اعتراض به «شبهای برره»
تعدادی از دانشجویان دانشگاه یاسوج در اطلاعیهای خطاب به رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی، پخش برنامه برره را مورد انتقاد قرار دادند.
به گزارش فارس، دربخشی ازاین بیانیه آمده است: این گونه برنامههامنبعث از ادبیات ضدانسانی، اخلاقی است و هیچ سنخیتی با آموزههای دینی، فرهنگی و اخلاقی ما ایرانیان ندارد ضمن آن كه بدآموزی، تنزل شخصیت قومی و قبیلهای از اهداف دیگر این برنامه طنز است كه منجر به بازی گرفتن قشر خاص از مردم فهیم جامعه ما میشود.
دانشجویان دانشگاه یاسوج در قسمت دیگری از این بیانیه آوردهاند، طنز «شبهای برره» اهانت به قشر خاصی از مردم جامعه است و اقوام لر، كرد، ترك، بلوچ و غیره همه با هم برادرند و هیچ قشری ارجحیت بر دیگری ندارد.
این دانشجویان یادآور شدهاند، آنانی كه منادی و هوادار همه خوبیها و آموزشهای اسلامی و انسانی هستند نباید رفتارهای زننده و افراطی كه موجب زایل شدن حقوق جمعی یا به تمسخر گرفتن قشر خاصی از جامعه میشود را بپذیرند.
دانشجویان دانشگاه یاسوج در پایان خطاب به رئیس صدا و سیما یادآور شدهاند: انزجار و نفرت خود را از این برنامه اهانتآمیز، طنز برره، اعلام میداریم و خواستار رسیدگی به این موضوع شده تا از پخش برنامههای كه موجب خدشهدار شدن احساسات قشری از جامعه توسط رسانه ملی میشود، خودداری شود.
اعتراض رییس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران
همچنین در همین رابطه، محمود گبرلو، رییس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران، خطاب به رییس سازمان صداوسیما و در اعتراض به سریال «شبهای برره» گفت: آقای ضرغامی؛ جلو «برره» ها را بگیرید!
به گزارش ایسنا، رییس انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران اضافه كرد: از آقای ضرغامی میخواهم جلوی هجویات سریال «برره» را بگیرند تا بیش از این اعتبار رسانه ملی خدشهدار نشود.
گبرلو تاكید كرد: دوران «مهران مدیری» به سررسیده و مسئولان احتمالا از روی ناچاری و یا برای كسب درآمد بیشتر از طریق آگهی به او متوسل شدهاند.
مردم در رسانه ملی به دنبال نوآوری، خلاقیت و احترام هستند اما «برره» فاقد این جذابیتهاست.
این منتقد اظهار كرد: «برره» طنز نیست، بلكه هجو و تمسخر ادبیات فارسی و سطحی انگاشتن مخاطبان فهیم تلویزیون است.
وی با تاكید بر این كه تعریف از رسانهی ملی، ارایه یك برنامه سطحی و غیر استاندارد نیست، خاطرنشان كرد: بلكه یك رسانه ملی در نظام جمهوری اسلامی باید بیانگر آداب و سنن و رفتارهای درست انسانی و اخلاقی باشد.
محمد گبرلو گفت: ارایهی یك برنامه در قالب طنز بسیار پسندیده و جذاب است، اما باید مطابق استانداردها حرفهیی باشد. همان طور كه آثار تلویزیونی طنز در جهان نیز در وهله اول در عین سادگی از محتوای غنی و عمیق برخوردارند، اما حركات و كلمات غیر ادبی در «برره» الگوی مناسبی برای مخاطب نیست و فاقد محتوای عمیق است.
