تبليغاتX
فیلم پژوه
فیلم های مهران مدیری افت زیادی داشته است شب های برره آخرینش بود که دو مطلب در این زمینه برایتان می آورم:

اعتراض به «شب‌های برره»


تعدادی از دانشجویان دانشگاه یاسوج در اطلاعیه‌ای خطاب به رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی، پخش برنامه برره را مورد انتقاد قرار دادند. 
به گزارش فارس، دربخشی ازاین بیانیه آمده است: این گونه برنامه‌هامنبعث از ادبیات ضدانسانی، اخلاقی است و هیچ سنخیتی با آموزه‌های دینی، فرهنگی و اخلاقی ما ایرانیان ندارد ضمن آن كه بدآموزی، تنزل شخصیت قومی و قبیله‌ای از اهداف دیگر این برنامه طنز است كه منجر به بازی گرفتن قشر خاص از مردم فهیم جامعه ما می‌شود.

دانشجویان دانشگاه یاسوج در قسمت دیگری از این بیانیه آورده‌اند، طنز «شب‌های برره» اهانت به قشر خاصی از مردم جامعه است و اقوام لر، كرد، ترك، بلوچ و غیره همه با هم برادرند و هیچ قشری ارجحیت بر دیگری ندارد.

این دانشجویان یادآور شده‌اند، آنانی كه منادی و هوادار همه خوبی‌ها و آموزش‌های اسلامی و انسانی هستند نباید رفتارهای زننده و افراطی كه موجب زایل شدن حقوق جمعی یا به تمسخر گرفتن قشر خاصی از جامعه می‌شود را بپذیرند.
 
دانشجویان دانشگاه یاسوج در پایان خطاب به رئیس صدا و سیما یادآور شده‌اند: انزجار و نفرت خود را از این برنامه اهانت‌آمیز، طنز برره، اعلام می‌داریم و خواستار رسیدگی به این موضوع شده تا از پخش برنامه‌های كه موجب خدشه‌دار شدن احساسات قشری از جامعه توسط رسانه‌ ملی می‌شود، خودداری شود.

 اعتراض رییس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران

همچنین در همین رابطه، محمود گبرلو، رییس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران، خطاب به رییس سازمان صداوسیما و در اعتراض به سریال «شب‌های برره» گفت: آقای ضرغامی؛ جلو «برره» ‌ها را بگیرید!

به گزارش ایسنا، رییس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران اضافه كرد: از آقای ضرغامی می‌خواهم جلوی هجویات سریال «برره» را بگیرند تا بیش از این اعتبار رسانه ملی خدشه‌دار نشود.

گبرلو تاكید كرد: دوران «مهران مدیری» به سررسیده و مسئولان احتمالا از روی ناچاری و یا برای كسب درآمد بیشتر از طریق آگهی به او متوسل شده‌اند.

مردم در رسانه ملی به دنبال نوآوری، خلاقیت و احترام هستند اما «برره» فاقد این جذابیت‌هاست.

این منتقد اظهار كرد: «برره» طنز نیست، بلكه هجو و تمسخر ادبیات فارسی و سطحی انگاشتن مخاطبان فهیم تلویزیون است.

وی با تاكید بر این كه تعریف از رسانه‌ی ملی، ارایه یك برنامه سطحی و غیر استاندارد نیست، خاطرنشان كرد: بلكه یك رسانه ملی در نظام جمهوری اسلامی باید بیانگر آداب و سنن و رفتارهای درست انسانی و اخلاقی باشد.

محمد گبرلو گفت: ارایه‌ی یك برنامه در قالب طنز بسیار پسندیده و جذاب است، اما باید مطابق استانداردها حرفه‌یی باشد. همان طور كه آثار تلویزیونی طنز در جهان نیز در وهله اول در عین سادگی از محتوای غنی و عمیق برخوردارند، اما حركات و كلمات غیر ادبی در «برره» ‌الگوی مناسبی برای مخاطب نیست و فاقد محتوای عمیق است.
منبع:  http://sharifnews.ir/?10143

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 7:54 توسط محقق |

باعرض تشکر از دوست گرانقدر جناب آقای امیر عزتی که این نقد را فرستادند و با عرض معذرت از این که این نقد را کمی دیر روی شبکه فرستادم. بعضی اشتغالات مرا معطل کرد. امید که آقای عزتی باز هم ما را همیاری کنند و در صورت امکان متن سایر نقدهای مفید خود را هم در اختیار ما و شما قرار دهند  

سان شاين   sunshine  

کارگردان: ايشتوان سابو. فيلمنامه: ايشتوان سابو، اسرائيل هوروويتز بر اساس داستاني از سابو. مدير فيلمبرداري : لايوش کولتاي. تدوين: ميشل آرکان، دومينيک فورتن. طراح صحنه: آتيلا کواکس. موسيقي: موريس ژار. بازيگران: رالف فاينس( ايگناتز زونن شاين/آدام شورش/ايوان شورش)، رزمري هريس(والري شورش)، ريچل وايس(گرتا شورش)، جنيفر ايلي(والري زونن شاين)، دبرا کارا اونگر(سرگرد کرول کواکس)، مالي پارکر(هانا وايپلر)، جيمز فرين(گوستاو زونن شاين)، ديويد ده کيسر( امانوئل زونن شاين)، جان نويل(گوستاو شورش)، رودريگر فوگلر(ژنرال ياکوفالوي)، ويليام هرت(آندورکنور).محصول  ١٩٩٩مجارستان/آلمان/کانادا/استراليا/انگلستان. ١٨٠ دقيقه

