جهانی در میدان گلادیاتورها

بعد از فیلم هایی همچون "نمایش ترومن" و "اد تی وی" که در آنها زندگی خصوصی افراد ، ملعبه دست گردانندگان رسانه های امروز دنیا نشان داده می شد ، اینک در فیلم تکان دهنده "محکوم" نوبت آن است که توسط همین رسانه های مدعی آزاد اندیشی و دمکراسی ، کاربران اینترنت در سراسر دنیا همچون تماشاچیان نبردهای وحشیانه و غیر انسانی گلادیاتورهای روم باستان ، این بار در هزاره سوم میلادی و در عصر تکنولوژی به نظاره مبارزه تا سرحد مرگ عده ای محکوم بنشینند و برای دریده شدن و پاره پاره شدنشان کف بزنند و سوت بکشند!
ماجرا از آنجا آغاز می شود که یک تهیه کننده تلویزیونی ، گروهی تشکیل می دهد تا با انتخاب 10 محکوم به مرگ در زندان های آمریکا از سراسر جهان (معلوم نیست که زندان های متعلق به آمریکا درنقاط دیگر دنیا چه می کند؟!!) آنها را به جزیره ای دور افتاده انتقال داده که تا سر حد مرگ با یکدیگر بجنگند و آنکه در پایان زنده می ماند ، شانس زندگی آزادانه را پیدا کند! قرار می شود که از تمام مراحل جنگ و جدال تن به تن مذکور ، تصاویر زنده گرفته شده و همزمان و به طور مستقیم بر روی فضای اینترنت برای سراسر جهان پخش شود. نام چنین اقدام قرون وسطایی را هم "سرگرمی" می گذارند.
محکومان به مرگ از زندان های آمریکا در کشورهایی مانند "السالوادور" انتخاب می شوند و به جزیره مذکور منتقل می گردند. جزیره ای که در سرتاسر آن دوربین های تصویربرداری نصب شده و ایستگاهی سیار با پوشش دادن همه آن تصاویر ، آنها را با اینترنت به اقصی نقاط جهان می فرستد. در بین محکومان فوق ، "جک کنراد" به خاطر انجام ماموریتی برای ارتش آمریکا در السالوادور ، گرفتار شده و همچنین یک زوج مکزیکی که در دفاع از خود به مرگ محکوم شده اند ، وجود دارند. افراد دیگری هم هستند ، یک سیاه پوست ، یک ژاپنی که قهرمان هنرهای رزمی است و یک انگلیسی سادیست که عشق زجر دادن انسانها را دارد. برنامه شروع می شود و در نهایت هریک 30 ساعت فرصت دارند تا 9 تن دیگر را به قتل رسانده و امکان آزادی بیابند. چرا که پس از 30 ساعت ، یک چاشنی به پای آنها بسته شده که منفجر خواهد گردید. ضمن اینکه برای نابودی هریک از آنها ، کافیست چاشنی فوق از محل خود خارج شود ، چنانچه چند نفرشان به همین روش کشته می شوند. اما همه محکومان نیز در پی کشتن دیگران نیستند از جمله جک کنراد به به دنبال راه گریزی است یا زوج مکزیکی که فقط در کنار هم بودن را می طلبند و یا فرد سیاهپوست ...
از همین روست که در همان برخورد اول ، تکلیف را مشخص می کنند و به دنبال راهی برای گریز می گردند. ولی بقیه فقط به دنبال آزادی مورد نظر گردانندگان آن نمایش گلادیاتوری هستند ، پس صحنه های بسیار فجیع و رقت باری در تکه پاره کردن یکدیگر بروز می دهند که همین صحنه ها باعث افزایش سرسام آور کاربران وب سایت مزبور شده و در زمان کوتاهی آن را به 4- 5 میلیون نفر می رساند. اما آن صحنه های درنده خویی ، برخی همکاران تهیه کننده مذکوررا آنچنان منقلب می نمایند که بعضا در اعتراض به ادامه نمایش فوق قصد کناره گیری دارند.
آقای تهیه کننده ، با توجیه اینکه ، همه اینها فقط یک سرگرمی است ، سعی در ساکت کردن معترضین دارد ولی در نهایت خودش نیز وارد این نبرد گلادیاتوری شده و به همراه بادی گارد خود ، به جان معترضین افتاده و به همان روش های وحشیانه ، آنان را به قتل می رساند!
فیلم "محکوم" از یک سو نمایش فاجعه ای است که امروزه در جهان رسانه های به اصطلاح آزاد می گذرد. رسانه هایی که با عناوینی همچون "سرگرمی " ، "جذب مخاطب" و "ارتباط آزادانه" تمامی موازین انسانی و اخلاقی را زیر پای می گذارند و حقایق را آنچنان قلب می کنند که مخاطب هایشان نتوانند ، واقعیات جهان پیرامون را دریابند ، همچنان که آن تماشاچیان عصر قیصرها و سزارهای روم باستان ، همچون گوسفند ، نمایش به جان هم انداختن بردگان توسط امپراطور را به تماشا می نشستند.اما امروز گویااین مخاطبان رسانه ها هستند که به صورت برده هایی مات و مبهوت ، تحت سلطه امواج ریز و درشت قرار گرفته اند تا هر بازی و نمایشی که دیگران می خواهند را ناگزیر ببلعند و بهره های لازم را نصیب چرخانندگان خیمه شب بازی های قرن بیست و یکمی بنمایند. اگرچه همواره عده ای به این وضعیت معترضند .
فی المثل اخیرا تعدادی از گروه های ضد جنگ آمریکایی با انتشار توماری بر روی اینترنت، از آن چه "سیاست جنگ طلبانه شبکه خبری فاکس نیوز علیه ایران" می نامند، انتقاد کرده اند. این گروه ها با تهیه گزارشی ویدئویی از پوشش خبری فاکس نیوز می گویند، این شبکه با پخش اخبار جهت دار سعی دارد افکار عمومی آمریکا را برای حمله احتمالی به ایران آماده کند.کریس سیمپسون استاد دانشکده ارتباطات دانشگاه اَمریکن در واشنگتن،عملکرد رسانه های خبری آمریکا را در هفته های پیش از اشغال عراق تاسف آور می داند.او گفته است :"فکر می کنم رسانه های آمریکا در انجام وظیفه خود در برابر مردم آمریکا کوتاهی کردند."