منبع: http://sharifnews.ir/?10143
سان شاين sunshine
کارگردان: ايشتوان سابو. فيلمنامه: ايشتوان سابو، اسرائيل هوروويتز بر اساس داستاني از سابو. مدير فيلمبرداري : لايوش کولتاي. تدوين: ميشل آرکان، دومينيک فورتن. طراح صحنه: آتيلا کواکس. موسيقي: موريس ژار. بازيگران: رالف فاينس( ايگناتز زونن شاين/آدام شورش/ايوان شورش)، رزمري هريس(والري شورش)، ريچل وايس(گرتا شورش)، جنيفر ايلي(والري زونن شاين)، دبرا کارا اونگر(سرگرد کرول کواکس)، مالي پارکر(هانا وايپلر)، جيمز فرين(گوستاو زونن شاين)، ديويد ده کيسر( امانوئل زونن شاين)، جان نويل(گوستاو شورش)، رودريگر فوگلر(ژنرال ياکوفالوي)، ويليام هرت(آندورکنور).محصول ١٩٩٩مجارستان/آلمان/کانادا/استراليا/انگلستان. ١٨٠ دقيقه
اوايل قرن نوزدهم، امانوئل زونن شاين يهودي مجار، پس از مرگ پدرش روستايش را ترک مي کند و به بوداپست مي رود. در آن جا با فروش تونيک سان شاين خانوادگي شان کسب و کاري به راه مي اندازد و ازدواج مي کند. به زودي صاحب دو پسر به نام هاي ايگناتز و گوستاو مي شود و سرپرستي دختر برادرش والري را هم به عهده مي گيرد. هر سه کودک نام هايشان را به اسم مجاري شورش تغيير مي دهند تا همرنگ جماعت شوند. ايگناتز در رشته حقوق تحصيل مي کند و با وجود مخالفت خانواده اش با والري ازدواج مي کند. آن ها صاحب دو پسر به نام هاي ايشتوان و آدام مي شوند. گوستاو که پزشک شده با اقليت سوسياليست همکاري مي کند و ايگناتز قاضي مي شود. زندگي خانواده با وقوع جنگ جهاني اول، سقوط سلطنت و جمهوري زودگذر کمونيستي دستخوش بحران مي شود. در چنين شرايطي گوستاو به مقامي بلند پايه تبديل شده و ايگناتز دستگير مي شود. با روي کار آمدن رژيم دست راستي هورتي، گوستاو به فرانسه مي گريزد. در سال ١٩٣٠، ايگناتز مي ميرد و والري به جاي او سرپرست خانواده مي شود. پسرشان آدام که شمشير باز ماهري شده، به کيش کاتوليک مي گرايد، به تيم تراز اول شمشير بازي ارتش مي پيوندد و در المپيک ١٩٣٦ برلين مدال طلاي اين رشته را به دست مي آورد. آدام و ايشتوان ازدواج مي کنند و صاحب پسراني مي شوند، اما همرنگ شدن شان با جامعه مجار هم ؛ آن ها را از گتو و اردوگاه هاي مرگ نازي ها نجات نمي دهد. ايشتوان و خانواده اش در بوداپست هدف گلوله قرار مي گيرند. آدام و پسرش را به اردوگاهي مي برند و در آن جا آدام تا سرحد مرگ شکنجه مي شود. پس از جنگ جهاني دوم، ايوان به منزل شان در بوداپست برمي گردد. عموي بزرگش گوستاو نيز براي ورود به عالم سياست به مجارستان بازگشته است. ايوان عضو رسمي حزب کمونيست مي شود، اما زماني که مجبور به بازجويي از کنور، رئيس يهودي اش، مي شود در مورد حقانيت رژيم به ترديد مي افتد. پس از مرگ استالين، در مراسم تدفين کنور که براي اعاده حيثيت او برگزار شده شرکت و خطابه اي پر شور ايراد مي کند. در انقلاب ١٩٥٦ شورش را رهبري مي کند و با به قدرت رسيدن دوباره شوروي، باز هم به زندان مي افتد. پس از آزادي او، والري فوت مي کند و ليوان دوباره نامش را به زونن شاين تغيير مي دهد. بوداپست نيز حالا آزاد شده است.