 

اوايل قرن نوزدهم، امانوئل زونن شاين يهودي مجار، پس از مرگ پدرش روستايش را ترک مي کند و به بوداپست مي رود. در آن جا با فروش تونيک سان شاين خانوادگي شان کسب و کاري به راه مي اندازد و ازدواج مي کند. به زودي صاحب دو پسر به نام هاي ايگناتز و گوستاو مي شود و سرپرستي دختر برادرش والري را هم به عهده مي گيرد. هر سه کودک نام هايشان را به اسم مجاري شورش تغيير مي دهند تا همرنگ جماعت شوند. ايگناتز در رشته حقوق تحصيل مي کند و با وجود مخالفت خانواده اش با والري ازدواج مي کند. آن ها صاحب دو پسر به نام هاي ايشتوان و آدام مي شوند. گوستاو که پزشک شده با اقليت سوسياليست همکاري مي کند و ايگناتز قاضي مي شود. زندگي خانواده با وقوع جنگ جهاني اول، سقوط سلطنت و جمهوري زودگذر کمونيستي دستخوش بحران مي شود. در چنين شرايطي گوستاو به مقامي بلند پايه تبديل شده و ايگناتز دستگير مي شود. با روي کار آمدن رژيم دست راستي هورتي، گوستاو به فرانسه مي گريزد. در سال ١٩٣٠، ايگناتز مي ميرد و والري به جاي او سرپرست خانواده مي شود. پسرشان آدام که شمشير باز ماهري شده، به کيش کاتوليک مي گرايد، به تيم تراز اول شمشير بازي ارتش مي پيوندد و در المپيک ١٩٣٦ برلين مدال طلاي اين رشته را به دست مي آورد. آدام و ايشتوان ازدواج مي کنند و صاحب پسراني مي شوند، اما همرنگ شدن شان با جامعه مجار هم ؛ آن ها را از گتو و اردوگاه هاي مرگ نازي ها نجات نمي دهد. ايشتوان و خانواده اش در بوداپست هدف گلوله قرار مي گيرند. آدام و پسرش را به اردوگاهي مي برند و در آن جا آدام تا سرحد مرگ شکنجه مي شود. پس از جنگ جهاني دوم، ايوان به منزل شان در بوداپست برمي گردد. عموي بزرگش گوستاو نيز براي ورود به عالم سياست به مجارستان بازگشته است. ايوان عضو رسمي حزب کمونيست مي شود، اما زماني که مجبور به بازجويي از کنور، رئيس يهودي اش، مي شود در مورد حقانيت رژيم به ترديد مي افتد. پس از مرگ استالين، در مراسم تدفين کنور که براي اعاده حيثيت او برگزار شده شرکت و خطابه اي پر شور ايراد مي کند. در انقلاب ١٩٥٦ شورش را رهبري مي کند و با به قدرت رسيدن دوباره شوروي، باز هم به زندان مي افتد. پس از آزادي او، والري فوت مي کند و ليوان دوباره نامش را به زونن شاين تغيير مي دهد. بوداپست نيز حالا آزاد شده است.

روزي روزگاري در مجارستان

  

امير عزّتي

 

قرن بيستم، قرني متفاوت بود. زمانه جنگ و انقلاب، ظهور و سقوط کمونيسم و فاشيسم، ناسيوناليسم و مبارزات استقلال طلبانه، فروپاشي امپراتوري ها، مهاجرت افراد و گروه هاي مختلف، شکل گيري حقوق و نظام بين المللي و پيشرفت هاي حيرت انگيز تکنولوژيک و ارتباطي و در يک کلام قرني پر ماجرا و پر آشوب. بشر در طول تاريخ طولاني اش، هرگز شاهد اين همه تحول و دگرگوني در دوره اي چنين کوتاه نبوده است. اين دوره سرشار از حوادث مهم تاريخي، دستمايه فيلم هاي اغلب عظيم و حماسي فراواني در تاريخ سينما شده و گاه به خلق آثار مهمي انجاميده است. کشورهاي اروپايي، خاستگاه و صحنه وقوع بيش تر اين حوادث و طبعاً پيشتاز توليد چنين فيلم هايي بوده اند، اما کمتر ملتي هم چون مجارها دغدغه ذهني و ملي شان همواره تاريخ بوده است. نويسندگان و فيلمسازان مجار نيز نقشي مهم در اين حيطه ايفا کرده اند. کمتر کسي مي تواند نقش فيلمسازان موج نوي مجارستان، به خصوص زولتان فابري، ميکلوش يانچو و ايشتوان سابو را در پديد آوردن و اعتلا بخشيدن به آگاهي تاريخي مجارها انکار کند.

دراین ميان سابو نقشي چشم گيرتر از ديگران داشته و کارنامه او آکنده از فيلم هايي درباره تاريخ معاصر مجارستان، زندگي مجارها و آرمان هايشان است. او اين کار را با پدر(١٩٦٦) آغاز کرد و با سه گانه معروفش- مفيستو(١٩٨١)، سرهنگ ردل(١٩٨٥)، و هانوسن(١٩٨٨)- به اوج رساند. همه اين فيلم ها به نوعي نمايشگر رابطه فرد با قدرت و شهوت بودند و گاه، مثل پدر، با وجود يهودي بودن شخصيت هاي اصلي شان چهره اي تجديد نظر طلبانه و انتقادي هم به خود مي گرفتند، اما سان شاين پس از سه دهه فيلمسازي چيز ديگري است؛ فيلمي پرگو و ملال آور، عقب مانده و به لحاظ فرم روايي و در مقايسه با آثار پيشين سابو، فيلمي از دست رفته و ضعيف.