سیمپسون با اشاره به سرایط سیاسی جامعه آمریکا پس از حملات یازدهم سپتامبر 2001 می گوید رسانه ها در دوره پیش از جنگ عراق به خاطر شوک ناشی از این حملات و نگرانی از کم شدن اعتبارشان نزد مخاطبانی که کشورشان را مورد هجوم تروریست ها می دیدند، بدون توجه به رسالت حرفه ای خود سخنان دولت را تکرار می کردند. او ادامه می دهد : "در آن شرایط بیشتر رسانه های جمعی بدون به چالش کشیدن ادعای دولت بوش درباره عراق، آن را تکرار کردند. در آن زمان فاکس نیوز به بلندگوی دولت تبدیل شده بود و سایر رسانه ها می خواستند از آن عقب نیفتند. بسیاری از این رسانه ها به اشتباه خود اعتراف کرده اند.
حتی روزنامه نیویورک تایمز با انتشار گزارشی تحلیلی عملکرد آن دوره خود را زیر سوال برده است."کریستین امانپور، خبرنگار شبکه خبری CNN هم در یکی از مصاحبه های خود که در گزارش ویدئویی مذکور استفاده شده، به دنباله روی شبکه خود از فاکس نیوز اشاره کرده است.به گفته امانپور، سی ان ان در آستانه جنگ عراق "مرعوب دولت و سربازان پیاده اش در فاکس نیوز شده بود!"
زندانیانی که در فیلم "محکوم" در آن جزیره متروک و دورافتاده مانند حیوانات رها می شوند تا همدیگر را بدرند و پاره کنند ، در کادر همین رسانه به گونه ای نمایانده می شوند گویی که واقعا در سطح همان حیوانات وحشی هستند و مستحق مرگ. و در واقع اینکه در چنین رقابتی ، یکی از آنان فرصتی برای بازگشت به زندگی پیدا می نماید ، انگار لطفی بیکران در حق این محکومان به مرگ جلوه داده می شود! نکته جالب اینکه فقط هنگامی که این زندانیان با یکدیگر درگیر شده و به جان هم می افتند ، تصاویرشان برروی اینترنت قرار می گیرد و در زمانی که در میان حیرت گردانندگان نمایش مذکور ، با هم کنار آمده و برای کشتن یکدیگر تلاشی به خرج نمی دهند ، در بایکوت خبری و تصویری قرار می گیرند!
این همان رفتار و روشی است که رسانه های حاکم دنیای امروز برای نشان دادن مخالفین صاحبان و سرمایه داران خویش به کار می گیرند و تنها به آگراندیسمان ، نقاط ضعف و پروپاگاندای اخبار غیرواقعی و شایعات درباره آنها می پردازند. نوام چامسکی ، متفکر و اندیشمند آمریکایی در مورد نقشی که توسط حاکمان جهان غرب برای رسانه ها ترسیم شده ، می گوید :"... یک قرن طول کشید تا صاحبان سرمایه در امریکا و انگلیس به این نتیجه رسیدند که از راه خشونت نمی توانند جلوی مطالبات مردم را سد کنند و به شیوه های جدید سرکوب روی آوردند. درواقع صنایع نوینی بوجود آوردند که صنعت تولید افکار عمومی و رضایت عمومی نام دارد و این کار را به شیوه های مختلف مثلا از طریق کنترل رسانه ها انجام می دهند. وقتی تلویزیون را روشن می کنید، با شیوه های سطحی برخورد با زندگی روبرو می شوید. مردم مدام تحت این تبلیغات قرار دارند که فقط بدنبال منافع خودشان باشند. جامعه به این معنا کاملا اتمی شده است.."
اما فیلم "محکوم" در اواسط خود ، به تدریج غیر انسانی بودن نمایشی که در جریان است و تماشاگران آن از طریق اینترنت ، لحظه به لحظه افزایش می یابند را بروز داده و نمایان می سازد. فی المثل در صحنه های دلخراش شکنجه و کشته شدن فجیع زن و مرد مکزیکی به وسیله مرد سادیست و همدست ژاپنی اش که حتی تاسف بعضی همکاران تهیه کننده را هم برمی انگیزد ، به خوبی ظالمانه بودن این شوی اینترنتی هویدا می شود و مهمتر آنکه نشان می دهد چگونه انواع و اقسام وسایل ارتباطی در اشکال گوناگون می تواند در خدمت منافع زورمندان و زرسالاران و تزویرگران قرار گیرد. تاسف آن هنگام بیشتر می شود که وقتی مرد سادیست ، ظاهرا همه رقیبانش را به قتل می رساند و حتی محل استقرار گروه تهیه برنامه را هم به آتش می کشد ، در مقابل "جک کنراد" می گوید که از کماندوهای ارتش به شمار می آمده و برای عملیات ویژه تعلیم دیده بوده و تمامی این سبوعیت را از دوران بسیار سخت عملیات ارتش در کشورهای دیگر ، کسب کرده است. در واقع او هم یک قربانی مشترک میلیتاریسم و رسانه های امروز جهان است. جهانی که خشونت برایش ، مانند نان شب واجب می نمایاند.