روزي روزگاري در مجارستان
امير عزّتي
قرن بيستم، قرني متفاوت بود. زمانه جنگ و انقلاب، ظهور و سقوط کمونيسم و فاشيسم، ناسيوناليسم و مبارزات استقلال طلبانه، فروپاشي امپراتوري ها، مهاجرت افراد و گروه هاي مختلف، شکل گيري حقوق و نظام بين المللي و پيشرفت هاي حيرت انگيز تکنولوژيک و ارتباطي و در يک کلام قرني پر ماجرا و پر آشوب. بشر در طول تاريخ طولاني اش، هرگز شاهد اين همه تحول و دگرگوني در دوره اي چنين کوتاه نبوده است. اين دوره سرشار از حوادث مهم تاريخي، دستمايه فيلم هاي اغلب عظيم و حماسي فراواني در تاريخ سينما شده و گاه به خلق آثار مهمي انجاميده است. کشورهاي اروپايي، خاستگاه و صحنه وقوع بيش تر اين حوادث و طبعاً پيشتاز توليد چنين فيلم هايي بوده اند، اما کمتر ملتي هم چون مجارها دغدغه ذهني و ملي شان همواره تاريخ بوده است. نويسندگان و فيلمسازان مجار نيز نقشي مهم در اين حيطه ايفا کرده اند. کمتر کسي مي تواند نقش فيلمسازان موج نوي مجارستان، به خصوص زولتان فابري، ميکلوش يانچو و ايشتوان سابو را در پديد آوردن و اعتلا بخشيدن به آگاهي تاريخي مجارها انکار کند.
دراین ميان سابو نقشي چشم گيرتر از ديگران داشته و کارنامه او آکنده از فيلم هايي درباره تاريخ معاصر مجارستان، زندگي مجارها و آرمان هايشان است. او اين کار را با پدر(١٩٦٦) آغاز کرد و با سه گانه معروفش- مفيستو(١٩٨١)، سرهنگ ردل(١٩٨٥)، و هانوسن(١٩٨٨)- به اوج رساند. همه اين فيلم ها به نوعي نمايشگر رابطه فرد با قدرت و شهوت بودند و گاه، مثل پدر، با وجود يهودي بودن شخصيت هاي اصلي شان چهره اي تجديد نظر طلبانه و انتقادي هم به خود مي گرفتند، اما سان شاين پس از سه دهه فيلمسازي چيز ديگري است؛ فيلمي پرگو و ملال آور، عقب مانده و به لحاظ فرم روايي و در مقايسه با آثار پيشين سابو، فيلمي از دست رفته و ضعيف.
سان شاين به بررسي زندگي چهار نسل از خاندان يهودي مجارستاني زونن شاين در گستره اي صد و پنجاه ساله(از نيمه قرن نوزدهم تا پايان قرن بيستم) مي پردازد. فيلم حماسي سابو قرار بوده به بررسي روند دگرگوني فرد در مواجهه با قدرت، تاريخ معاصر، بازگشت به ريشه ها و بسياري موضوع هاي ديگر بپردازد و همين باعث سقوط آن شده است: گستردگي دامنه موضوع هايي که هيچ کدام رشد و بسط کافي نمي يابند و به ناچار بررسي هم نمي شوند. ارجاعي به فيلم هاي مشابه و موفق اين گونه، مانند ١٩٠٠ برتولوچي که گستره زماني چهل و پنج ساله اي را با تعداد کمتري شخصيت محوري دربر مي گيرد، مي توانست راه گشا باشد. جدا از حوادث تاريخي بي شماري که سابو در نهايت کم دقتي و به گونه اي اشاره وار از کنارشان مي گذرد، زندگي خانوادگي زونن شاين ها نيز با وجود زمان بندي دقيقي که در پرداختن به هر کدام از نسل ها رعايت شده(غير از نسل اول يعني امانوئل و پدرش که فقط پنج دقيقه صرف معرفي آن ها مي شود، داستان سه نسل بعد هر کدام زماني حدود پنجاه دقيقه را به خود اختصاص مي دهند) فاقد تناسب و ريتم دروني است و به نظر مي رسد که در احوال نسل چهارم - ايوان- دقت و توجه بيشتري به کار رفته و اين شايد به دليل نزديکي خود سابو به اين فضا و مقطع زماني باشد.
سان شاين با مهاجرت امانوئل زونن شاين به بوداپست آغاز مي شود. او که در پي يافتن جايگاهي در جامعه روزگار خاندان هاپسبورگ است، اولين قدم را در مسير جدايي از هويت و ريشه هاي خانوادگي اش برمي دارد(اتفاقي که براي نسل هاي بعد نيز به نوعي تکرار مي شود). امانوئل براي فراموشي اصل و نسب روستايي خويش با رز آلماني تبار ازدواج مي کند و با فروش تونيک سان شاين به ثروت مي رسد. سابو بدون بررسي اين مسير، بلافاصله وارد زندگي نسل دوم (گوستاو، ايگناتز و والري) مي شود که با شروع قرن بيستم جامعه اطراف، خويشتن و جنسيت را کشف مي کنند. گوستاو پزشکي سوسياليست از کار درمي آيد و ايگناتز يک قاضي وفادار به امپراتوري دوگانه اتريش/ مجارستان و به ناچار دو برادر رودر روي هم قرار مي گيرند.