سان شاين به بررسي زندگي چهار نسل از خاندان يهودي مجارستاني زونن شاين در گستره اي صد و پنجاه ساله(از نيمه قرن نوزدهم تا پايان قرن بيستم) مي پردازد. فيلم حماسي سابو قرار بوده به بررسي روند دگرگوني فرد در مواجهه با قدرت، تاريخ معاصر، بازگشت به ريشه ها و بسياري موضوع هاي ديگر بپردازد و همين باعث سقوط آن شده است: گستردگي دامنه موضوع هايي که هيچ کدام رشد و بسط کافي نمي يابند و به ناچار بررسي هم نمي شوند. ارجاعي به فيلم هاي مشابه و موفق اين گونه، مانند ١٩٠٠ برتولوچي که گستره زماني چهل و پنج ساله اي را با تعداد کمتري شخصيت محوري دربر مي گيرد، مي توانست راه گشا باشد. جدا از حوادث تاريخي بي شماري که سابو در نهايت کم دقتي و به گونه اي اشاره وار از کنارشان مي گذرد، زندگي خانوادگي زونن شاين ها نيز با وجود زمان بندي دقيقي که در پرداختن به هر کدام از نسل ها رعايت شده(غير از نسل اول يعني امانوئل و پدرش که فقط پنج دقيقه صرف معرفي آن ها مي شود، داستان سه نسل بعد هر کدام زماني حدود پنجاه دقيقه را به خود اختصاص مي دهند) فاقد تناسب و ريتم دروني است و به نظر مي رسد که در احوال نسل چهارم - ايوان- دقت و توجه بيشتري به کار رفته و اين شايد به دليل نزديکي خود سابو به اين فضا و مقطع زماني باشد.

سان شاين با مهاجرت امانوئل زونن شاين به بوداپست آغاز مي شود. او که در پي يافتن جايگاهي در جامعه روزگار خاندان هاپسبورگ است، اولين قدم را در مسير جدايي از هويت و ريشه هاي خانوادگي اش برمي دارد(اتفاقي که براي نسل هاي بعد نيز به نوعي تکرار مي شود). امانوئل براي فراموشي اصل و نسب روستايي خويش با رز آلماني تبار ازدواج مي کند و با فروش تونيک سان شاين به ثروت مي رسد. سابو بدون بررسي اين مسير، بلافاصله وارد زندگي نسل دوم (گوستاو، ايگناتز و والري) مي شود که با شروع قرن بيستم جامعه اطراف، خويشتن و جنسيت را کشف مي کنند. گوستاو پزشکي سوسياليست از کار درمي آيد و ايگناتز يک قاضي وفادار به امپراتوري دوگانه اتريش/ مجارستان و به ناچار دو برادر رودر روي هم قرار مي گيرند.

سرنوشت خانواده زونن شاين هم زمام با قاضي شدن ايگناتز، به دليل فضاي ضد يهودي حاکم بر اروپا، با سياست گره مي خورد و نسل جديد در ادامه حرکت نسل پيشين براي کسب جايگاهي در جامعه و همرنگ شدن با آن نام خانوادگي اش را تغيير مي دهد. شورش(نام خانوادگي مجاري جديد به معناي ايمان، سرنوشت و وظيفه)، به گونه اي سمبليک چکيده تمامي حوادث گذشته و آينده اين خاندان را در خود دارد. بزرگ ترين ضعف سابو در روايت داستان از همين دقايق رخ مي نمايد و آن جانبداري از يهوديان است که باعث نپرداختن به جنبه تاريخي قصه مي شود، يعني کاري که سابو و همکارانش در آن تخصص دارند. در نتيجه سان شاين تبديل به تاريخ مجعول يهود آزاري در مجارستان قرن بيستم مي شود و بقيه حرکت ها را ناديده مي گيرد.

 مهم ترين حادثه زندگي نسل اول، يعني وفاداري ايگناتز و امثال او به خاندان هاپسبورگ، اصلاً بررسي نمي شود و رابطه سه جانبه و ممنوع والري با ايگناتز و گوستاو( که در رقص سه نفره جشن عروسي تاکيد مي شود) نيز در حد اشاره هايي مبهم باقي مي ماند؛ عاملي که در کنار جدايي ايگناتز(به دليل حضور در جبهه) و اشتياق هوس آلود و سلطه طلبانه و وحشيانه اش باعث گسست عاطفي والري از او مي شود. درباره وفاداري ايگناتز و فضاي سياسي جامعه نيز سابو دست به جعل تاريخ مي زند؛ کاري که در دهه ١٩٩٠ در ميان سازندگان فيلم هاي طرفدار يهوديان کم سابقه نبوده است. وجود فساد در دستگاه قضايي امپراتوري اتريش/ مجارستان فاقد تاريخي و جعل کامل است، چون در آخرين سال هاي قرن نوزدهم و نخستين سال هاي قرن بيستم، امپراتوري به شکل دولتي مدرن درآمده و دستگاه اداري و قضايي اش در عمل زير نظر مجارها بود. کشور به لحاظ عدالت اعتبار فراواني يافته بود و اين امر مديون ديوان سالاري کارمندان دولت و فساد ناپذيري حقوق دانان با انصاف و هوشمند بود.

