
گفت: بعد از جرج بوش كه گفته بود براي شفاي شارون دست به دعا برداشته، بيل كلينتون رئيس جمهور سابق آمريكا هم گفته است كه من و همسرم براي سلامتي شارون دعا مي كنيم!
گفتم: شارون چند روز قبل، جان كثيف خود را تحويل داده و قبض را گرفته و به جهنم رفته است ولي مقامات رژيم صهيونيستي قرار است چند روز ديگر خبر مرگ او را اعلام كنند.
گفت: حالا دعاي بوش و بلر و بيل كلينتون كه عيبي نداره، بذار دلشون خوش باشه!
گفتم: آخه... هيچي! بگذريم... مي گويند چند نفر كنار درختي ايستاده بودند، يكي از آنها پرسيد؛ فكرش را بكنيد كه اگر اين درخت سرسبز چنار زبان داشت چي به ما مي گفت؟ مرد كشاورزي كه از آنجا رد مي شد، گفت؛ اگر اين درخت زبان داشت به شما مي گفت؛ احمق ها! اولاً كه من درخت بلوطم نه چنار، ثانياً؛ هفت هشت سال است كه خشك شده ام و ثالثاً... ديگه چي بگم!
منبع: وبلاگ صبح
اي بلبل عاشق،جز براي شقايق ها مخوان!
در آخر فيلم « مهاجر »، وقتي علي ( نقي زاده ) پلاك هايش را به اسد مي دهد و خود در حال شليك تير به سوي دشمن موانع را از سر راه «پهباد» دور مي كند و به شهادت مي رسد و اسد پلاك ها را به گردن پهباد مي اندازد و او را پرواز مي دهد، پلان درشتي هست از رقص پلاك ها در باد، همراه با صداي زيباي برخورد پلاك ها بر بدنه پهباد... و ايچنين، حاتمي كيا به پهباد جان مي بخشد و از آن « مهاجر » ي خلق مي كند جاودان، به جاودانگي « هجرت ».
نمي خواهم نقد فيلم بنويسم، كه درباره «مهاجر» زبان نقد نوشته هاي استاندارد بريده است و اصلاً اينجا جايي نيست كه با نگاه استاندارد در نقدنويسي سينمايي بتوان به سراغ آن آمد. جايي براي بحث فلسفي هم وجود ندارد، كه مخاطب اين فيلم فلاسفه و روشنفكرها نيستند، مردم هستند و اگر ما بخواهيم «سرزمين فلسفي» كنيم و مطلبي را با فشار فلسفه از درون فيلم بيرون بكشيم، به فيلم «مهاجر» ظلم كرده ايم ـ اگرچه قابليت را دارد و مثلاً درباره نگاه فلسفي حاتمي كيا به «ابزار» و «تكنولوژي» مي توان مقاله ها نوشت، چرا كه او به پهباد مثل يك وسيله بي جان نگاه نمي كند؛ پهباد جان مي گيرد، روح اسد و علي و اصغر و غفور در آن مي دمد و اصلاً از همان آغاز كار زنده است. در تفكر حاتمي كيا نه تنها انسان ها مسيطر و ابزار تكنولوژي نيستند، بلكه «وسيله» جان دارد.
در فيلم هاي حاتمي كيا همه چيز زنده است. في المثل ني محمود را به ياد بياوريد كه زنده است. رابطه محمود با ني اش، رابطه انسان با يك وسيله بي جان نيست، رابطه غريب دورمانده اي است كه با همدم خويش راز مي گويد. به ياد بياوريد خمپاره ها را ـ چه در « ديده بان » و چه در « مهاجر » ـ كه زنده اند، بي حساب و كتاب نمي آيند و به قول خود حاتمي كيا، انفجارها « نقش » بازي مي كنند. وسايل به جا مانده از اصغر را به ياد بياوريد، هنگام دفن او در ميان نيزار: كتاب قرآن، تسبيح و عطر و پلاك... حتي در «هويت» نيز چراغ قوه و تسبيح و عطر و مهر زنده اند و در فيلم داراي نقش هستند. رابطه علي را با پلاك هاي جبهه اش به ياد بياوريد، رابطه حسن را با آر پي چي اش در « ديده بان » و چه بسيار نمونه هاي ديگر. و اين نگاه مؤمنانه عارفي حقيقي است كه جهان را نازله عوالم غيبي و مظهر اسماء الله مي بيند.