شاید به نظر برسد که هر آنچه در فیلم "محکوم" به تصویر در می آید ، تنها یک داستان و قصه و در نهایت فقط یک فیلم است. اما حجم عظیم نمایش خشونت افسارگسیخته در فیلم های امروز جهان ، یک توهم نیست. همان خشونتی که به قول برخی روانشناسان و کارشناسان جامعه ، باعث و محرک خشونت های درون جامعه است ، اگرچه می تواند بازتاب بلافصل آنها نیز باشد. شاید کشت و کشتار درون فیلم "محکوم" ، نمایشی بیش به نظر نیاید ، اما قتل سالانه بیش از 11 هزار نفر با گلوله در آمریکا و فجایعی مانند کشتار ویرجینیا تک و کلمباین ، قصه و داستان نیست. شاید جمع کردن مخاطبان جهانی در میدان گلادیاتورگونه ای که رسانه ها در فیلم "محکوم" پدید آورده اند ، به قول آن تهیه کننده فقط یک سرگرمی به نظر برسد ، اما نمایش قتل و جنایاتی که هرروز در سرزمین هایی مانند عراق و افغانستان و فلسطین و ...اتفاق می افتد و شبکه های عظیم تلویزیونی بوسیله ماهواره ، صدها میلیون نفر در دنیا را محو و مبهوت تصاویرش می گردانند تا تماشاگرانشان را زیاد کنند ، افسانه نیست. اگرچه جنگ ها و اشغال ها در دنیا فقط برای نمایشات رسانه ای به راه نمی افتد و هزاران منافع نامشروع سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در پس پرده آنها نهفته ولی قطعا نمایشات رسانه ای از خشونت و قتل و کشتار و تحریف واقعیات و حقایق می تواند به شدت زمینه ساز همان جنگ ها و اشغالگری ها باشد ، چنانچه تا امروز چنین بوده است
منبع: وبلاگ منتقد متعهد سینما استاد سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir/post/236
همکاریهای سازمان یافته دو طرف، درست پس از پایان جنگ جهانی دوم آغاز گردید. البته پیش از آن هم پنتاگون با تهیهکنندگان فیلمهای سینمایی همکاری میکرد. اما این روابط همانند اینک، ساختار یافته نبود. همیشه یک نماینده پنتاگون به عنوان مشاور نظامی در لوکیشنهای شما حضور مییابد تا از انطباق فیلم شما با فیلمنامه اطمینان یابد. گفتگو با دیوید روب
هاليوود و پنتاگون
چکیده:
هالیوود و پنتاگون از دیرباز همکاری تنگاتنگی با یکدیگر داشتهاند، چرا که در اختیار نهادن تجهیزات لازم و حمایت از اکران فیلمهای هالیوود از یک سو و ساخت فیلمهای همسو با اهداف پنتاگون از سوی دیگر، همکاری نزدیک دو طرف را رقم زده است. دیوید روب در کتاب اخیر خود با عنوان «نام عملیات: هالیوود» نشان میدهد که چگونه هالیوود با پذیرش نظرات پنتاگون در مورد تغییر فیلمنامهها، حذف مسایل واقعی اما ناخوشایند، سانسور جنایات جنگی و پرهیز از نشان دادن صحنههای استعمال موادمخدر و مشروبات الکلی، عملاً به یک جریان گسترده خود سانسوری در ایالات متحده دامن میزند. البته هدف نهایی آنان از این اقدامات کمک به ایجاد یک تصویر ذهنی مطلوب از ارتش در اذهان مخاطبان به ویژه کودکان و نوجوانان که سربازان آینده ارتش ایالات متحده هستند و همچنین نمایندگان کنگره که باید همه ساله بودجه هنگفت نیروهای پنجگانه ارتش را تصویب کنند، میباشد. خبرنگار نشریه «مادر جونز» در گفتگو با «دیوید روب»، ابعاد مختلف این همکاری را برملا میکند.
مقدمه
امروزه تعدادی از تهیهکنندگان هالیوود، به افرادی تبدیل شدهاند که با تغییر افراد شرور فیلمنامهها به انسانهایی قهرمان، تغییر شخصیتهای اصلی، عوض کردن مفاهیم سیاسی حساسیتبرانگیز و یا اضافه کردن صحنههای مربوط به حضور نیروهای نجات به فیلمهایی که اصولاً به این صحنهها نیازی نداشتهاند، در جهت خوشحال کردن پنتاگون، گام برمیدارند. گویی که هیچ انسان بدی در ارتش وجود ندارد. هیچ معاشرتی بین فرماندهان و زیردستان صورت نمیگیرد. سربازان ارتش از موادمخدر و الکل استفاده نمیکنند. هیچگاه بر سر خشک مغزیهای موجود، کشمکشی روی نمیدهد. و در نهایت اینکه ارتش و رئیسجمهور نباید با تصویری بد معرفی شوند.
دیوید روب در این مصاحبه توضیح میدهد که چرا پنتاگون بیش از ساخت یک فیلم خوب به دنبال ارائه یک تصویر مناسبی از خویش است و چرا تهیهکنندگان فیلمهایی نظیر اسلحه برتر، برهنگان و سانتینی بزرگ مجبور شدهاند که با دستکاری و تغییر در فیلمنامههایشان، خواستههای پنتاگون را اجرا نمایند. البته آنان در مقابل توانستهاند با قیمتی اندک به لوکیشنها، خودروها، تانکها، نفربرها و تجهیزات و نیروهای نظامی مورد نیاز خویش برای ساخت فیلمهایشان دست یابند.
در سال جاری، آقای روب که به عنوان خبرنگار در دو نشریه گزارشگر هالیوود و دیلی واریتی به فعالیت مشغول است، از انعقاد یک موافقتنامه میان استودیوهای فیلمسازی هالیوود و مقامات پنتاگون، مطلع گردید و تصمیم گرفت که در این مورد به تحقیق بپردازد. وی به بررسی صدها سند پنتاگون پرداخت و با دهها فیلمنامهنویس، تهیهکننده و فرمانده نظامی نیز مصاحبه نمود. در نهایت نیز یافتههایش را در کتاب «نام عملیات: هالیوود» منتشر نموده است.
در ادامه مصاحبه خبرنگار نشریه «مادر جونز» جف فلیچر با دیوید روب را میخوانید:
مادر جونز: سابقه همکاری ارتش ایالات متحده با هالیوود به چه زمانی بازمیگردد؟
دیوید روب: همکاریهای سازمان یافته دو طرف، درست پس از پایان جنگ جهانی دوم آغاز گردید. البته پیش از آن هم پنتاگون با تهیهکنندگان فیلمهای سینمایی همکاری میکرد. اما این روابط همانند اینک، ساختار یافته نبود. هرچند اولین همکاری دوطرف به ساخت فیلم بالها در سال 1927 میلادی بازمیگشت که برنده جایزه اسکار نیز شد.