شخصيت گوستاو، برادر ديگر که گرايش هاي سوسياليستي پيدا کرده(و از حمايت والري هم برخوردار است) پرداخت نمي شود تا لااقل نمونه اي از دلايل رواج جنبش هاي سوسياليستي در اروپاي آغاز قرن بيستم، به دست دهد و از اين رهگذر عوامل فروپاشي امپراتوري دوگانه يعني صنعتي شدن، سوسياليسم و بالاخره جنگ جهاني اول را بررسي کند. اين مشکل عملاً در سراسر فيلم بسط يافته و علت حوادث هيچ گاه تصوير نمي شود. حوادث تاريخي مهم و سرنوشت ساز (لااقل براي خاندان زونن شاين/ شورش) صرفاً کاربردي نمادين و کرونولوژيک مي يابند- مثلاً مرگ هم زمان امپراتور فرانسيس يوزف و امانوئل زونن شاين- و تنها تاثير رخدادها در روند يهود آزاري برجسته مي شود. زندگي ايگناتز، نماينده نسل دوم با به قدرت رسيدن جمهوري سوسياليستي در ١٩١٩ که خانه نشين شدن و مرگش را به دنبال دارد، به پايان مي رسد. نسل سوم در جو اختناق آميز رژيم هورتي و هم زمان با شروع حرکت هاي فاشيستي و پر و بال گرفتن نازيسم شروع به رشد مي کند و بر خلاف نسل پيشين که در مراسم شکار(که بعدها به شکلي نمادين براي نسل چهارم نيز رخ خواهد داد) عاجز از کاربرد سلاح است و سلطه و قدرت را بر نمي تابد، به سوي قدرت فيزيکي ، ابتدا براي دفاع و بعد براي رسيدن به جايگاه اجتماعي، کشيده مي شود (نوعي انتقام). آدام شورش تبديل به شمشير بازي برجسته مي شود و براي رسيدن به هدف، مانند نسل هاي اول و دوم، قدمي ديگر را در جهت همرنگي با جامعه و جو ميليتاريستي حاکم بر مي دارد، قدمي بزرگ که در تغيير مذهب( از يهوديت به ميسيحيت) جلوه گر مي شود. اما پذيرفته شدن طنعه آميز او در باشگاه افسران و پيروزي اش در المپيک ١٩٣٦ نيز چشمان او را به هنگام مواجهه با قدرت باز نمي کند و در نتيجه مقهور قدرت به طرف خاک پرستي کورکورانه کشيده مي شود که نتيجه اي جز مرگ در بازداشتگاه نازي ها براي او به بار نمي آورد.

آدام نيز مانند پدرش، روابط جنسي ممنوع را که نشانگر انحطاط خانوادگي است، در پيش مي گيرد ولي اين بار به شکلي واژگونه گرتا، همسر برادرش، به سوي او مي آيد. سرگذشت نسل سوم نيز با مرگ فجيع آدام در بازداشتگاه به پايان مي رسد و ايوان که جان به در برده، به دولت کمونيستي راکوشي مي پيوندد و در دستگاه امنيتي کشور شغلي به دست مي آورد. همگامي او با قدرت در فصل شکار متجلي مي شود که ژنرالي روس بدون هيچ گونه ظرافتي با مسلسل به سوي حيوانات آتش مي گشايد و بازمانده اشراف مجار با حسرت و تاسف به اين منظره مي نگرد. اختياري بودن عملکرد آدام در سلطه گري، در فصل هاي تفتيش و بازجويي از مظنون ها نشان داده مي شود، اما زماني که در مقام بازجويي از آندور کنور ( کسي که باعث ورود او به دستگاه حزبي و رساندن پدرش به مقام قهرماني ملي شده) قرار مي گيرد و در مي يابد که همه اين ها ريشه در يهود آزاري دارد، به حزب کمونيست و استالين شک مي کند. بسيار ساده انگارانه است که ريشه تصفيه هاي خونين استاليني را در يهود ستيزي جست و جو کنيم، ولي سابو و قهرمانش با رضايت کامل به اين ورطه سقوط مي کنند.

ايوان نيز هم چون نياکانش رابطه اي ممنوع(اين بار در جهت اهداف حزب) با سرگرد کواکس در پيش مي گيرد که همانند روابط دو نسل پيشين فرجامي ناخوش مي يابد، اما در لحظه هايي، رنگي از رمانتيسم به خود مي گيرد. روابط هر سه نسل با زنان به شکلي نمادين در کافه هايي يک شکل صورت مي گيرد و همواره سلطه زنان را بر مردها به دنبال دارد. والري در کافه خبر باردار بودنش را به ايگناتز مي دهد، رابطه هانا با آدام نيز از کافه آغاز مي شود و سرانجام ايوان نيز خبر آبستني کواکس را در کافه اي همسان مي شنود. اجزاي سمبليک ديگري نيز در فيلم حضور دارند؛ از جمله ساعت جيبي خانوادگي که به ترتيب از امانوئل، ايگناتز و آدام به ايوان مي رسد واو در زندان رژيم کمونيستي آن را از دست مي دهد، و به نوعي از سلطه زمان از دست رفته توسط نسل هاي پيشين رهايي مي يابد. مواجهه و مقاومت او در برابر کمونيسم( و به نوعي سلطه) باعث رهايي اش مي شود.

