تبليغاتX
فیلم پژوه

                  قواعد شش‌گانه سینمای هالیوود

جواد شمقدری در این مقاله سعی کرده است با مرور قواعد مشترک آثار سینمایی که کارخانه رویاسازی هالیوود از بدو تاسیس تاکنون به مردم جهان عرضه کرده است، سرنخ هایی از اهداف پنهان و نهان گردانندگان آن به دست ذهن مخاطب بسپارد.

درگیری خیر و شر و خوبی و بدی، هسته اصلی و جانمایه هر قصه و ابزار دست هر داستان‌پردازی است و قهرمان و ضدقهرمان نیز در مرکز این درگیری، هویت و معنا می‌یابد. سینما خیلی زود به این اصل اولیة قصه‌گویی چنگ زد و تولد سینما در آمریکا و گسترش و توسعه آن به عنوان یک صنعت و تجارت در هالیوود، مدیون این وفاداری است. سینما در دیگر کشورها و جوامعی که رشد و توسعه یافت کم‌وبیش این اصل مهم را فراموش نکرد. و اگر بالیوود یعنی سینمای هند نیز امروزه از مخاطبین انبوهی در میان عامه مردم برخوردار است، بیش از آنکه مولود خیال‌پردازی و رؤیا‌پردازی باشد متأثر از این شگرد است که درگیری خیروشر و به تعبیر عامیانه آدمهای خوب با آدمهای بد قصه در آثار سینمایی بسیار شفاف و گویاست.

البته گروهی از فیلمسازان که از آنها به عنوان فیلمسازان نوگرا یا تجربه‌گرا نام می‌برند تلاش کرده‌اند قصه خود را فارغ از این تضاد شدید روایت کنند و به تعبیر دیگر، داستان آدمهای خاکستری را باز گویند. اگرچه این تلاشها و تجربه‌ها در تاریخ سینما و بخصوص در محافل آکادمیک قابل توجه است اما عموماً این نوع فیلم‌ها در میان مردم عادی کوچه و بازار با اقبال روبرو نشده است. بخشی از این نگاه همان جریانی است که امروز از آن به عنوان سینمای جشنواره‌ای یا هنری هم نام برده می‌شود.پس اگر بخواهیم به عنوان یک عامل مهم از موفقیت‌های سینمای آمریکا و بخشی از سینمای غرب و اروپا که با هالیوود همسو بوده است اشاره کنیم قطعاً آن را باید در ذات و نوع داستان‌سرایی آن جستجو کنیم. عناصر داستانی که کشمکش و درگیری و به تبع آن نقاط عطف و اوج و انتهای قصه را آرایش می‌دهند در یک هارمونی آوردگاه نبرد سیاه و سفید و خیروشر جا می‌گیرد.سینمای هالیوود همواره غرب و نشانه‌ها و نمادهای جامعه غربی و شخصیت‌های متأثر از فرهنگ غربی و همة مظاهری که به نوعی متأثر از جامعه سفید‌پوستان اروپایی و آمریکایی و بخصوص انگلوساکسون‌هاست را مظاهری از بخش سفید و نیروهای خیر داستان‌پردازی خود قلمداد می‌کند و هرآنچه در مقابل آن قرار می‌گیرد جزو عناصر سیاه و شر بحساب می‌آورد. در یک نگاه کلی از منظر آنها هر آنچه در فرودست آنها قرار نگیرد در مقابل آنها تعبیر خواهد شد. این همان دیدگاهی است که امروز در دیالوگ‌های سیاسی دولتمردان آمریکایی، تحت این جمله معروف «هر کس با ما نیست پس برماست» منعکس می‌شود. در واقع امروز هرکس از نخبگان و اندیشمندان و سیاسیونی که از شنیدن این کلام جا می‌خورند و تعجب خود را ابراز می‌دارند و بعضاً در مقام نصیحت، پند یا اعتراض از بی‌سابقه بودن این دیدگاه سخن به میان می‌آورند در حقیقت خواب‌زدگانی هستند که تازه هوشیار شده‌اند؛ و الّا کافیست نگاهی فقط به آثار و فعالیت‌های سینمایی یکصدسال اخیر غربیها بیندازیم تا از میان سکانس‌ها و خلق شخصیت‌ها و داستان‌سرایی‌ها و قهرمان پروریهای این آثار، به زبان دیگر این معنا را دریابیم. شخصیت‌ «جان وین» در آثار وسترن آمریکایی مگر جز این است؟! «جان وین» و همه سربازان سفید پوست کت‌آبی در همه آثار وسترن، نمادهایی از قهرمانان میهن‌پرستی هستند که در مقابل افراد شروری همچون سرخپوستان، دست به مبارزه، جنگ و درگیری می‌زنند. اگر سرخپوستان و بومیان مظلوم سرزمین تازه کشف شده قتل‌عام می‌شوند و این سفیدپوستان هستند که با خشونت هرچه بیشتر آنها را می‌کشند،‌ آواره می‌کنند و سرزمین‌هایشان را اشغال می‌کنند، اما فیلمساز وسترن علاوه بر اینکه اجازه برانگیختن کوچکترین احساس ترحمی در قلوب مخاطب نسبت به این قشر از مردم نمی‌دهد، او را در غم و شادی و شکست و پیروزی مردان سفید نیز شریک می‌کند.این شگرد در تقابل آمریکا به عنوان مظهر خیر در مقابل با هر قدرت و هویت دیگری همواره به همین سیاق عمل می‌کند.