حاتمي كيا با روح اشيا سر و كار دارد نه با جسم آنها، و اين مستلزم نحوي « رازداني و رازداري » است كه اصلاً مردم اين روزگار سيطره تكنيك و سلطنت ابزار سال هاست كه با آن غريبه اند و بگذاريد راستش را بگويم: سينما نيز چه دشوار قالب معرفتي چنين عارفانه واقع مي شود؛ اما شده است. حاتمي كيا توانسته است كه بر تكنيك پيچيده سينما غلبه كند، حجاب هاي تصنع و تكلف و صورتگرايي و انتلكتوئليسم را بدرد، از سطح عبور كند و به عمق برسد و با سينما همان حرفي را بزند كه «حزب الله» مي گويد. رو دربايستي را كنار گذاشته ام؛ زدن اين حرف ها شجاعتي مي خواهد كه با عقل و عقل انديشي و حتي ژورناليسم جور در نمي آيد، چرا كه حزب الله حتي در ميان دوستان خويش غريبند، چه برسد به دشمنان. اگرچه در عين گمنامي و مظلوميت، باز هم من به يقين رسيده ام كه خداوند لوح و قلم تاريخ را بدينان سپرده است.
روزگاري بود كه «آته ايسم» شده بود ملاك روشنفكري و هر كس در هر جا مقاله مي نوشت و راجع به هر چه مي نوشت، بي ربط و با ربط فحشي هم نثار دين و دينداري و خداپرستي مي كرد. و بود تا انقلاب شد و بعد، از اواخر سال 1360 تا چند سال پيش، روزگاري رسيد كه «گربه شد مسلمانا»، و جز آته ايست هاي ذاتي و حرفه اي، ديگران شجره وجودشان در نسيم بهار انقلاب تكاني خورد و چه بسيار از روشنفكران كه توبه كردند و حتي به صف مجاهدان راه خدا پيوستند و بود تا... حالا باز هم قسمت حزب الله از تمدن شهر نشينان غربت و مظلوميت است و راستش از دنيا توقعي جز اين نيز نمي رود. اينجا مهبط عقل است و حزب الله عاشق است و در ميان دنياداران با همان مشكلي روبه روست كه هزار و چهار صد سال؟ «اوپانيشاد» ها را هم كه بخواني خواهي ديد كه از عقل مي خواسته كه خانه دنياي مردمان را آباد كند و عشق مي خواسته كه خانه آخرت را، و ظاهر همواره در كف عقل روزمره بوده است، جز برهاتي كه عاشقي بر مسند حكومت مي نشسته و چند صباحي حكم مي رانده... اما فقط چند صباحي، و عاقبت باز هم همچون مولاي عاشقان گرفتار دشمنان عقل انديش ظاهربين مي شده است و كارش بدانجا مي كشيده كه حتي شبانگاه را نيز با لباس رزم بگذارند و بعد هم كه مي داني: محراب و شمشير و خضاب خون و باز هم روز از نو روزي از نو... عقل دنيادار عاقبت انديش رياكار منفعت پرست مصلحت انديش بر اريكه اي كه حق عشاق تكيه مي زند و با زكات مسلمين كاخ خضرا مي سازد و با شمشير منتسب به اسلام گردن عشاق مي زند.