 در اين راه والري، حلقه رابط ميان سه نسل، که عصاي امانوئل زونن شاين را همراه خود دارد، به او کمک مي کند تا بازگشت به ريشه هاي قومي/ مذهبي خويش را سرعت ببخشد. ايوان در پايان فيلم، پس از مرگ والري، دست به پاک سازي خانه موروثي از اشياي باقيمانده مي زند و به نامه امانوئل به ايگناتز(که در واقع خطاب به نسل هاي بعدي نيز هست) مي رسد تا چکيده اصول قومي/ مذهبي خويش را دوباره از زبان نياکانش بشنود. آخرين اقدام نسل چهارم، تغيير نام مجدد از شورش به زونن شاين است که با گم شدن ايوان در ميان مردم بوداپست در پايان قرن دنبال مي شود تا او براي اولين بار در زندگي اش احساس کند "مي خواهم وقتي در خيابان را ه مي روم خودم را پنهان نکنم. جدم امانوئل آخرين زونن شايني بود که چنين احساسي داشت". در واقع آخرين بازمانده زونن شاين ها وقتي خود را از سلطه ايدئولوژي هاي حاکم بر قرن بيستم(امپراتوري هاپسبورگ ها، هيتلر و استالين) رهايي مي بخشد، به ريشه هايش [يهوديت] مراجعت مي کند؛ عملي به نوعي ارتجاعي و واپس گرايانه که سابو نيز با محکوم کردن انقلابي گري و نشان دادن آن به گونه عملي رذيلانه و بي شرمانه (با محکوم کردن گوستاو و انکار سخنانش درباره روزهاي خوش گذشته توسط والري) آن را تاييد مي کند. پيام اصلي سابو نيز در عصري که بي کنشي تبليغ مي شود و جهان گرفتار بحران ايدئولوژيک شده، فرار از قدرت سياسي و ايدئولوژيک است. وقايعي که در طول فيلم به شکلي سمبليک براي هر يک از اعضاي خاندان زونن شاين رخ مي دهد، در واقع اشکال مختلف مواجهه با قدرت و سلطه را به نمايش مي گذارد، اما نتيجه به هر حال يکي است: چه با حکومت کنار بيايي و چه در برابرش ايستادگي کني و چه به اصول و قوانين اش گردن بنهي، همواره به تو خيانت خواهد کرد؛ حقيقت محض تويي وآن چه به تو تعلق دارد و بس.

سابو براي شورانگيزتر کردن حکايت خود از نشانه هاي غير رئاليستي نيز استفاده کرده (مانند مجسمه نشسته اي که خاري از پايش بيرون مي کند و شباهت آن به عکسي که گوستاو از والري گرفته)، اما اين نشانه ها آن قدر معدود و در تضاد با بدنه اصلي داستان هستند که نمي توانند به حکايت تلگرافي وار سابو در باب مردسالاري، ميل به قدرت و هوس راني و زوال و انحطاط ايدئولوژي هاي قرن بيستمي، رنگي از جذابيت بصري و روايي ببخشد. گويي حضور جد بزرگ زونن شاين هاي يهودي (که با نمايش مکرر تصوير نقاشي شده اش در طول فيلم يادآوري مي شود)، سايه اي يکسو نگرانه بر فيلم گسترده و لحظه اي تماشاگر را راحت نمي گذارد. سان شاين در خلاف جهت فيلم هايي که چارچوب تاريخي دارند (حتي آثار پيشين خود سابو مانند سرهنگ ردل) حرکت مي کند و طرح داستاني محکمي هم ندارد، اين گسستگي روايي با نمايش فيلم هاي مستند تشديد شده، وجهي غير سينمايي به سان شاين مي دهد و باعث مي شود به راحتي اين برباد رفته يهودي/ مجاري را پس از يک بار ديدن فراموش کنيم.

در يک کلام سان شاين براي سابو که همواره در صدد ارتقاي آگاهي تاريخي مردم کشورش بوده، گامي به پس و فيلمي مرتجعانه است، چون از زبان ايوان، تنها بازمانده زونن شاين ها که ظاهراً به خود آگاهي رسيده و در برابر انواع ايدئولوژي ها طغيان کرده، تنها راه بهره بردن از زندگي را بازگشت کورکورانه به ريشه هايي [يهوديت]  عنوان مي کند که در جمود محض قرار گرفته اند.

 amir_ezati@yahoo.com

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 9:50 توسط محقق |

اخیرا در فیلم های هالیوودی به شدت عرفان های سکولار و بدون خدای شرقی تبلیغ می شود. خیلی برای خودم هم معلوم نبود که هالیوود صهیونیستی چرا اینقدر از بودیسم و هندوئیسم تبلیغ می کند تا اینکه این مقاله کاملا برایم واضح کرد. امید که شما هم از آن سود ببرید و نسبت به خطر فیلم های چینی( مبلغ کنفسیوس و  بودایی گری) و ژاپنی (مبلغ شینتوئیسم و بودیسم) هندی (مبلغ هندوئیسم و بودیسم) هم هوشیار باشید: بی دلیل نیست که حتی فریاد نوکران  آمریکا چون پرویز مشرف هم از ترویج فیلم های هندی در پاکستان در آمده است . امید که کارگزاران فرهنگی ما از نوکران آمریکا دلسوزتر باشند: 
   
ديندارى در غياب متافيزيك!