در دوران جنگ سرد بعد از جنگ‌جهانی‌دوم دو هویت مبنای این تخریب هنری قرار می‌گیرد. یکی آلمان هیتلری و دولت نازیسم و دیگری اردوگاه شرق سیاسی با محوریت دولت سوسیالیستی شوروی. بخش عمده‌ای از آثار هالیوود و اروپای غربی مملو از این صف‌آرایی‌ است. در بسیاری از فیلم‌هایی که با این هدف ساخته شده‌اند، دولت نازیسم آلمان و فاشیسم ایتالیا و دولت شوروی و حکومت سرخ‌ها و کمونیست‌ها به عنوان نمایندگان و مظاهر شر و بدی و شخصیت‌های آنها به عنوان ضدقهرمان معرفی می‌شوند و این مرد سفید‌پوست آمریکایی و بعضاً اروپای غربی است که در هیبت یک قهرمان مدافع خوبیها و پاکیها و مظهر و نماد خیر و رستگاری معرفی می‌شود.البته در تمام دوران پنجاه سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم، دیگر ملل و اقوامی که به نوعی بیم آن می‌رفت در مقابل منافع آمریکا و غرب قرار داشته باشند از این تصویرسازی سیاه بی‌نصیب نبوده‌اند. مانند فیلم‌هایی که علیه چین، کشورهای اسلامی و بعضاً عربی یا علیه آفریقایی‌ها و حتی علیه انقلابیون آمریکای لاتین و جنوبی ساخته شد.

با تجلی انقلاب اسلامی و پیروزی آن در ایران و تولد هویت و تفکر و اندیشه‌ای که اساساً با خاستگاه و غایت تمدن غربی آن هم از نوع آمریکائیش در تضاد آشکار و روشن بود، هالیوود، فیلمسازان و سیاست‌گذاران فرهنگی و نخبگان مسلط بر دستگاه نظام سیاسی و اقتصادی غرب به طور جدی متوجه این کانون جدید شدند. با استقبال توده‌های مسلمان جهان از رویکرد و پیام‌های انقلاب اسلامی و شخصیت امام‌خمینی(ره) که منجر به تحولات اجتماعی و فرهنگی مؤثری در منطقه جهان اسلام شد دیوار این صف‌آرایی لحظه‌به‌لحظه قد برافراشت بطوریکه ساخت فیلم‌های سینمایی با هدف تحریف و تخریب چهره و پیام انقلاب و اسلام و مسلمانان روزبه‌روز جدی‌تر و هدفمند‌تر شد.با فروپاشی اردوگاه شرق و ابرقدرت شوروی این عملیات راهبردیِ تقابل با تمدن و تفکر اسلام انقلابی و نوین، ابعاد بسیار جدی‌تری بخود گرفت. چرا که اگر دو دهة اخیر انقلاب اسلامی و طرفداران آن را با عنوان بنیادگرایی اسلامی طرد می‌کردند امروز این واژه نسبتاً دوپهلو جایگزین واژه‌ای صریح‌تر یعنی ترور و وحشت شده است که بجز ترس و خشونت و مرگ و بی‌خردی چیزی را در ذهن مخاطب متباین نمی‌سازد.