یک تهیه کننده باید چه گامهایی را برای دستیابی به این کمکها بردارد؟ و این فرآیند چگونه است؟
اولین گام این است که یک درخواست همکاری را برای پنتاگون ارسال و نیازمندیهای خود را از قبیل کشتی، تانک، هواپیما، بندرگاه، اسلحه، زیردریایی و نیروهای نظامی اعلام نمایید. بدین ترتیب این تجهیزات در ساعت مقرر به شما تحویل میگردد. البته باید پنج نسخه از فیلمنامه را به پنتاگون ارسال کنید تا در میان پنج نیروی هوایی، دریایی، زمینی، گارد ساحلی و تفنگداران دریایی توزیع شود. کمی بعد نیز پاسخ مثبت و یا منفی آنها را برای همکاری دریافت خواهید کرد. البته همیشه آنها تغییراتی را در فیلمنامه اعمال میکنند تا تصویر ارائه شده در این فیلمها، با نظرات آنها انطباق یابد. به هرحال شما میتوانید این تغییرات را اعمال کنید، با آنها به مذاکره بپردازید و یا اینکه از همکاریهای آنان چشمپوشی نمایید.
البته باید دانست که همیشه یک نماینده پنتاگون به عنوان مشاور نظامی در لوکیشنهای شما حضور مییابد تا از انطباق فیلم شما با فیلمنامه اطمینان یابد. در صورت عدم رضایت وی، آنها راشهای فیلم را بازبینی میکنند و تقاضای تغییر صحنههای موردنظر را مینمایند. همچنین شما بدون موافقت آنها قادر به تغییر هیچ یک از بخشهای فیلمنامه مورد توافق نخواهید بود. و به خاطر داشته باشید که سرهنگ دیوید جورجی که یکی از این مشاوران نظامی است، یکبار تهدید نموده بود که در صورت عدم تأمین رضایتش، نیروهای نظامی خود را از لوکیشن خارج خواهد کرد. البته پس از آماده شدن فیلم، شما باید یک نمایش خصوصی را باید برای مقامات پنتاگون تدارک ببیند. لذا همه مردم ما باید دریابند که این فیلمها از سوی مقامات نظامی بازبینی شده است.
در این مرحله که ساخت فیلم به پایان رسیده، ارتش چه کاری میتواند در صورت مشاهده وجود یک مشکل انجام دهد؟
این اتفاق در مورد فیلم رشته اندوه اثر کلینت ایستوود روی داد. در فیلمنامه این فیلم صحنهای وجود داشت که یک سرباز آمریکایی به سوی یک سرباز زخمی و بیدفاع کوبایی، آتش میگشود. مقامات پنتاگون اعلام نمودند که این صحنه باید حذف شود، چون یک جنایت جنگی است. لذا کارگردان مجبور به حذف آن صحنه شد. چرا که آنان تهدید نموده بودند که در غیر این صورت، ضمن عدم همکاری، از نمایش فیلم در سینماهای پایگاههای نظامی خارج و داخل خاک آمریکا جلوگیری خواهند نمود؛ کاری که میتواند به نمایش عمومی یک فیلم سینمایی آسیبهایی جدی وارد کند. البته این اتفاق در گذشته در مورد چند فیلم روی داده است. به هرحال، استیوود که در یک طرح خیرخواهانه کمک به فقرا که با حمایت نیروی دریایی انجام میگرفت نیز عضویت داشت، با اقدامات تلافیجویانه مقامات پنتاگون روبهرو شد.
برای من این سؤال مطرح شده که پنتاگون برای کمک به یک فیلم، چه معیارهایی را مدنظر میگیرد؟
مهمترین فاکتور، کمک نهایی فیلم به برنامههای استخدام پرسنل موردنیاز ارتش است. همچنین آنها به دنبال عقلانی نشان دادن عملیاتهایشان هستند، هرچند ارائه این تصویر خوب، به بهای تحریف واقعیتها تمام شود. واقعیتهایی که معمولاً بار ارزشی منفی نیز دارند. این اتفاق در مورد فیلم سیزده روز که تصویری دقیق ولی در عین حال منفی نسبت به بحران موشکی کوبا (که میتوانست به آغاز جنگ جهانی سوم، منجر شود)، ارائه میداد، اتفاق افتاد. هنگامی که دو تهیه کننده فیلم پیتر آلموند و کوین کاستنر به مذاکره در مورد فیلمنامه خود و اتفاقات روی داده در کاخ سفید در دوره ریاستجمهوری نیکسون با مقامات پنتاگون پرداختند، آنان خواهان تغییر اتفاقات تاریخی مستندی شدند که نوار صوتی مذاکرات آنها هم موجود است. البته با پاسخ منفی تهیهکنندگان، از کمکهای ارتش هم خبری نبود.
اما چرا تهیهکنندگان بیشتری از این رویکرد استقلالطلبانه استفاده نمیکنند؟
امروزه بسیاری از تهیهکنندگان، ساخت فیلمنامههای پیشنهادی را تنها منوط به همکاری ارتش میدانند. چرا که در غیر این صورت، هزینههای فیلم بسیار زیاد خواهد شد. بدین ترتیب ما شاهد یک خودسانسوری سازمان یافته هستیم. همانطور که در مورد فیلم سقوط بلکهاوک اثر ریدلی اسکات که به بررسی جنگ تفنگداران آمریکایی در موگادیشو میپرداخت، این اتفاق روی داد.
اما اگر از مسئله حذف جنایات جنگی بگذریم، چه چیزهای دیگری باید در فیلمهای سینمایی ساخته شده با حمایت پنتاگون مورد توجه قرار گیرد؟
آنان هرگز به فیلمهایی که با مشارکت خارجیها تهیه میشود، کمکی نمیکنند. چرا که معمولاً در این فیلمها، ارتش آمریکا به صورتی ناکارآمد نشان داده میشود. مثلاً در جریان ساخت فیلم حملات مارس، پنتاگون، حاضر نشد هیچ کمکی به تهیه آن نماید. همچنین این فیلمها، باید فاقد صحنههای طنزآمیز باشد و به همین خاطر آنها از کمک به ساخت روز استقلال خودداری نمودند.
نکته دیگر این است که آنها به استعمال موادمخدر و یا مصرف مشروبات الکلی در فیلمهای مورد حمایت ارتش هیچ علاقهای ندارند. آنان همیشه از شما میخواهند که این صحنهها را حذف کنید. همانند فیلم برهنگان که کارگردان علیرغم وجود بسیاری از این صحنهها در فیلمنامه، مجبور به حذف آنها شد.