228741.jpg
والپوله سرى راهوله ـ ترجمه مسعود فريامنش
درميان بنيانگذاران اديان، بودا (اگر مجاز باشيم او را مؤسس يك دين به معناى رايج كلمه بناميم) آموزگارى است كه ادعايى جز اين نداشت كه يك انسان است و بس. آموزگاران ديگر يا خدا و يا تجسمات او در صور گوناگون بودند و يا الهام يافته از او. بودا برآن بود كه از خدا يا هيچ قدرت خارجى ديگرى الهام نيافته است. او وقوف، يافته ها و موفقيت هايش را يك سره ناشى از جهد و فراست بشرى مى دانست. يك انسان و فقط يك انسان مى تواند بودا شود. هر انسانى در درون خود از امكان بالقوه بوداشدن برخوردار است - اگر چنين بخواهد و (در راه) آن بكوشدو ما مى توانيم بودا را يك انسان در حد كمال بناميم. او چنان در انسانيت خود كامل بود كه بعدها در دين عاميانه تقريباً «انسان برتر» دانسته شده است.
برطبق آيين بودا مقام انسان، متعالى است. انسان سرور خويش است و هيچ هستى يا قدرت برترى نيست كه تقدير او را رقم زند. بودا گفت: انسان پناه خودش است. چه كس ديگرى پناه او تواند بود؟ بودا شاگردانش را «از پناه بودن براى خودشان» بر حذر داشت، و زنهار داد كه هرگز در كس ديگرى پناه مجويند و از كس ديگرى يارى طلب نكنند. او هر شخصى را تعليم مى داد و تشويق و ترغيب مى كردكه خود را شكوفا كند و رهايى خود را محقق سازد، چرا كه انسان از طريق فراست و مجاهدت شخصى بر رهايى خويش از هر انقيادى قادر است. بودا مى گويد: «بر شماست كه كار خود كنيد، چرا كه تتاگته ها(۱) تنها راه را تعليم مى دهند.» به هر روى، اگر بودا يك منجى نام گرفته است، اين تنها به اين معناست كه او راه رهايى، نيروانه، را يافته و نشان داده است. اما ما بايد خودمان راه را در پيش گيريم.
بودا بنابراصل مسؤوليت فردى، آزادى را براى شاگردانش روامى داند. بودا در مهاپرينيبانه (۲) سوته بيان مى دارد كه نه هيچگاه در انديشه نظارت بر سنگه (۳) (انجمن راهبان) بوده و نه مى خواهد كه سنگه به او وابسته باشد. او گفته است كه در تعليمش هيچ آموزه رمزى اى وجود نداشته است، «در مشت بسته استاد» (آكريه - موتى) هيچ چيز پنهان نيست و هر گز چيزى «در آستين او» نبوده است. اين آزادى انديشه كه بودا بر آن صحه گذاشت، در ديگر گوشه هاى تاريخ اديان بى سابقه است. بنا به گفته بودا، اين آزادى ضرورى است، زيرا وارستن انسان بسته است به شناخت خود او از حقيقت و نه به لطف نيكخواهانه خدايا هر قدرت خارجى به پاس رفتار مطيعانه و خير وى.
برطبق تعاليم بودا، شك (ويسيكيچا) (۴) يكى از پنج مانع (نيوارنه) (۵) فهم واضح حقيقت و پيشرفت معنوى (يا درواقع امر هرگونه رشدى) است. با وجود اين شك گناه نيست. زيرا در آيين بودا، اصول اعتقادى (۶) وجود ندارد. درواقع گناه در آيين بودا آنگونه كه در برخى اديان فهميده مى شود وجود ندارد. ريشه همه گناهان جهل (اويجا) (۷) و نظرهاى نادرست (ميچاديتى) (۸) است. اين واقعيت انكارناپذيرى است كه مادامى كه شك، تحير و تزلزل وجود داشته باشد، هيچ پيشرفتى ميسور نيست. اين نيز به همان اندازه انكارناپذير است كه مادامى كه شك وجود داشته باشد، آدمى به طور واضح نمى فهمد يا نمى بيند.
معنا ندارد بگوييم كه كسى نبايد شك كند يا اينكه بايد معتقد باشد. درست همانطور كه «من اعتقاد دارم» بدين معنا نيست كه شما مى فهميد و مى بينيد. هنگامى كه يك دانش آموز سرگرم يك مسأله رياضى است، به مرحله اى مى رسد كه نمى داند چگونه ادامه دهد و در شك و تحير مى ماند. مادامى كه او دچار اين شك است نمى تواند پيش برود. اگر مى خواهد كه ادامه دهد، بايد كه اين شك را مرتفع كند. راههايى براى مرتفع كردن اين شك وجود دارد. درست همانطور كه من «اعتقاد دارم» يا «من شك دارم» به طور قطع اين مسأله را حل نخواهد كرد.
به اجبار معتقد شدن و پذيرش چيزى بدون فهم، سياست پيشگى است و معنوى يا عقلانى نيست.
بودا همواره مشتاق تاراندن شك بود، حتى درست در اندك لحظاتى پيش از مرگش به دفعاتى چند از شاگردانش خواست كه اگر هر گونه شكى درباره تعليمش دارند بپرسند و بعداً از اينكه نتوانستند اين شكوك را مرتفع كنند احساس ندامت نكنند.
نه تنها آزادى انديشه، بلكه تسامحى كه بودا منظور مى دارد نيز براى پژوهنده تاريخ اديان شگفت آور است. يكبار در نالندا (۹) خانه خدايى مشهور و متمكن به نام اوپالى(۱۰) پيش نشين (۱۱) معروف نيگانته ناته پوته (۱۲) (جينه مهاويره) (۱۳) عمداً توسط خود مهاويره براى ملاقات با بودا و براى شكست دادن وى درمباحثه بر سر برخى نكات نظريه كرمه (۱۴) فرستاده شده بود، زيرا نظرات بودا درباره اين موضوع با نظرات مهاويره در اختلاف بود. اوپالى در پايان بحث كاملاً برخلاف انتظار مجاب شد كه نظرات بودا صواب و نظرات استادش برخطا بوده است. از اين رو او از بودا استدعا كرد كه او را به عنوان يكى از پيشينيان (اوپاسكه) (۱۵) بپذيرد. اما بودا از وى خواست تا در مورد آن تجديدنظر كند و شتاب نكند، چرا كه «به دقت تجديدنظر كردن براى افراد معروف به مانند تو خوب است» هنگامى كه اوپالى اشتياقش را دوباره بيان كرد، بودا از او خواست كه همچون گذشته به آموزگاران دينى قديمش حرمت نهد و از آنها حمايت كند.