نابودگر

امروز واژه تروریسم و جنگ با تروریسم در اذهان مخاطبین رسانه‌ها، جنگ با اسلام و اسلام‌گرایان تندرو را تداعی می‌کند. و پا را از این هم فراتر گذاشته‌اند و هدف‌نهایی جنگ خود را جنگ با محور شرارت یا شیطان نامیدند! یعنی واژه‌ای را که رهبر کبیر انقلاب اسلامی در مذمت آمریکا به عنوان شیطان بزرگ به کار ‌بردند امروز علیه ما به کار انداخته‌ شده است! البته نمی‌خواهم بگویم هرآنچه امروز ناظر و شاهد آن هستیم حاصل یک سیاست هنری و یک جریان فیلمسازی هالیوود است ولی می‌توان مدعی بود ماشین جنگی آمریکا در مسیر هموار شده از تلاش عناصر و نخبگان فرهنگی و هنری آمریکا و در رأس آن سینما و رسانه‌های آن، راه خود را طی می‌کند. شاید برای شناخت و دستیابی به تلاش قریب به سه دهه سینمای هالیوود و رسانه‌های آمریکایی در این صف‌آرایی و تجزیه و تحلیل علمی و آماری، نیاز به ماهها کار و تحقیق و بحث و بررسی باشد (کاری که بعید می‌دانم در کشور ما تاکنون شده باشد) اما با یک نگاه گذرا و به مددالهی می‌توان به بعضی از شاخص‌ها و روشها و دسته‌بندی‌های آن، دست یافت. امید است با این بضاعت اندک بتوان به شاکلیدهایی مجهز شد و حداقل در شناخت و تحلیل دقیق‌تر فعالیت‌های سینمایی و رسانه‌ای و به تبع آن به سیاست‌های فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و بالاخره نظامی دشمن پی‌برد، تا حداقل و با کمترین توقع، در صف سربازان این جبهه آراسته و منسجم، اما ناپیدا و نامکشوف قرار نگیریم. شاید بتوان از این شاخص‌ها به عنوان قواعد اساسی سینمای هالیوود و فعالیت‌های رسانه‌ای آمریکا نام برد.

قاعده اول:

هیچگاه سینمای هالیوود و دنیای رسانه‌ای غرب در ترسیم جایگاه خود در تضاد خیروشر دچار تردید و شک، پنهان‌کاری، دوگانه عمل کردن و انحراف نمی‌شود یعنی همیشه خود را مظهر خیر و سفیدی و دیگران را مظهر شر و سیاهی قلمداد می‌کند.

هل بوی

 

قاعده دوم:

علوم تجربی و نظریه‌ها و برداشت‌های علمی و به تبع آن قوانین و دستور‌العمل‌ها و تعاریف و تفاسیر، هرگاه از امور ریاضی صرف خارج می‌شود از مطلق‌گرایی هم فاصله می‌گیرد. امور انسانی و اخلاقیات و روانشناسی و همه آنچه به تعریف زندگی انسانی و اجتماعی می‌آید جزو اموری است که باید با منظر نسبی‌گرایی به آن پرداخت. این دیدگاه در تفکر انسان غربی و در هنر و فرهنگ غرب جایگاه ویژه و البته کنترل شده‌ای دارد. یعنی نسبت خیروشر در مراتب مختلف معنا می‌یابد. هالیوود در بعضی از فیلم‌ها آشکارا به تضاد موجود در زندگی اجتماعی روزمرة آمریکایی و درگیریهای جناحهای سیاسی و یا دعواهای قدرت در دستگاههای مختلف می‌پردازد، به طور مثال ممکن است جناح جمهوریخواه را نماد شر بگیرد و جناح دمکرات یا مخالفین بوش را نماد خیر تصویر سازد (آنگونه که در فیلم 11/9 شاهد بودیم) یا ممکن است مثلاً بخشی از ارتش آمریکا را نماد شر بگیرد و مثلا یک استاد دانشگاه یا دکتر محققی را نماد خیر نشان دهد (فیلم شیوع با بازی داستین هافمن) یا مثلاً بخشی از جریان حاکمیت و فرمانداری ایالتی را همسو با قاچاقچیان مواد افیونی، نماد شر فرض کند و مثلاً یک محقق و یا یک مسئول ایالتی را نماد خیر فرض بگیرد (فیلم قاچاق) و صدها مثال دیگر که می‌توان به آنها اشاره کرد. اما هیچگاه مرتکب این خطای استراتژیک نمی‌شود که خیر برتر یعنی حاکمیت و نظام و قدرت نظامی سیاسی اقتصادی و فرهنگی آمریکا را مظهری از شرِ کل نشان دهد بلکه همواره در انتهای فیلم و نتیجه نهایی یا اشاره‌ای به این شر کل نمی‌شود و ذهن مخاطب را از آن دور می‌سازد و یا اگر به آن بپردازد کل حاکمیت و نظام حکومتی آمریکا به عنوان نماد خیر در ذهن مخاطب متبادر و مستحکم می‌شود. فیلم‌هایی همچون پرونده محرمانه لوس‌آنجلس، تالار شهر، پایگاه صحرایی، خط باریک سرخ، صخره، نمایش ترومن و دانی براسکو، نمونه‌ای از فیلم‌های انتقادی تندی هستند که از این قاعده خارج نمی‌شوند. (درست برعکس آنچه در کشورهای جهان سوم و بخصوص ایران اسلامی شاهد هستیم. اگر فیلمساز ایرانی کوچکترین ضعف و سستی و ناهنجاری اجتماعی را دستمایه یک فیلم می‌کند این را به عنوان جزیی از یک کل نشان می‌دهد. در نتیجه همة فرهنگ، هویت، تاریخ، نظام، حکومت و... را مؤثر در این جزء و در نهایت شر جزئی را مولود شر ذاتی کل تلقی می‌کند. این روش فیلمسازی که آگاهانه یا به طور غفلت توسط فیلمساز ایرانی اعمال می‌شود از سوی دشمن برای ما دیکته شده است که فعلاً مجالی نیست وارد بحث مسائل داخلی شد.فیلمساز هالیوود و صاحبان رسانه‌ای آمریکا در نشان دادن نابسامانیها و ناهنجاریها به گونه‌ای وارد می‌شوند که اگر یک شر جزیی را نشان دهند در مراتبی بالاتر از آن یک خیر را که می‌تواند مأمن روانی و فکری مخاطب باشد آرایش می‌دهند و در مراتب بالاتر هیچگاه از تضاد اصلی خیروشر که یک طرف آن آمریکا به عنوان مظهر خیر و هرآنچه و هرآنکس که با آمریکا نیست مظهر شر است، غفلت نمی‌کنند.

قاعده سوم:

در ایجاد جو ناامنی و اضطراب و وحشت (ترور) که مقدمه‌ای برای پذیرش قدرت برتر و حاکمیت خشن و بیرحمانه است یکی از سرفصل‌های این استراتژی فرهنگی و هنری است. اما آنها خوب می‌دانند که نباید ریشه و خاستگاه این ناامنی و ترس در داخل باشد بلکه باید تمامی شواهد، اعم از تاریخی، بینشی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی خارج از مرزها و به تعبیر بهتر، خارج از هویت و فرهنگ و نظام حکومت آمریکایی باشد. لذا به لطایف‌الحیل مخاطب خود را از این وحشت و ترور می‌ترسانند و قبل از آن کانون و مبدأ آن را در ناکجا آبادی که غیر از آمریکاست متمرکز می‌کنند. امروز این ناکجاآباد بی‌هیچ ملاحظه و واسطه‌ای اسلام و کشورهای اسلامی و مردم مسلمان و منطقه خاورمیانه و ایران اسلامی و هرآنچه که رنگ و بو و نشانه‌ای از اسلام دارد معرفی می‌شود. بار عمده از ایجاد این باورها را سینمای هالیوود و دنیای رسانه‌ای آمریکا به دوش دارند و تا حدود زیادی هم موفق شده‌اند.در این مقال و فرصت فقط به یکی از این شگردهای ایجاد جو ناامنی و ترور اشاره می‌شود:هنر غربی از دیرباز با ارواح خبیثه و نمادهایی شیطانی که ترس و اضطراب را در دل مخاطب خود جای می‌دهد آشناست اگر چه بخشی از این عوالم سیاهی و مرگ ناشی از خرافه‌هایی است که از دوران سیاه و بربریت اروپا به ارث رسیده است این انسان غربی که در دنیای تاریکی‌ها و جهل خود دست‌وپا می‌زند، در صف‌آرایی و آرایش این شخصیت‌های شیطانی از دین و مذهب هم وام گرفت و در روایت خود آنان را هم‌عرض خدا قرار داده به طوریکه برای آنها میدان عمل و اختیار مستقل تصور کرده است. ارواح خبیثه و فرزندان شیطان به همان اندازه در عالم ماده و فراتر از ماده نفوذ و تأثیر دارند که مسیح و روح‌القدس و فرشتگان الهی می‌توانند نقش داشته باشند. خلق دراکولا (شخصیت خون‌آشام) ریشه در باور قرون وسطایی و ضدیت با اسلام دارد، اسلامی که توانسته است پانصد سال در آندولس دوام بیاورد و تا دروازه‌های بالکان در قلب اروپا پیش برود. البته نقش تحریفات موجود در کتاب عهدین در این پندارهای غلط بی‌تأثیر نبوده است. امروزه با وام گرفتن از کتاب حزقیال نبی و مکاشفات یوحنا مهمترین دستاویز ایجاد جو وحشت و ترور رقم خورده است.

آپوکالیپس و آرماگدون دو واژه‌ای است که در دو دهة اخیر در سینمای هالیوود بارها تکرار شده است. براساس بخش‌هایی از متن انجیل یوحنا و مکاشفات او و همچنین کتاب حزقیال نبی بشر اکنون به دوران آپوکالیپس یعنی آخرالزمان نزدیک شده است. مختصات و مشخصات این دوران براساس آیات این دو متن مملو از ترس و وحشت و مرگ و خون‌ریزی و قتل‌عام بشری است. به روایت آنان نبرد نهایی نیروهای خیر و شر در آرماگدون (هار مجدون) که در فلسطین اشغالی و شمال حیفاست روی می‌دهد از نشانه‌های این نبرد آغاز جنگ اتمی و کشته شدن میلیونها انسان غیریهودی و غیرمسیحی است. در جایی اشاره می‌کند از شدت خون‌ریزی تا به زیر یال اسبان خون زمین را فرا می‌گیرد. پس از این نبرد هراسناک منجی ظهور می‌کند و حکومت هزار ساله مسیح آغاز می‌شود.

پیشگوئیها محل این نبرد سهمگین را منطقه خاورمیانه و کشورهای اسلامی از نیل تا فرات می‌داند بابل (عراق) اولین نقطه و آغاز این نبرد مذهبی است. آنچه امروز بعد از تجاوز آمریکا و انگلیس به سرزمین عراق روی داده در واقع تلاش در جهت وقوع پیشگویی‌های کتاب‌مقدس است. سردمداران هالیوود سالها جرأت نمی‌کردند با صراحت به طرح این جزئیات بپردازند اما با این حال از اصل نبرد نهایی و شرایط هولناک آن غافل نماندند. در اکثر این فیلم‌ها، آمریکا و شهرهای آمریکا از سوی یک دشمن فرضی و خیالی به شدت مورد تهدید و هجوم قرار گرفته و سپس دنیا و تمدن بشری در آستانه نابودی و بشریت در مرز نیستی قرار می‌گیرد.