حالا بعد از اين هزارها سال كه از عمر انسان مي رود، يك بار عاشقي فرصت يافته است تا بساط حاکميت عشق را بر پا دارد، اما در جهاني كه عقل يكسره طعمه شيطان گشته است و عشق را جز در كشاله رفتن بدن هاي كرخت نمي جويند، از هر طريق كه راه بسپاري كار را به قطعنامه 598 مي كشانند و قوانين خودبنيادانه اومانيستي عقل انديشانه شرك آميز را در برابر قانون عشق مي گذارند... وچه بايد كرد؟
نگاهي به شهر بيندازيد! عقل غربي سيطره يافته و وجود بشر را در دائرة المعارف خويش معنا كرده است؛ بي دردي و لذت پرستي، توجيهي عقلايي يافته است و از ميدان هاي ورزش تا كلاس هاي دانشگاه، «رب النوع تمتع» است كه پرستيده مي شود و باز در اين ميان بسيجي حزب الله تنها و غريب است و با آن چوب زير بغل و پاي مصنوعي و دست فلج و چشم پلاستيكي و... موي كوتاه و محاسن و لباس ساده و فقيرانه و لبخند معصومانه، مظهري است از يك دوران سپري شده كه با خونين شهر آغاز شد و در «والفجر ده» به پايان رسيد بعد از «مرصاد» از ظاهر اجتماع به باطن آن هجرت كرد و بيماردلان را در اين غلط انداخت كه «ديگر تمام شد!»
نه! نه فقط هيچ چيز تمام نشده است، كه تاريخ فردا نيز از آن ماست. اما اينجا عالم ظاهر است و بسيجي عاشق، اهل باطن. و وقتي در ميان مسجدي ها نيز عموميت با ظاهر گرايان باشد، واي بر احوال ديگران! چه مي گويم؟ گاهي هست كه آدم دلش مي خواهد فارغ از همه اعتباراتي كه مصلحت انديشي هاي عقلايي ايجاب مي كند، فقط حرف دلش را بزند و «حرف دل» يعني آن حرفي كه بيش تر از همه مستحق است تا آن را به حساب خود آدم بگذارند، چرا كه وجه حقيقي هر كس دل اوست. تو مي تواني مانع شوي از آنكه انعكاس احساست در چهره ات ظاهر شود، اما در قلب... ممكن نيست. مي گويند كه خيال رام ناشدني است، اما مي شود: من مي شناسم كساني را كه خيالشان مركوب بالداري است كه آنها را هر بار كه اراده كنند به ملكوت مي برد، اما نمي شناسم كسي را كه بتواند جلوي انعكاس وجود خويش را در آينه قلبش بگيرد. قلب خلاصه وجود آدمي است؛ مجملي است از وجود تفصيلي آدمي كه آنجا، بعد از مرگ، كتابي مي شود منشور كه خبر از وجود نهاني انسان مي دهد؛ خبر از همان وجودي مي دهد كه از ديگران مي پوشانيم. اينجا عالمي است كه مي توان دروغ گفت، اما آنجا عالمي است كه نمي توان مانع از رسوايي شد... و اين هم از خصوصيات همين عالم است كه آدم براي آنكه حرف دلش را بزند بايد اين همه مقدمه بچيند و صغري و كبري بياورد!
وقتي طبل جهاد در راه خدا نواخته مي شود، دوران حكومت عشق آغاز مي گردد، چرا كه جز عشاق كسي حاضر به فداكاري و از جان گذشتگي نيست. دوران جهاد، دوران حكومت عشق است، اما در اينجا كه مهبط عقل است معلوم است كه حكومت عشق نبايد هم كه چندان پايدار باشد. نمي شود، مردم كه همه عاشق نيستند. از زن ها و كودكان و پيرزن ها و پيرمردان كه بگذريم، آن خيل عظيم اهل دنيا را بگو كه از زندگي فقط همين يك جان را دارند و به آن مثل كنه به شكمبه گوسفند چسبيده اند. تنها عشاق مي توانند كه بر ترس از مرگ غلبه كنند و از ديگران، نبايد هم انتظار داشت كه از مرگ نترسند.