در سومين قرن پيش از ميلاد، آشوكه امپراتور بزرگ بودايى هند، با تأسى به اين نمونه اصيل تسامح و تفاهم به همه اديان ديگر در امپراتورى وسيع خود احترام قائل شد و از آنها حمايت كرد. در يكى از فرامينش كه بر تخته سنگ حك شده - امروزه حتى اصل آن را مى توان خواند - امپراتور بيان مى دارد:
«آدمى نبايد تنها به دين خودش ببالد و اديان ديگر را تخطئه كند، بلكه بايد به هر دليلى اديان ديگران را حرمت نهد. آدمى با چنين كردارى، مى تواند به رشد دين خودش يارى رساند و به دين ديگران نيز خدمت كند. با كردارى غير از اين ريشه دين خويش را مى زند و به اديان ديگر نيز آسيب مى رساند. هر كسى كه به دين خويش ببالد و اديان ديگر را تقبيح كند، در حقيقت با دلبستگى به دين خودش، با اين پندار كه «من دين خودم را تجليل خواهم كرد.» چنين مى كند اما برخلاف اين، با چنين كردارى به دين خويش آسيب بيشترى مى رساند. بنابراين سازگارى مطلوب است. همگى بشنويم و بخواهيم آموزه هايى را كه ديگران اظهار كرده اند بشنويم.»(۱۶)
در اينجا بايد اين نكته را اضافه كنيم كه امروزه اين روح تفاهم همدلانه را نه تنها بايد در مورد آموزه دينى، بلكه در موارد ديگر نيز بايد به كار گرفت.
اين روح تسامح و تفاهم، از آغاز يكى از آرمانهاى مألوف فرهنگ و تمدن بودايى بوده است. بدين طريق يك نمونه فريد از شكنجه يا ريختن قطره اى خون در تغيير كيش مردمان به آيين بودا، يا درترويج آن در خلال تاريخ بلند دوهزارساله اش به چشم نمى خورد. آيين بودا امروزه با داشتن بيش از پانصد ميليون نفر پيرو به طور صلح آميزى در قاره آسيا گسترش يافته است. خشونت به هر شكل آن و به هر بهانه اى، يكسره برخلاف تعليم بودا است.
سؤالى كه اغلب مطرح شده است اين است كه آيا آيين بودا دين است يا فلسفه؟ مهم نيست كه چه نامى بر آن مى نهيد. آيين بودا، بركنار از هر نامى كه به آن بدهيد، همانى است كه هست. عنوان اهميتى ندارد. حتى عنوان آيين بودا كه ما به تعليم بودا مى نهيم از اهميت اندكى برخوردار است. نامى كه شخص مى نهد بى اهميت است.
در نام چه هست؟ آنچه كه گل سرخش مى ناميم
با هر نام ديگرى عطرش را استشمام مى كنيم.
به همين قياس، حقيقت نيازى به هيچ عنوانى ندارد؛ حقيقت نه بودايى است، نه مسيحى، نه هندو و نه اسلامى. حقيقت ملك طلق (۱۷) هيچكس نيست. عنوان هاى فرقه اى (۱۸) مانعى در سر راه فهم مستقل از حقيقت اند و پيش داورى هاى زيان آورى در ذهن انسانها ايجاد مى كنند.
براى جوينده حقيقت اينكه يك عقيده از كجا نشأت مى گيرد بى اهميت است. خاستگاه و بسط و گسترش يك عقيده موضوعى آكادميك است. درواقع براى فهم حقيقت حتى لازم نيست بدانيم كه تعليم از بودا است يا از كسى ديگر. چيزى كه ضرورى است، ديدن اين امر و فهم آن است.
تقريباً همه اديان بر ايمان بنا شده اند - البته نه بر ايمان كوركورانه - اما در آيين بودا تأكيد بر «ديدن» دانستن و فهميدن است، نه بر ايمان يا باور. در متون بودايى، واژه سدا (۱۹) (سن: شردا) (۲۰) آمده كه معمولاً به «ايمان» يا «باور» ترجمه شده است. اما سدا، ايمان به معناى دقيق كلمه نيست، بلكه «اطمينانى» حاصل از اعتقاد است. بايد پذيرفت كه واژه سدا، در آيين بوداى عاميانه (۲۱) و نيز در كاربرد متعارف در متون (بودايى) داراى عنصرى از «ايمان» است به اين معنا كه بر دلبستگى به بودا، دمه (تعليم) و سنگه (انجمن) اشاره دارد.
بنا به گفته اسنگه (۲۲) فيلسوف بزرگ بودايى قرن چهارم پس از ميلاد، شردا داراى سه جنبه است:
۱)اعتقاد كامل و راسخ به وجود يك چيز
۲) شادمانى ناب از خصايص نيك
۳) اشتياق يا آرزو براى نيل به يك غايت مورد نظر.
با وجود اين، آن را هر چه به شمار آوريد، ايمان يا باور آنگونه كه توسط بيشتر اديان فهميده شده ارتباط اندكى با آيين بودا دارد.(۲۳)
مسأله باور هنگامى به ميان مى آيد كه ديدن - ديدن به تمام معناى كلمه - در كار نباشد. لحظه اى كه شما مى بينيد، مسأله باور از ميان مى رود. اگر من به شما بگويم كه در مشت خود يك گوهر قيمتى دارم، مسأله باور به ميان مى آيد، چرا كه به چشم خود آن را نمى بينيد. اما اگر من مشت خود را باز كنم و جواهر قيمتى را به شما نشان دهم، پس شما به چشم خود آن را مى بينيد و مسأله باور به ميان نمى آيد. بدين ترتيب، اين عبارت در متون كهن بودايى قرائت مى شود: «دريافتن، بسان كسى كه جواهرى را در كف دست مى بيند.»
ادامه دارد. روزنامه ایران: چهارشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۸۴ : صفحه فرهنگ و انديشه