در بعضی از این فیلم‌ها دنیا به پایان خود می‌رسد و چیزی جز انهدام گسترده و نابودی نسل بشر چیزی باقی نمی‌ماند. فیلم نوستراداموس (The man how saw tomarrow) و «روز بعد» (The day after). اما در بعضی دیگر افرادی باقی می‌مانند که در تلاش زندگی دوباره به تجدید تلاش و فراش می‌پردازند مانند فیلم «حکومت آتش» و «نبرد آخر» و در گروهی دیگر، این قدرت برتر، آمریکاست که می‌تواند در مقابل آن بایستد و دشمن دیوصفتی را که از ناکجا آبادی سربرآورده و قصد نابودی تمدن و همة دستاوردهای بشری را دارد، نابود کند. مانند فیلم‌ «روز استقلال» و «آرماگدون». هالیوود با ساخت این فیلم‌ها قصد دارد ترس و وحشت ناشناخته و هولناک و عظیمی را در دیدگان مخاطب ساده و بی‌دفاع خود ماندگار سازد. تا در زمان ضرورت با تنها اشاره‌ای او را غیرمستقیم در ایجاد یک سری حوادثی که باید همچون دومینو پشت سر هم روی دهد سهیم و شرطی کند. (همچون حوادثی که بعد از یازده سپتامبر و به دنبال وحشت و ترس حاصل از شوک انهدام برج‌های دوقلو رخ داد.) فیلمساز هالیوود به خود اجازه می‌دهد سالها ترس و وحشت و بیم از آینده‌ای تاریک و مرگ‌آفرین را در شهروند خود نهادینه کند تا به نتایج مافوق تصوری که اراده کرده‌اند که همانا تسلط بر تمامی سرمایه‌ها و میراث بشری است دست یابند. این شیوه و روش انسان غربی است که برای رسیدن به مقصود خود از هیچ دستاویزی نمی‌گذرد اگرچه مرگ‌ و نیستی و وحشت و رعب باشد. (به یاد آورید چگونه با دوربین‌های مخفی و با ترساندن شهروندان خود لحظات فراغت و خنده‌دار برای مخاطبان تلویزیونی خود به ارمغان می‌آورند.)امروز مسیحیان صهیونیست و اونجلیست‌های آمریکایی با سردمداری جری‌فال‌ول، پت رابرتسون، جیمی سواگارت و دهها کشیش وابسته به خود به موعظه‌های شیطانی خود در شبکه‌های مذهبی و در استادیومها و تجمعات هزاران نفری مردم آمریکا ادامه می‌دهند. آنها هدف این حملات و مرکز شیلک و انهدام خود را جهان اسلام و انسان مسلمان قرار داده‌اند و این را ارادة الهی و پیشگویی کتاب‌مقدس می‌خوانند که آنها باید همچون مؤمنان و قدیسانی که از مناسک و آئین مذهبی خود نمی‌توانند دست بکشند باید به آن عمل کنند تا ملکوت خداوند و بهشت را به چنگ آورند و مسیح و منجی را مشاهده کنند و با او همراه شوند.آنچه باعث شده مجموعه عظیمی از فعالیت‌های فیلمسازی و رسانه‌ای علیه ایران اسلامی و مسلمانان و اسلام سازماندهی شود ناشی از همین قاعدة سوم است. کارنامه هالیوود با فیلمسازان مشهور و معتبرش مشحون از تولیداتی است که در چارچوب رعایت و وفاداری به این قاعده شکل گرفته است.

قاعدة چهارم

انبوه‌سازی، تکرار و استمرار هدفمند و بالنده و پیش‌رونده و پشتیبانی کننده.غربیها می‌دانند در دنیای ارتباطات و انبوه اطلاعات موجود و دسترسی مردم به کانال‌های ماهواره‌ای و شبکه‌های اینترنتی و روزنامه‌ها و کتابها و مجلات و انواع فعالیت‌های هنری و... آنچه می‌تواند نقطه پایانی بر مقاومت‌های مردمی و نخبگان و اندیشمندان و آگاهان و سیاسیون مبارز و غیره باشد، حجم بالای فعالیت‌ها و رنگ غالب نگاه آنهاست.