شما در کتاب خود، در مورد رویکرد پنتاگون به جلب توجه کودکان نسبت به ارتش با حمایت از ساخت کارتونهایی نظیر «باشگاه میکی موس» و «لاسی»، مطالبی نگاشتهاید. در این مورد بیشتر توضیح دهید.
در این فیلمها، آنان این رویکرد را مدنظر داشتند که کودکان امروز، سربازان آینده ارتش ایالات متحده خواهند بود. البته در کارتون موش تلوتلو میخورد هم آنها لوکیشن قصه را بر روی اولین زیردریایی هستهای ایالات متحده یعنی «یواساسناتیلوس»، ساخته بودند. چرا که براساس اسناد موجود، پنتاگون این کارتون را فرصت مناسبی برای شناساندن نیروی دریایی هستهای به نسل جدید، ارزیابی نموده بود. البته اهداف دیگری هم نظیر شناساندن محیط دوستانه داخل زیردریایی، عدم انتشار هرگونه تشعشع رادیواکتیو، وجود غذاهای خوب و وجود یک سینمای کوچک در داخل کافهتریای زیردریایی از سوی پنتاگون در حمایت از ساخت این کارتون، وجود داشته است.
همچنین باید خاطرنشان کنم که مقامات نیروی هوایی، حتی به خاطر جلب بیشتر نوجوانان به فیلمهای همسو با اهدافشان، با کاهش خشونتهای موجود در فیلم “The Right Stuff”، آن را از یک فیلم ویژه افراد 17 ساله به بالا به یک فیلم مناسب همه سنین تبدیل گردند.
در این مدت به نظر شما بیشترین تغییرات اعمال شده از سوی پنتاگون در مورد کدام فیلمها انجام گردیده است؟
بیتردید فیلمی به نام حمله هوایی که توسط کای روث ساخته شد، بهترین نمونه از فیلمهایی این چنین است. وی که اغلب به عنوان بدترین کارگردان هالیوود نیز شناخته میگردد، تصمیم گرفته بود که فیلمی در مورد جنگهای هوایی در سالهای جنگ جهانی دوم و نقش ناوهای هواپیمابر در آنها بسازد. نقشهای اول این فیلم را یک خلبان جوان یهودی و یک خلبان جوان سیاهپوست برعهده داشتند. البته هر دو نفر آنها بر روی کشتی در معرض اقدامات نژادپرستانه قرار داشتند.
اما مقامات پنتاگون اعلام نمودند که اجازه ساخت هیچگونه فیلمی با این مفاهیم را نخواهند داد. لذا باید این فیلمنامه تغییر یابد. به علاوه، اعلام نمودند که ما متمایل به همکاری در ساخت فیلمی در مورد جنگ جهانی دوم نیستیم، بلکه شما باید در مورد هواپیماهای عصر مدرن فیلم بسازید. البته وی با این پیشنهادها مخالفت نکرد و فیلم موردنظر آنها را ساخت. فیلمی که در آن از دو جوان یهودی و سیاهپوست و هواپیماهای ملخی خبری نبود. بدین ترتیب، پس از مشاهده این اثر، شما بایک فیلم معمولی و کاملاً تحریف شده مواجه میشوید.
اما شما معتقدید که این اقدامات، مخالف اصول قانون اساسی ایالات متحده است؟
این قانون نه تنها به افراد حق آزادی بیان اعطا میکند، بلکه حتی به دولتها اجازه تعیین چگونگی این آزادی را نمیدهد. اما در دهههای اخیر و به ویژه از آغاز جنگ سرد، دولت ما به خود اجازه هرگونه مداخلهای را در این امر میدهد. همچنین عدم همکاری پنتاگون با فیلمهای مخالف با خواستههایشان، قطعاً در تباین با اصول قانون اساسی آمریکاست. البته کاری که سالها پیش در جریان ساخت دو فیلم کلاه برههای سبز اثر جان وین و حمله اثر روبرت آلدریچ از سوی کنگره در مورد لزوم عدم مداخله ارتش در ساخت این دو اثر روی داد و تا حدودی نیز موفق بود، باید باز هم تکرار گردد. چرا که فیلمهای بسیاری تنها به دلیل خودداری از ارائه کمکهای لازم از سوی ارتش آمریکا، هرگز ساخته نشدهاند.
در اینجا من میخواهم نکته مهم دیگری را برای شما بگویم:
سرلشکر جورجی که مشاور نظامی فیلمهای بسیاری بوده است، گفته که یکی از اهداف اصلی این برنامه، ارائه تصویری مثبت از ارتش در جهت جذب بودجه 500 میلیارد دلاری سالانه میباشد. چرا که نمایندگان بسیاری از این فیلمها را میبینند و به خواستههای ما، رأی مثبت میدهند. البته مطمئناً بسیاری از سربازان ارتش هم به شما خواهند گفت که پس از مشاهده این فیلمها تصمیم گرفتهاند که به ارتش بپیوندند. و به یاد آورید که پس از اکران عمومی فیلم «اسلحه برتر» بسیاری از جوانان و از جمله مسئول کنونی اداره فیلمهای نیروی دریایی، به مراکز استخدام ارتش، هجوم آوردند. مطمئناً مسئولان ما به کارایی این روش ایمان دارند و مطمئناً عضویت مردم در ارتش آمریکا و اعزام به مناطق جنگی و کشته شدن آنها تا حدودی با ساخت چنین آثاری مرتبط است.