پى نوشت ها:
* مشخصات كتابشناختى اصل اين اثر چنين است:
Rahula, Walpola Sri. The Buddhist attitude of mind in WHAT THE BUDDHA TAUGHT (first published by one world publicatins 1997, Reprinted 1998,2000, 2001. pp.1-۱۵
(۱) تتاگته به معناى دقيق كلمه «كسى است كه به حقيقت رسيده است»، يعنى: «كسى كه حقيقت را يافته است». بودا اين اصطلاح را در اشاره به خودش يا به طور كلى در اشاره به بوداها به كار برده است.
Maha parinibbana (۲)
(۳) سنگه (sangha) در لغت به معناى «جماعت» است. اما در آيين بودا اين اصطلاح به «جماعت راهبان بودايى» كه عبارت است از انجمن راهبان است اشاره دارد. بودا، دمه (تعليم) و سنگه (انجمن) به تيسرنه «سه پناه» يا تيرتنه (سن: تريرتنه) «سه گوهر» معروف اند.
Vicikiccha (۴)
nivarna (۵)
پنج مانع اينها هستند:
۱) ميل شهوانى ۲) بدخواهى ۳) كاهلى و رخوت ۴) بى قرارى و تشويش ۵) شك
articles of fait(۶)
avijja(۷)
Miccha ditthi(۸)
Nalanda(۹)
Upali (۱۰)
Laydisciple(۱۱)
Nigantha Nataputta(۱۲)
jaina Mahavira(۱۳)
مهاويره، مؤسس آيين جينه، معاصر بودا بود و احتمالاً اندكى از بودا بزرگتر بوده است.
ناته پوته ملقب به مهاويره، يعنى قهرمان بزرگ، بنيانگذار آيين جينه است و به اعتقاد جينها بيست و سه پيشوا طى هزاران سال قبل از وى برخاسته اند و او بيست و چهارمين پيشوا است.مهاويره در قرن ششم قبل از ميلاد در يك خانواده اشرافى هندوستان متولدشد. وى در سى سالگى دامن از دنيا برچيد و پس از رياضات طولانى به حقيقت دست يافت. او پس ازنشر آيين خود به سال ۵۲۶ قبل ازميلاد، ديده ازجهان فروبست و به نيروانه رسيد. لقب جينه «پيروز و فاتح» يا «پهلوان بزرگ» ازآن جهت به مهاويره داده شده است كه او از پيروزى و فتح كامل برخوردار گرديده بود و بر آمال و شهوات نفسانى كه موجب دلبستگى آدمى به اين جهان ماده است، غالب آمده بود. م.
Karma(۱۴)
Upasaka(۱۵)
او پاسگه، يعنى پيرو آيين بودا، كه به سه پناه ايمان دارد و از راههاى نادرست زيست، يعنى اسلحه فروشى، فروختن موجودات زنده، گوشت فروشى، مى فروشى و زهرفروشى و مانند اينها پرهيز مى كند. م.
۱۶. سنگ نبشته شماره دوازده.
monolopy(۱۷)
Sectarian(۱۸)
saddha (۱۹)
sraddha (۲۰)
popular Buddhism(۲۱)
Asanga (۲۲)
۲۳. اديت لودويك در «نقش معجزه درمنابع پالى اوليه به سراغ اين موضوع مى رود. متأسفانه اين پايان نامه دكترى انتشار نيافته است.
در باب همين موضوع بنگريد به مقاله اى از همان مؤلف در:
the university of Ceylon Review, vol.I, NO.I
.۷۴ff.P ۱۹۴۳), , (April
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 12:26 توسط محقق |