نگوييد « دوران جنگ »، بگوييد « دوران جهاد در راه خدا »... و خدا هم اين جام بلا را جز به بهترين بندگان خويش نمي بخشد. جام بلاست و جز به « اهل بلا» نمي رسد؛ ديگران آن را شوكران مي انگارند. پس دوران هاي جهاد نمي تواند كه طولاني باشد، اما دوران هاي تمتع از حيات گاه آن همه طولاني است كه اهل دنيا را نيز دلزده مي كند.
آنگاه كه طبل جنگ با دشمنان خدا نواخته مي شود و اهل بلا در مي يابند كه نوبت آنان در رسيده است، اهل دنيا چون مارمولك هاي بياباني كه از رعد و برق مي ترسند، ناله كشان به هر سوراخي پناهنده مي شوند. وقتي طبل جنگ براي خدا نواخته مي شود، عشاق مي دانند كه نوبت آنان رسيده است كه قَليلُ مِنْ عِبادي الشَكور... وقتي طبل جنگ براي خدا نواخته مي شود، در نزد اينان عقل و عشق دست از تقابل مي كشند و عقل، عاشق مي شود و عشق، عاقل؛ آن همه عاقل كه صاحب خويش را به سربازي و جانبازي مي كشاند. اما در نزد ديگران، ترس جان و سر، عقل را به جنوني مذموم مي كشاند و هر ننگي را مي پذيرند تا بتوانند اين خون تمتع از حيات را بمكند، مثل كنه اي كه به شكمبه گوسفند چسبيده است.
دوران جنگ، دوران تجلي عشق بود و دوران جلوه فروشي عشاق، و سر اين سخن را جز آنان كه به غيب ايمان دارند و مقصد سفر حيات را مي دانند در نمي يابند. دوستي شب عمليات با من مي گفت: « كاش مدعيان اين «حس غريب» را در مي يافتند، اين وجد آسماني را كه گويي همه ذرات بدن انسان در سماع وصلي رازآميز «عين لذت» شده اند؛ نه آن لذت كه هر حيوان پوست داري كه حواس پنجگانه اش از كار نيفتاده است حس مي كند؛ ؛ « اَلَذ لذات » را.» گفتم « عزيز من! مدعيان را به خويشتن واگذار. خدا اين حس را به هر كسي كه نمي بخشد؛ توقيفي است و توفيقي، هر دو. » او رفت و شهيد شد و من وقتي بالاي جنازه خون آلودش نشسته بودم، به يقين رسيدم كه « شهدا از دست نمي روند، به دست مي آيند. »
وقتي كسي مي انگارد هر چه را كه نبينند و لمس نكنند باوركردني نيست و از تو مي پرسد: « دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟ »، از كلمه «دستاورد» بدت نمي آيد؟ من بدم مي آيد، اگر چه كلمه كه گناهي نكرده است. اما مگر همه چيز بايد به همين دستي بدهند كه از اين كتف گوشتي و استخواني بيرون زده است به پنج انگشت بند بند ختم گشته است؟ «دستاورد» كلمه اي است كه آدم را فريب مي دهد. با كلمه «دستاورد» كه نمي توان حقيقت را گفت. چه بگويي؟ بگويي: «بزرگ ترين دستاورد ما انسان هايي بوده اند به نام بسيجي. »؟
خليج فارس آن همه ماهي دارد كه مي شود دويست كشتي صيد صنعتي ـ از آن كشتي هايي كه ماهي ها را دويست كيلو دويست كيلو در حلق هاي بزرگ و وحشتناك خويش هرت مي كشند ـ سالي دويست ميليون ماهي كيلويي بگيرند، اما كجاست آن شجاعت و توكل و عشقي كه يكي مثل «مهدوي» يا « بيژن گرد » بر يك قايق موتوري بنشيند و به قلب ناوگان الكترونيكي شيطان در خليج فارس حمله برد؟ مي پرسد: « اين شجاعت و توكل و عشق به چه درد مي خورد؟» هيچ! به درد دنياي دنياداران نمي خورد، اما به كار آخرت عشاق مي آيد، كه آنجاست دار حاكميت جاودانه عشاق.