و سؤال آخر من این است که آیا این سیستم روزی تغییر خواهد کرد؟
من معتقدم که اگر مردم ما در مقابل این اقدامات بایستند، ما شاهد تغییری اساسی خواهیم بود. من معتقدم که آمریکاییهای واقعی در برابر این وضعیت ساکت نخواهند نشست. و به خاطر داشته باشیم هنگامی که پرقدرتترین رسانه دنیا در تسخیر قویترین ارتش دنیا قرار گیرد، تا تبلیغات موردنظر خود را به همه نشان داد، مطمئناً نتیجه نهایی در سینماها و تلویزیونها به قیمت تأثیر برروان آمریکاییها تمام خواهد گردید. منبع: www.MotherJones.com نشریه سیاحت غرب شماره 52
هاليوود بعد از فيلم هاي اسکندر ، يک شب با پادشاه و 300 به دنبال «شاهزاده ايران» |
درحالی که فیلم ضدایرانی «300» با فروش 454 میلیونی، رتبه ششم فیلمهای پرفروش دنیا در سال 2007 را به دست آورد،هالیوود را بر آن داشته تا در ادامه اجرای سیاست های نظام سلطه دست به 1جرای پروژه های جدیدی بزند. به رغم اینکه طی چند سال گذشته بارها تاریخ اکران، سناریست و نیز کارگردان فیلم «شاهزاده ایران - Prince of Persia » همواره تغییر کرده اند، با این حال برخی گزارش ها حاکی است که فیلمبرداری «شاهزاده ایران» چند ماه دیگر آغاز خواهد شد و این فیلم در تابستان سال 2009 میلادی در سینماها به نمایش درخواهد آمد . این فیلم قرار است بر اساس بازی موفقی به همین نام که در اواخر دهه 80 میلادی به یکی از محبوب ترین بازی های کامپیوتری جهان بدل شده بود، ساخته شود. جری بروک هایمر Jerry Bruckheimer تهیه کننده این فیلم در گفتگویی مطبوعاتی به سایت کولایدر Collider.com اظهار داشته است که فکر می کند کارگردان بسیار جالب توجهی را استخدام کرده اند. او می گوید: « مایک نیوول Mike Newell که یکی از فیلمهای هری پاتر Harry Potter را کارگردانی کرده بسیار مبتکر و تیزهوش است و کاری واقعا مخصوص را درست خواهد کرد و ما تازه داریم شروع میکنیم. فیلمنامه ای داریم و تازه کار ساخت شکل آن را آغاز کرده ایم تا کاری منحصر بفرد و جدید باشد. » جری بروک هایمر، تهیه کننده تریلوژی پرفروش Pirates of the Caribbean ، دزدان دریایی کارائیب درباره اینکه چرا و چگونه کار تهیه فیلم «شاهزاده ایران» را در دست گرفته است میگوید این سوژه ای بسیار هیجان انگیز است : « نخست اینکه دوره ای جالب توجه است و چیزی است که دیگران انجام نمی دهند. » وی می گوید فیلمبرداری «شاهزاده ایران» قرار است در ماه ژوئن، تابستان آینده آغاز شود و این یک فیلم بزرگ خواهد بود که قهرمان آن می تواند در ماجراهایی دیگر، فیلم های دیگری را در پی داشته باشد. اما جوردن مکنر Jordan Mechner برنامه ریز و بازیساز مجموعه بازیهای کامپیوتری «شاهزاده ایران» میگوید آرزوی ساخت این فیلم را بیست سال است که در سر داشته است. وی در گفتگو با سایت گاماسوترا Gamasutra.com میگوید اولین نسخه فیلمنامه «شاهزاده ایران» را که چند بار در آن بازنگری شد، ظرف حدود یکسال و نیم نوشت و تکمیل آن که با اصلاحات دیگری به دست چهار فیلمنامه نویس همراه بود و آخرین آنها جف ناکمانوف Jeff Nachmanoff ، سناریست The day after tomorrow بود ، دو سال دیگر به طول انجامید، اما در این روند، ساختار فیلمنامه اولیه، طرح داستان و شخصیت ها دستخوش تغییر چندانی نشدند. جوردن مکنر میگوید اگر فیلم را در یک جمله خلاصه کنیم به اولین بازی مجموعه «شاهزاده ایران» بنام Sands of time، شن های زمان شبیه به نظر می رسد اما در واقع صحنه به صحنه کاملا متفاوت است. وی اظهار می دارد نمونه ما فیلم های حماسی کلاسیک و سراپا ماجرایی حادثه ای است همراه با مزاح و داستانی عاشقانه و پر از شخصیتهای بیادماندنی. جوردن مکنر با اشاره به اینکه فیلم در مرحله پیش از تولید قرار دارد و اینکه کمپانی والت دیسنی آنرا ارائه خواهد کرد همچنین میگوید نوول کتاب تصویری «شاهزاده ایران» را بپایان برده و اینکار به زیبایی درآمده است. وی می افزاید کتاب تصویری «شاهزاده ایران» که داستانش بکلی متفاوت از بازیها یا فیلم آن است سال آینده توسط First Second Books منتشر خواهد شد. اما مایک نیوول، آخرین کارگردانی که برای ساخت فیلم «شاهزاده ایران» بکار گرفته شده است داستان این فیلم را عالی، بسیار هیجان انگیز و شدیدا عاشقانه توصیف میکند و میگوید این داستان شما را به جایی میبرد که هرگز در آنجا نبوده اید. مایک نیوال اظهار داشته است با این داستان کارهای بسیاری صورت خواهد گرفت زیرا ماجرا در یکهزار و سیصد سال پیش روی میدهد. وی میگوید این یک داستان عظیم عشقی خواهد بود در برابر خطر و سرنوشت جهان. مایک نیوول در گفتگو با ریلزچنل Reelzchannel.com میگوید من عاشق «شاهزاده ایران» هستم و به جری بروک هایمر واقعا علاقمندم و فکر میکنم ساخت یک فیلم بزرگ ماجرایی عاشقانه برای او کاری عظیم خواهد بود زیرا این کاری نیست که او بطور معمول انجام دهد. بازیهای «شاهزاده ایران» که از سال 1988 میلادی به بازار عرضه شدند در ردیف موفقترین و پرفروشترین بازیهای کامپیوتری قرار داشته اند و جوردن مکنر در آخرین سری این بازیها نشان داده است که از تاریخ و فرهنگ ایران بی اطلاع نیست.