سرنوشت خانواده زونن شاين هم زمام با قاضي شدن ايگناتز، به دليل فضاي ضد يهودي حاکم بر اروپا، با سياست گره مي خورد و نسل جديد در ادامه حرکت نسل پيشين براي کسب جايگاهي در جامعه و همرنگ شدن با آن نام خانوادگي اش را تغيير مي دهد. شورش(نام خانوادگي مجاري جديد به معناي ايمان، سرنوشت و وظيفه)، به گونه اي سمبليک چکيده تمامي حوادث گذشته و آينده اين خاندان را در خود دارد. بزرگ ترين ضعف سابو در روايت داستان از همين دقايق رخ مي نمايد و آن جانبداري از يهوديان است که باعث نپرداختن به جنبه تاريخي قصه مي شود، يعني کاري که سابو و همکارانش در آن تخصص دارند. در نتيجه سان شاين تبديل به تاريخ مجعول يهود آزاري در مجارستان قرن بيستم مي شود و بقيه حرکت ها را ناديده مي گيرد.
آدام نيز مانند پدرش، روابط جنسي ممنوع را که نشانگر انحطاط خانوادگي است، در پيش مي گيرد ولي اين بار به شکلي واژگونه گرتا، همسر برادرش، به سوي او مي آيد. سرگذشت نسل سوم نيز با مرگ فجيع آدام در بازداشتگاه به پايان مي رسد و ايوان که جان به در برده، به دولت کمونيستي راکوشي مي پيوندد و در دستگاه امنيتي کشور شغلي به دست مي آورد. همگامي او با قدرت در فصل شکار متجلي مي شود که ژنرالي روس بدون هيچ گونه ظرافتي با مسلسل به سوي حيوانات آتش مي گشايد و بازمانده اشراف مجار با حسرت و تاسف به اين منظره مي نگرد. اختياري بودن عملکرد آدام در سلطه گري، در فصل هاي تفتيش و بازجويي از مظنون ها نشان داده مي شود، اما زماني که در مقام بازجويي از آندور کنور ( کسي که باعث ورود او به دستگاه حزبي و رساندن پدرش به مقام قهرماني ملي شده) قرار مي گيرد و در مي يابد که همه اين ها ريشه در يهود آزاري دارد، به حزب کمونيست و استالين شک مي کند. بسيار ساده انگارانه است که ريشه تصفيه هاي خونين استاليني را در يهود ستيزي جست و جو کنيم، ولي سابو و قهرمانش با رضايت کامل به اين ورطه
ايوان نيز هم چون نياکانش رابطه اي ممنوع(اين بار در جهت اهداف حزب) با سرگرد کواکس در پيش مي گيرد که همانند روابط دو نسل پيشين فرجامي ناخوش مي يابد، اما در لحظه هايي، رنگي از رمانتيسم به خود مي گيرد. روابط هر سه نسل با زنان به شکلي نمادين در کافه هايي يک شکل صورت مي گيرد و همواره سلطه زنان را بر مردها به دنبال دارد. والري در کافه خبر باردار بودنش را به ايگناتز مي دهد، رابطه هانا با آدام نيز از کافه آغاز مي شود و سرانجام ايوان نيز خبر آبستني کواکس را در کافه اي همسان مي شنود. اجزاي سمبليک ديگري نيز در فيلم حضور دارند؛ از جمله ساعت جيبي خانوادگي که به ترتيب از امانوئل، ايگناتز و آدام به ايوان مي رسد واو در زندان رژيم کمونيستي آن را از دست مي دهد، و به نوعي از سلطه زمان از دست رفته توسط نسل هاي پيشين رهايي مي يابد. مواجهه و مقاومت او در برابر کمونيسم( و به نوعي سلطه) باعث رهايي اش مي شود.