سخن از آن پلان درشت رقص پلاك ها در آسمان بود كه لجام سخن از دست رفت و كار بدينجا كشيد. درباره آن پلان، بهترين جمله اي كه خواندم از آقاي فراستي بود، منتقد مجله «سروش»:
ناقوس آينه ها: پلاكها بر پيكر مهاجر، در اثر باد به بازي در مي آيند. براي من آن چهار پلاك آبي كوچك با آن نور در آسمان، همچون آينه هاي كوچك شفافند و صدايشان همچون ناقوسي در روح حك مي شود.
شايد باشند فيلمسازاني كه مهارت تكنيكي شان در سينما از حاتمي كيا بيش تر باشد، اما هيچ كدام «بسيجي» نيستند... و من به بسيجيان اميد بسته ام؛ نه من تنها، همه آنان كه تقدير تاريخي انسان فردا را دريافته اند و مي دانند كه ما از آغاز قرن پانزدهم هجري پاي در «عصر معنويت» نهاده ايم ».
ظهور حاتمي كيا در سينماي انقلاب واقعه اي است نظير انقلاب. هر كس سينما را بشناسد و آدم مغرضي هم نباشد، قدر حاتمي كيا را به مثابه يك فيلمساز در خواهد يافت. اما حاتمي كيا فقط در اين حد توقف ندارد. او در عرصه سينما مظهر انسان هايي است كه با انقلاب اسلامي ايران در تاريخ ظهور كرده اند و آنان را بايد « طلايه داران عصر معنويت» خواند. او يك « بسيجي » است.
در ميان كلمات، كلمه اي بدين زيبايي بسيار كم است: « بسيجي ». نه از آن لحاظ كه سخن از موسيقي الفاظ مي رود و نه از لحاظ ايماژي كه در ذهن مي سازد؛ نه، جاي اين حرف ها اينجا نيست. از آن روي كه اين كلمه بر مدلولي دلالت دارد كه تجسم كامل آن روحي است كه در « آوردگاه جهاد در راه خدا » تحقق يافته است. بگذار بگويند فلاني رمانتيك مي نويسد، اما من اگر بخواهم در بند اين حرف ها باشم ديگر نمي توانم عاشق بسيجي ها بمانم. اما تو « ابراهيم جان»، بسيجي و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسيجي ها فيلم مساز، و هرگاه خسته شدي، اين شعرگونه را كه يك جانباز برايت نوشته است بخوان:
اي بلبل عاشق، جز براي گل ها مخوان!
دست دعاي دلسوختگان
آن همه بلند است
كه تا آسمان هفتم مي رسد.
من پاهايم را بخشيده ام
تا اين دل سوخته را
به من بخشيده اند.
اما اگر پاهايم را باز پس دهند
تا اين دل سوخته را بازستانند
آنچه را كه بخشيده ام
باز پس نخواهم گرفت.
دل من يك شقايق است، خونين و داغدار.
اي بلبل عاشق،
جز براي شقايق ها مخوان!
"باراباس" سر مشقی برای تحریف تاریخ
خبرگزاری "مهر" - گروه فرهنگ و هنر : تحریف واقعه آزادی باراباس و مصلویب شدن مسیح (ع) برای صهیونیسم صرفا یک گذشته مانده در سال 26 میلادی نسیت بلکه سرمشقی است که در زمان های متفاوت و شرایط مختلف تکرار می شود .
|
|
اسناد و مدارک بدست آمده از واقعه خونینی یازده سپتامبر 2001 نسخه دیگری از ساختارتغییر تاریخ مشابه واقعه "باراباس" است که جهان را در ورطه تروریسم و تجاوز به کشورها فرو برده است. این تشابه در نحوه ایجاد واقعه ، تغییر صورت مسئله با خلق ماجرایی غیر واقعی ، تغییر تاریخ و بهره برداری از چیزی که وجود ندارد است .