منبع: http://www.arnet.ir/?lang=fa&state=showbody_news&row_id=10722
| اردوگاه مسيح فيلم مستند و جديد درراستاي استفاده نظام سلطه از مذهب و کودکان براي اغراض دنيوي ومنافع سياسي |
فیلم مستند و جدید «اردوگاه مسیح»، که در این مقاله به نقد کشیده شده است، فاش میکند که جمهوریخواهان و محافظهکاران جدید حاکم بر کاخ سفید، چگونه از مذهب و کودکان کم سن و سال در راستای اغراض دنیوی و منافع سیاسی خود بهرهبرداری میکنند. آنچه برای مخاطب اهمیت درجه اول دارد، اطلاعات بکر و غیرقابل کتمانی است که فیلم در مورد وجود اردوگاههای شستوشوی مغزی کودکان در آمریکا به دست میدهد. کرستن ای.پاورز چکیده: فیلم مستند و جدید «اردوگاه مسیح»، که در این مقاله به نقد کشیده شده است، فاش میکند که جمهوریخواهان و محافظهکاران جدید حاکم بر کاخ سفید، چگونه از مذهب و کودکان کم سن و سال در راستای اغراض دنیوی و منافع سیاسی خود (و در واقع، منافع اقتصادی شرکتهای بزرگ صنعتی - نظامی آمریکا) بهرهبرداری میکنند. نویسنده هر چند میکوشد در طی نقد خود، از ارزش و سندیت این فیلم بکاهد و پروتستانهای انجیلی را از تندروی تخطئه نماید، ولی آنچه برای مخاطب اهمیت درجه اول دارد، اطلاعات بکر و غیرقابل کتمانی است که فیلم در مورد وجود اردوگاههای شستوشوی مغزی کودکان در آمریکا به دست میدهد. مهاتما گاندی زمانی گفت، اگر مسیحیان براساس ایمان خود میزیستند، هیچ هندویی در هندوستان باقی نمیماند. او میدانست، عقاید بنیادی مسیحیت - مثل جنگ با فقر، مواظبت از کودکان، عشق ورزیدن به دشمن خود، دوری جستن از مادیات و فروتنی کردن - چه قدر نیرومند هستند. اگر کسی خود را مسیحی مینامد، واقعاً باید از این عقاید تبعیت کند. فیلم جدید و مستند «اردوگاه مسیح»، مربوط به یک اردوگاه تابستانی در داکوتای شمالی است که در آنجا به کودکان شش ساله برای تبدیل شدن به یک سرباز فداکار مسیحی در «ارتش خدا» آموزش داده میشود. این اردوگاه به عنوان نمونه مکانی است که احساسات فردی در آن به عالیترین درجات میرسد. این فیلم توسط هیدی اوین و راشل گاردی ساخته شد. این دو نفر همچنین کارگردانی فیلم «کودکان باراکا» را که سر و صدای زیادی به پا کرد، بر عهده داشتند؛ این فیلم در جشنواره فیلم «تریبکا» در سال 2006 - که در آنجا جایزه ویژه هیأت داوران را از آن خود کرد باعث تحسین و بهت بینندگان شد. این دو کارگردان، روابط متقابل و روزمره جهانی را ماهرانه تسخیر کردند. این شیوه برای بسیاری از بینندگان فیلم بیگانه است: در آن کودکانی را میبینید که به زبان خود، از «تولد دوباره»شان در پنج سالگی سخن میگویند. ستاره این فیلم پاستور بکی فیشر است؛ کسی که درباره مأموریت وحشتآور «کودکان روی آتش» اردوگاهش چنین توضیح میدهد: «من میخواهم جوانان متعهد شوند که جان خود را برای «گاسپل» فدا کنند، همانطور که در پاکستان چنین میکنند.» در این اردوگاه از کودکان پرسیده میشود: «چند نفر از شما میخواهند جانشان را برای مسیح بدهند؟» از هر طرف سریعاً دستان کوچک به هوا میرود. به آنها گفته میشود: «ما مجبوریم که قدرت دشمن دولت را در هم شکنیم.» بکی فریاد میکشد: «معنی جنگ این است! آیا شما در آن شرکت میکنید یا نه؟» دستان کوچک بیشتری به هوا میرود. این دو کارگردان ما به «پرچم مسیحی اعلام وفاداری میکنند» و به یک بازی ویدئویی تحت نام «ماجرای خلقت مشغول هستند، فیلمی که در آن، فرضیه تکامل رد میشود. یک مادر به کودکانش در تکالیف مدرسه کمک میکند و به آنها میگوید: که «گرم شدن زمین واقعی نیست. علم چیزی را ثابت نمیکند.» سپس این فیلم ما را به محوطه اردوگاه برمیگرداند. در آنجا کودکان برای آموزش روزانه خود جمع شدهاند. ناگهان، مشاور اردوگاه یک مقوای برش داده به شکل یک انسان را جلوی گروه قرار میدهد: این تصویر مسیح نیست، بلکه تصویر «جرج بوش» است. همه کف میزنند و بکی بچهها را تشویق میکند که «به رئیسجمهور سلام بدهند». بکی مدعی میشود: «رئیسجمهور بوش از اینکه یک مسیحی است، افتخار میکند.» آمار تعداد خیرهکننده «پروتستانها»ی ایالات متحده در سراسر فیلم برجسته میشود. این فیلم میخواهد بهطور تلویحی بگوید که بکی و دیگر کسانی که با وی در اردوگاه هستند، نگاهی گذرا و سطحی در مورد کارهای پنهانی «جنبش پروتستان»، به ما ارایه میکنند. اما شاید ارزش داشته باشد که این سؤال از افکار عمومی پرسیده شود، آیا 100 میلیون آمریکایی که خودشان را پروتستان مینامند، همین مارش (جنگ) را میزنند؟ پت روبرتسون، جری فالول و جیمز دابسون علاقمند هستند که نشان دهند، این گروه به عنوان یک جمع یکپارچه، تحت کنترل انحصاری و بیچون و چرای محافظهکاران هستند. هر چند قدرت مذهب را در انتخابات نمیتوان کتمان کرد، ولی دموکراتها هم نباید فرض کنند که همه و یا اکثریت پروتستانها به طور طبیعی به سمت جناح جمهوریخواهان میغلطند. هر چند در این فیلم هرگز فاش نشد، ولی باید گفت که اردوگاه مسیح در حقیقت، یک اردوگاه «پنتکاستل» است که آن را حتی در درون جنبش پروتستان هم، دور از الهیات و سیاست قرار میدهد. البته این دو کارگردان توضیح دادند که نمیخواستند با افشای این موضوع، مخاطبان را دچار آشفتگی کنند و به همین خاطر، به جای آن، اشاره کردند که این اردوگاه تنها یک اردوگاه «پروتستانی» است. متأسفانه آنها ناخواسته با این عمل خود، مردم را دچار آشفتگی شدید کردند، مثل کاری را که جیم والیز، نویسنده کتاب «سیاست خدا» کرد؛ کسی که سالها تلاش نمود تا بفهماند که چرا راست از مذهب سوء استفاده میکند و چپ این کار را نمیکند. والیز که بنیانگذار و سردبیر «سوجورنرز» (مجله مسیحی توسعه طلب) است، بیشتر عمرش را به مسافرت در داخل کشور گذراند و طی آن با دانشجویان به گفتوگو پرداخت و با رهبران پروتستانها دیدار نمود. والیز معتقد است، آینده کشور در دستان رأیدهندگان میانهروی پروتستان قرار دارد. او براساس نظرسنجیها و تجربه شخصی خود برآورد میکند که حدود نیمی از پروتستانها در مورد حقوق مذهبی بیتفاوت هستند و نیم دیگر آنها هم اگر نگوییم تشنه توسعه و اصلاحات، لااقل مستعد آن هستند. والیز میگوید: «حقایق روی زمین در حال تغییر است.» او از افزایش قابل توجه شنوندگان سخنرانیهایش در مراکز مسیحی خبر میدهد؛ و بیشترین موضوعاتی که از وی سؤال میشود، دیگر در مورد ازدواج همجنسبازان و یا سقط جنین نیست. والیز میگوید، سقط جنین بهطور طبیعی جزء مهمترین مسایل رأیدهنده میانهروی پروتستان باقی خواهد ماند. آنها رهبرانی را میخواهند که نگرانیهای اخلاقی پروتستانهای میانهرو را درباره این موضوع بپذیرند و به کاهش موارد سقط جنین متعهد شوند. این موضعگیری از نگاه جریان اصلی رأیدهندگان دموکرات، خوب جلوه میکند. این که والیز با رهبران کلیسای بزرگ پروتستان دیدار مینماید، چیزی را عوض نمیکند. یکی از این رهبران اخیراً به والیز گفت: «من در رابطه با مسیحیت، انجیل و رستاخیز، یک محافظهکار هستم، اما دارم تبدیل به یک آزدیخواه اجتماعی میشوم.» وقتی که والیز پرسید، چرا؟ در پاسخ، آنچه را که اکنون دیگر تبدیل به یک سری ممانعتهای مأنوس شده است، شنید: پروتستانها در ارتباط با نادیده گرفتن فقرا، مسایل زیستمحیطی، و عدم اقدام آمریکا در قبال نسلکشی در دارفور (سودان)، به طور روز افزونی دارند ناامید میشوند. پروتستانهای سفیدپوست نزدیک به 25% رأیدهندگان را تشکیل میدهند و در سال 2004، اکثریت قاطع، یعنی 78% آنها به جرج بوش رأی دادند، اما پروتستانها همیشه پشت سر کاندیدای جمهوریخواه صف نمیکشند. طبق تحقیقات «پو» در سال 1987، پروتستانهای سفیدپوست تقریباً به طور مساوی بین دو حزب تقسیم شدند؛ و اکنون بسیاری از رهبران پروتستان اعتقاد دارند که این تعداد در حال افزایش رأیدهندگان آماده میشوند که به درون حصار حزب دموکرات برگردند؛ البته در صورتی که دموکراتها سوء تفاهم را متوقف کنند و آنها را در نظر بگیرند از نادیده گرفتن حوزههای انتخابیه آنها که موجودیتشان طبیعی بوده و یا باید باشد، دست بردارند. ضمناً، گروههای پروتستان در حال وارد کردن بسیاری از موضوعات به حوزه فعالیت خود هستند. مؤسسه «یو 2 فرونت من بونو» مذاکرات گستردهای را درباره مشارکت در نهادی که آن را با رهبران پروتستان جهت مبارزه با بحران «ایدز» ایجاد کرده بود، صورت داد. یکی از این رهبران، تدهاگارد هوادار ثابت قدم جمهوریخواه است، کسی که کلیسای فعلی 12 هزار نفره «نیولایف» را تأسیس کرد و «اتحادیه ملی پروتستانها» را رهبری میکند. هاگارد شخصاً با بلر، نخست وزیر انگلیس، درباره اینکه چطور میتوان رئیس جمهور بوش را اقناع کرد تا از طرح بخشودگی بدهی جهان سوم حمایت کند، مشورت نمود و کاری کرد که موضوع محیط زیست به مسأله محوری کلیسایش تبدیل شود. در ماه فوریه 2006 نشریه «کریستنیتی تودی» این موضوع را نقد و تحلیل کرد که «چرا شکنجه همیشه بد است». بیش از 50 رهبر و سازمان مسیحی پروتستان با ملحق شدن به کلیسای کاتولیک، اخیراً حمایتشان را از طرح مهاجرت اعلام کردند؛ طرحی که اجازه خواهد داد، مهاجران غیرقانونی، بهجای آنکه به کشور اصلی خود برگردند، تبدیل به شهروندان آمریکا شوند. اوایل امسال نیز یک گروه 86 نفره از رهبران مسیحی پروتستان مبارزهای را برای آموزش مسیحیان درباره تغییر آب و هوا آغاز کردند و از کنگره آمریکا خواستند تا برای جلوگیری از گرم شدن زمین (عارضهای که به فقرا آسیب شدیدتری خواهد رساند) طرح را تصویب کند. این اعتراضات که از سر نگرانی است، به راحتی توسعه مییابد. در این صورت، پس چرا هنوز تنها تعداد قلیلی از پروتستانهای سفیدپوست به دموکراتها رأی میدهند؟ والیز معتقد است که دموکراتها قلمرو دین را به جناح جمهوریخواهان واگذار کردند و به آنها اجازه میدهند که از دین برای جداسازی رأی دهندگان به نفع خود استفاده کنند. منبع: WWW.alternet.org نشریه سیاحت غرب شماره 40
Jesus Camp (2006) Requirements: any xvid player Overview: A documentary on kids who attend a summer camp hoping to become the next Billy Graham. Genres: Documentary Running Time: 84 Min File Size: 208 MB Resolution: 320 x 240 Release Quality: DVDRip
http://rapidshare.com/files/38652300/Jesus_Camp.part1.rar