مثلاً هالیوود در ساخت فیلم‌های سینمایی علیه اسلام و مسلمانان تنها به یک ژانر یا تولید چند فیلم بسنده نمی‌کند، از همه ژانرها و گونه‌های مختلف سینمایی اعم از عاطفی، رمانتیک، کمدی، حماسی، حادثه‌ای، سیاسی، جنگی، تخیلی، کودک و در قالب انیمیشن، بازی رایانه‌‌ای و غیره سود می‌جوید، و از همة ظرفیت‌های انسانی نیز استفاده می‌کند. اگر بتواند، در کنار کارگردانهای هالیوود از کارگردانان دیگر و حتی کشور مقصد نیز سود می‌جوید. کاری که متأسفانه به تواتر و کرات در بین فیلمسازان ایرانی روی می دهد.مثلاً وقتی فیلم «بدون دخترم هرگز» با حمایت هالیوود و اسرائیل علیه مرد ایرانی و انقلاب اسلامی و جامعه انقلابی ایران و مناسبات آن ساخته می‌شود و قصد دارد تصویر نابهنجار و تلخی از زندگی یک زن در جامعه ایرانی بعد از انقلاب نشان ‌دهد از ساخت نمونه‌های مشابه وطنی غافل نمی‌ماند. این طراحی باعث می‌شود در مقابل اعتراضات کسانی که استدلال می‌کنند هالیوود فیلمی مغرضانه ساخته است پاسخی نیکو داشته باشند. برای نمونه وقتی یکی از شبکه‌های آلمان (احتمالاً ZDF) پس از پخش فیلم «بدون دخترم هرگز» مورد اعتراض مکرر و جدی زنان آلمانی که همسران ایرانی دارند قرار می‌گیرد، مدیران شبکه، آنان را برای طرح اعتراض خود به یک میزگرد تلویزیونی دعوت می‌کنند؛ اما قبل از آن در دو برنامه، فیلم‌های «دندان مار، ساخته کیمیایی» و «نرگس، ساخته رخشان بنی‌اعتماد» را به نمایش می‌گذارند و بدین ترتیب با ارائه دو نمونه وطنی که زن ایرانی را در وضعیت اجتماعی ناهنجاری نشان می‌دهد، زنان معترض آلمانی را در میزگرد تلویزیونی خلع سلاح و بایکوت می‌کند.این شگرد انبوه‌سازی در برخی اوقات بسیار کارساز است و تا حد معجزه می‌تواند مؤثر واقع شود. کمترین بازخورد رعایت این اصل، درگیر کردن روانی و فکری طرف مقابل در مقام پاسخگویی مدام و مکرر است که در یک دورة زمانی بالاخره رقیب خود را از میدان خارج می‌کند.(و باز جای این اشارة ظریف وجود دارد که آثار و فعالیت‌های فیلمسازی رسانه‌ای ما هدفمند و همسو نیست و اگر هم اثری ارزشمند خلق می‌شود به یک نمونه بسنده می‌شود و تداوم نمی‌یابد. جالب اینکه ضرب‌المثل‌های سادة ایرانی راه را به ما نشان داده‌اند: با یک گل بهار نمیشه، یک دست صدا نداره و...)آمریکا قبل از حذف صدام و حمله به عراق فیلم‌های زیادی در این باب ساخته است که نگارنده با اینکه فرصت چندانی برای فیلم دیدن ندارد در دو ژانر کمدی (Hot shot) و جنگی (سه پادشاه) آثاری با این مضمون دیده است.