خلاصه واقعه چنین است : پونسی پیلات فرماندار ناحیه جود یا در فلسطینی که از جانب تیبر یوس، امپراطور روم به سال 26 میلادی به این سمت منصوب گردید، در اثر پا فشاری روحانیان یهودی که کمر به نابودی حضرت مسیح (ع) بسته بودند با بی میلی به مجازات حضرت مسیح (ع) فرمان داد. حتی با آنکه اصولا عقیده ای به ادیان آسمانی نداشت و مانند مردم روم در آن عصر خدایان متعدد را می پرستید، پس از صدور این دستور دستهایش را در برابر حاضران، به نشانه ابراز بیزاری و برائت جستن از این خیانت با آب شست . اما حالا بر اساس فضا سازی و تغییر نا محسوس واقعیت پیلات را به عنوان عامل شکنجه و آزار و مصوب کردن حضرت مسیح (ع) می شناسند و او مورد لعن و نفرین مومنان مسیحی و دیگر ادیان توحیدی است.
بستر های بسیاری برای دستیابی به چنین نتیجه ای ایجاد شد که سینما یکی از محمل های آن است .
به گزارش "مهر" نگاهی گذرا به فیلم سینمایی باراباس محصول 1926 که با هدفمندی ساخته شده است، ظرایف تبلیغی و هدفمندی را روشن می کند. باراباس مثل دیگر فیلم های خوش ساخت و پرهزینه هالیوودی از دوعامل تاثیر گذار استفاده می برد. اول استفاده از هنرپیشه هایی که توانایی ایجاد ارتباط با بیننده را دارند. دوم نقش قهرمان که از انسانهای معمولی توانایی های بیشتری دارد.
حضور بازیگرانی چون آنتونی کوئین، سیلونا منگانو، ویتوریوگاسمن، جک پالانس، ارنست بورگناین تحت کارگردانی: ریچارد فلیشر فیلم باراباس محصول 1962را رقم زد .
فرض فیلم بر این است که باراباس سالها پس از آنکه به دست پیلات از زندان رهایی می یابد. زندگی می کند احساس گناه او نسبت به اینکه عیسی مسیح (ع) به جای او کشته شده هنگام مشاهده سنگ سارشدن راشل (معشوقه سابقش) به خاطر اعتقاد به مسیحیت، تشدید می شود.

او در اقدامی تلافی جویانه دست به قتل می زند و از سوی پیلات به کار در معدن گوگرد سیسیل تبعید می شود. در اواخر دوران تبعید بیست ساله اش او را به "ساهاک" برده مسیحی، زنجیر می کنند.
بعد از ویرانی معدن گوگرد، فقط این دو تن زنده می مانند و فرماندار سیسیل آنها را به رم می فرستد تا در آنجا آموزشهای گلادیاتوری ببینند. ساهاک به خاطر اعتقادات دینی اش اعدام می شود. باراباس "تور والد "فرمانده گلادیاتورها را شکست می دهد و آزادی خود را باز می یابد.
او شاهد آتش سوزی بزرگ رم است، و مثل بقیه مردم شهر فکر می کند که مسیحی ها در آتش سوزی شهر دست داشته اند . او که اغفال شده سعی می کند با بر افروختن آتش به مسیحیان کمک کند ولی دستگیر و با بقیه مسیحیان مصوب می شود.