در اين راه والري، حلقه رابط ميان سه نسل، که عصاي امانوئل زونن شاين را همراه خود دارد، به او کمک مي کند تا بازگشت به ريشه هاي قومي/ مذهبي خويش را سرعت ببخشد. ايوان در پايان فيلم، پس از مرگ والري، دست به پاک سازي خانه موروثي از اشياي باقيمانده مي زند و به نامه امانوئل به ايگناتز(که در واقع خطاب به نسل هاي بعدي نيز هست) مي رسد تا چکيده اصول قومي/ مذهبي خويش را دوباره از زبان نياکانش بشنود. آخرين اقدام نسل چهارم، تغيير نام مجدد از شورش به زونن شاين است که با گم شدن ايوان در ميان مردم بوداپست در پايان قرن دنبال مي شود تا او براي اولين بار در زندگي اش احساس کند "مي خواهم وقتي در خيابان را ه مي روم خودم را پنهان نکنم. جدم امانوئل آخرين زونن شايني بود که چنين احساسي داشت". در واقع آخرين بازمانده زونن شاين ها وقتي خود را از سلطه ايدئولوژي هاي حاکم بر قرن بيستم(امپراتوري هاپسبورگ ها، هيتلر و استالين) رهايي مي بخشد، به ريشه هايش [يهوديت] مراجعت مي کند؛ عملي به نوعي ارتجاعي و واپس گرايانه که سابو نيز با محکوم کردن انقلابي گري و نشان دادن آن به گونه عملي رذيلانه و بي شرمانه (با محکوم کردن گوستاو و انکار سخنانش درباره روزهاي خوش گذشته توسط والري) آن را تاييد مي کند. پيام اصلي سابو نيز در عصري که بي کنشي تبليغ مي شود و جهان گرفتار بحران ايدئولوژيک شده، فرار از قدرت سياسي و ايدئولوژيک است. وقايعي که در طول فيلم به شکلي سمبليک براي هر يک از اعضاي خاندان زونن شاين رخ مي دهد، در واقع اشکال مختلف مواجهه با قدرت و سلطه را به نمايش مي گذارد، اما نتيجه به هر حال يکي است: چه با حکومت کنار بيايي و چه در برابرش ايستادگي کني و چه به اصول و قوانين اش گردن بنهي، همواره به تو خيانت خواهد کرد؛ حقيقت محض تويي وآن چه به تو تعلق دارد و بس.
سابو براي شورانگيزتر کردن حکايت خود از نشانه هاي غير رئاليستي نيز استفاده کرده (مانند مجسمه نشسته اي که خاري از پايش بيرون مي کند و شباهت آن به عکسي که گوستاو از والري گرفته)، اما اين نشانه ها آن قدر معدود و در تضاد با بدنه اصلي داستان هستند که نمي توانند به حکايت تلگرافي وار سابو در باب مردسالاري، ميل به قدرت و هوس راني و زوال و انحطاط ايدئولوژي هاي قرن بيستمي، رنگي از جذابيت بصري و روايي ببخشد. گويي حضور جد بزرگ زونن شاين هاي يهودي (که با نمايش مکرر تصوير نقاشي شده اش در طول فيلم يادآوري مي شود)، سايه اي يکسو نگرانه بر فيلم گسترده و لحظه اي تماشاگر را راحت نمي گذارد. سان شاين در خلاف جهت فيلم هايي که چارچوب تاريخي دارند (حتي آثار پيشين خود سابو مانند سرهنگ ردل) حرکت مي کند و طرح داستاني محکمي هم ندارد، اين گسستگي روايي با نمايش فيلم هاي مستند تشديد شده، وجهي غير سينمايي به سان شاين مي دهد و باعث مي شود به راحتي اين برباد رفته يهودي/ مجاري را پس از يک بار ديدن فراموش کنيم.
در يک کلام سان شاين براي سابو که همواره در صدد ارتقاي آگاهي تاريخي مردم کشورش بوده، گامي به پس و فيلمي مرتجعانه است، چون از زبان ايوان، تنها بازمانده زونن شاين ها که ظاهراً به خود آگاهي رسيده و در برابر انواع ايدئولوژي ها طغيان کرده، تنها راه بهره بردن از زندگي را بازگشت کورکورانه به ريشه هايي [يهوديت] عنوان مي کند که در جمود محض قرار گرفته اند.
|