قاعدة پنجم

برنامه‌ریزی درازمدت و پیشه‌کردن صبر و انتظار.همه شنیده‌ایم که از حکیمی نقل شده است که اگر بخواهید مردم را بخندانید، متعجب کنید یا بگریانید یک لحظه کار لازم است، اگر بخواهید آنها را بپوشانید یک روز لازم است و اگر بخواهید نان مردم را تأمین کنید یکسال وقت لازم است، اما اگر بخواهید آدم بسازید پنجاه‌ سال وقت لازم است.کار فرهنگی و به تبع آن ساخت فیلم سینمایی و فعالیت‌ رسانه‌ای نباید بر اهداف کوتاه‌مدت و روزمره متکی باشد بلکه باید منظر و نگاه سازنده‌ اثر، حداقل فراتر از چند سال باشد. هرچند که کسی منکر بخشی از فعالیت‌های هنری با کارکرد مقطعی و کوتاه‌مدت نیست اما اگر نیازمند چنین برنامه‌سازی‌هایی هستیم این خود نشان از غفلت مدیران و فیلمسازان قبلی است که این خلأ را به وجود که باید دست به کارهای اضطراری و به تعبیر دیگر مناسبتی زد. و این بسیار بلاهت است که حجم کارهای کوتاه‌مدت چنان ما را به خود مشغول سازد که از برنامه‌ریزی بلندمدت حداقل فراتر از پنج‌سال باز بمانیم.سینمای هالیوود و جریان‌ رسانه‌ای آمریکا حداقل از سال1991 به قصد حذف صدام وارد میدان تولید فیلم، خبر، تحلیل و ... شدند و بالاخره بعد از ده سال به مقصد خود رسیدند. روزی که فیلم «رمبو» در افغانستان را مشاهده کردیم با لبخند و کمی تمسخر فیلم را به انتها هم نرساندیم و در واقع این فیلم را متأثر از مغزی معیوب و تخیلی بیمارگونه ارزیابی می‌کردیم در حالیکه ده سال بعد این «رمبو» و سربازان آمریکایی بودند که وارد افغانستان شده و مورد استقبال هم واقع شدند.یعنی امروز با رصد و مشاهده فیلم‌های ساخته شده در هالیوود می‌توان سیاست‌های نظامی و اهداف سیاسی و اقتصادی آمریکا را در ده سال آینده شاهد بود. اگر در فیلم «اُمگا کُد» در صحنه‌ای گنبد قبه‌الصخره منهدم می‌شود این نشان از اهداف آینده صهیونیسم جهانی و آمریکا دارد که به چنین کاری قطعاً دست خواهند زد

قاعدة ششم

اگرچه برای دنیای غرب و هالیوود، اقتصاد و سرمایه و دلار بسیار ارزشمند است و پول در مناسبات و برنامه‌های مختلف و اهداف آنها جایگاه ویژه‌ای دارد اما این سیاست‌های فرهنگی است که بر جریال اقتصاد حاکمیت دارد نه آنکه نگاه اقتصادی و سرمایه و سودجویی به جریان فرهنگ و هنر و سینما جهت بدهد و بر آنها غلبه داشته باشد.درست است که هالیوود در اتخاذ تصمیمات خود، بازگشت سرمایه و سوددهی هنگفت را لحاظ می‌کند ولی این بدان معنا نیست که در فرایند تصمیم‌گیری نهایی نگاه اقتصادی بتواند مانع اجرای برنامه‌های بلندمدت هنری و سینمایی باشد. بسیاری از فیلم‌های پرخرج در هالیوود ساخته‌ شده‌اند که حتی نتوانسته‌اند به سرمایه اولیه خود دست یابند. در کنار آن انبوه فیلم‌های هالیوود با هزینه ساخت متوسط را اضافه کنید که چندان مهم نیست به چه فروشی دست یافته‌اند و حتی ارقام فروش آنها در کمتر مجلات سینمایی منعکس می‌شود.

شاید شما بتوانید قواعد دیگری را در کنار این شش قاعده جستجو و معرفی کنید اما قطعاً می‌پذیرید که این قواعد شش‌گانه سالهاست سیاست سینمای هالیوود و جریان رسانه‌ای آمریکا و غرب را هدایت و تجهیز و تکامل بخشیده است. و این جریان رسانه‌ای و سینمای هالیوود است که بیش از دلار و بیش از ناوهای آمریکایی و هواپیماهای جنگی و بیش از سرویسهای مخفی و اطلاعاتی و توانایی فنی و تکنولوژی توانسته است آمریکای محدود در مرزهای جغرافیایی را به آمریکای جهانخوار تبدیل سازد.ما در راهبرد درازمدت همه امور، باید ابتدا راهبردهای فرهنگی و هنری خود را مبتنی بر قواعدی جستجو کنیم. براستی آن قواعد کدامند؟

منبع: http://armageddon.mihanblog.com/

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 14:28 توسط محقق |