آنتونی کوئین در نقش باراباس مدام این جمله را تکرار می کند:" چرا خدا چهره اش را نشان نمی دهد؟ "
در پس زمینه آزادی باراباس و همزمان مصلوب شدن مسیح (ع) شادمانی و سرور لجام گسیخته و جنون آور، تنها راشل می گوید:" مسیح (ع) تن مصلوب شده اش را ترک می کند." و همو اوست که نشانه های تولد دوباره را با روشنایی ها و حضور معنوی مسیح (ع) یادآوری می کند.

به گزارش "مهر" در طول فیلم گروه پطرس و روحانیون تنها به بیان جمله های فلسفی می پردازند ؛ در صحنه ای باراباس به پطرس می گوید: ماهی مبارزه می کند جان می دهد و می میرد و پطروس پاسخ می دهد: آدم ها با آنها فرق دارند. چون آدمها می میرند تا حیات تازه ای بیابند.
از دیدگاه کارگردان فلیم سرانجام باراباس ، آمرزش و رستگاری است.
فیلم باراباس در زمان خود اثر پر خشونت بود ولی هرگز به این خاطر محدود نشد و مورد بی مهری قرار نگرفت .مقایسه برخورد رسانه های غربی به ویژه آمریکایی که در خدمت صهیونیسم است با این فیلم و فیلم مصائب مسیح (ع) ساخته 2003 مل گیبسون که در آن حقایق تاریخی را در ضیانت یهودا، باراباس، پیلات و خاخام ها القا می کند به دلیل خشونت موجود در فیلم زیر بمبماران خبری قرار می گیرد.
فلیشر با بهره برداری از همه امکانات و کش دادن صحنه های آموزش، مبارزه و تمرین گلادیاتورها با بازی آنتونی کوئین، جک پالانس و ... از باراباس سرانجام موجودی رستگار ارائه می دهد.
جرج ارول نویسنده برگزیده سازمانهای جاسوسی در کتاب معروفش "1984" می نویسد: برای حکومت کردن بر حال، باید گذشته را در اختیار داشت.
فلیشر و سینمای هالیوود صرفا به حوزه های تاریخی تحرک تصویری نمی بخشد بلکه با قرائت خاص از تاریخ، منافع امروز صهیونیسم را توجیه می کند.

به گزارش مهر، در همین زمینه نوم جامسکی یهودی معروف آمریکایی معاصر در صفحه 202" مثلث سرنوشت "می نویسد: هر کودک دبستانی اسرائیل داستان ربی یوشع بن زکای را می داند که ویرانی معبد اورشلیم را در سال 70 ق. م وقتی که اورشلیم در محاصره رومی ها بود، پیش بینی کرد، پس با مقاومت پایانی یهودیها مخالفت ورزید و برای نجات مردم و شهر از ویرانی به فرمانده رومی ها متوسل شد. مدافعان شهر اجازه نمی دادندکه او و پیروانش از شهر خارج شوند. اما آنها تظاهر به این کردند که ربی مرده است و دارند تابوتش را برای خاکسپاری از شهر خارج می کنند. ربی به اردوی رومی ها رسید و آنها تقاضایش را برای بازکردن مدرسه ای در شهر کوچک یاونه پذیرفتند.
آنچه مسلم است صهیونیسم جهانی همواره به دنبال سرمایه گذاری در صنایع استراتژیک است . سینما نیز از همین منظر مورد توجه است . ابزارسرگرمی سازی که می تواند بزرگترین دروغ های دنبا را باور پذیر و واقعی جلوه دهد .
برهمین اساس است که در سال 1907 مه لیبس اولین سینماگر تاریخ سینمای فرانسه بعد از برادران لو مایر فیلمی با انگیزه ایجاد احساس همدردی عمومی از ماجرای "دریفوس "ساخت که نمایش عمومی آن تا سال 1950 به تعویق افتاد. در گزارش های بعدی پرداختن به این رویکرد را تداوم می بخشیم.
منابع: 1- مثلث سرنوشت نوم چامسکی
2- 1984 جرج ارول
3 - مبانی فراماسونری
4 - تورات تحریف شده