تبليغاتX
فیلم پژوه

این نقد را از خبرگزاری "مهر" - گروه فرهنگ و هنر تقدیمتان می کنم. با این توضیح که استیون اسپیلبرگ از بزرگ ترین و مشهورترین کارگردانان یهودی و صهیونیست هالیوود است:

 مشکوک " یوزف استالین " در سال 1953 صهیونیست ها برگی تازه در سیاست جهانی را ارایه کردند . طرح فروپاشی شوروی که یکی از ابزار های آن سینما است.

 به خدمت گرفتن هنرمندان مستعد در سطح جهانی می توانست زمینه ذهنی فرو پاشی شوروی واردوگاه سوسیالیستی  را فراهم سازد . کمپانی های بزرگ انتشارات  وسینما دست به کار شدند و رمانها و فیلم هایی چون ( فرار از گولاک ، دکتر ژیواگو ، قلعه حیوانان ، 1984 و...) نوشته و به تصویر کشیده شد.

اما تثبیت تفکر و جهان بینی صهیون در دنیای کودکان تاثیری به مراتب بیشتر از تبلیغ برای بزرگسالان نتیجه می دهد . 

داستان و فیلم سینمایی " قلعه حیوانات " از جورج ارول از تاریخ انتشار( 1958 ) تا سه دهه بعد موقعیت احزاب کمونیستی  را درجهان متاثر ساخت و داستانی که در قالب تمثیل حیوانات در مزرعه ای که شوروی را در اذهان متبادر می کرد و به روایت اضمحلال شوروی می پرداخت زیر ساخت های ابرقدرت شوروی را نشانه گرفت .

 استیون اسپیلبرگ  سینماگری که راه یهودیان معروف هالیوود را ادامه می دهد و البته شیوه های کاری مدرن تری هم دارد در 18 دسامبر 1946 در شهر سینی سیاتی ایالت اوهایو متولد شد و با داشتن اعتقادات متعصب یهودی و متاثر از کارگردان یهودی  پرکار  سیسیل بی دومیل  فیلم سازی رادر پیش گرفت.

اواولین فیلم سینمایی اش را با نام " دوئل" در سال 1971 ساخت. از آن زمان تاکنون فیلم های زیادی ساخته است که هر یک به نوعی مبلغ و معرف اندیشه ها وافکار صهونیست ها است. اسپیلبرگ همچنین در ادامه فعالیت های حرفه ای خود با تاسیس کمپانی های فیلمسازی به حمایت از فیلمسازان هم اندیشه و متخصص پرداخت .

" فرار جوجه ای" محصول سال 2000 کمپانی دریم ورکز با همکاری شرکت انگلیسی " آردمن انیمیشن " بود. این فیلم با کارگردانی نیک پارک و پیتر لرد ساخته شد ولی روایتی شبیه  آثار استیون اسپیلبرگ را به تصویر کشید . در این پروژه اسپیلبرگ با بهره گیری از موفقیت این دو فیلمساز انگلیسی مخاطبین آثار آن ها را هدف گرفت . روایت داستان در داستان و ارایه کارتصویری پر از جلوه های ویژه همراه باموسیقی تاثیر گذار و پرهیز از ارائه پیام های مستقیم نشانه های سینمای اسپیلبرگ است که در تمام ساختار فرار جوجه ای جریان دارد . اسپیلبرگ که در همه زمینه ها از همکاری وسیع نخبگان برخورداراست علاوه بر موفقیت های اقتصادی با آثار خود توانسته  القا بیشتر ین تاثیر اندیشه بر تماشاگر ( به ویژه تماشاگرای که از میان کودکان ونوجوانان هستند) را نیز مهیا کند.

در فیلم فرار جوجه ای اسپیلبرگ و گروهش از در هم تنیدن دو فیلم  بازداشتگاه شماره 17 ساخته  ویلیام وایلر و  فرار بزرگ  ساخته جان استرجس دردهه شصت و هفتاد و در قالب " مزرعه  حیوانات " جورج ارول سود می برد وتماشاچی را تحت تاثیر دروغ بزرگ صهیونیست ؛ کشتار چند میلیونی یهودیان در اردوگاههای آلمانی جنگ جهانی دوم  قرارمی دهد.

فیلم شرح حال تعدادی مرغ تخمگذار درمزرعه ( تو، ای ، وی ) است که باید برای صاحب مزرعه و مرغداری روزانه از چهار تخم کمتر نگذارند. مرغ هایی که نتوانند خواسته ارباب را اجابت کنند کشته می شوند.

فضای مرغداری شبیه به دو فیلم یاد شده بازداشتگاه شماره 17 و فرار بزرگ است. دیوارهای بلند و سیم خاردارهای چند لایه که به وسیله ماموران گشتاپو که درهیات سگ های سیاه دیده می شوند حفاظت می شوند. شروع فیلم با الگوی فرار بزرگ است که مرغ های زندانی با قاشق های شان تونل هایی از زیر دیوارها و سیم خاردارها حفرمی کنند و هر بار نیز گرفتار سگ های سیاه می شوند و باز در کلبه شماره 17 جلسه می گذارند . جلساتی که بازسازی نعل به نعل  صحنه هایی از فیلم ویلیام وایلراست.

"جینجر" رهبر مرغ ها است که به آنها القا می کند در پی نقشه کشیدن و اجرا کردن نقشه فرار باشند .

 نقش آمریکا در فیلم هایی  که اسپیلبرگ کارگردانی یا تهیه کرده  به عنوان نجات دهنده یهودیان و اروپایی ها از شهر فاشیم است. در فیلم های نجات سرباز رایان و سه گانه انیدیاناجونز و ... این امر به خوبی دیده می شود و در فرار جوجه ای هم پرچم آمریکا هراز گاهی نشان داده می شود. همچنین خلبانی که از بیرون به داخل اردوگاه ( مرغ داری) نفوذ کرده است آمریکایی است. رائول خلبان آمریکایی در طی مباحث طولانی با جینجر به توافق می رسند که مرغ ها باید تمرین پریدن وبال زدن کنند تا  آمادگی  برای فراردسته جمعی پیش آید. تمرین ادامه می یابد و در بین مرغ ها هم جلسات سری برگزار می شود.

جینجر در یکی ازسخنرانی هایش در برابر ترس از سگ ها می گوید: " نگهبان درذهن ماست. اگر آمادگی مقابل را داشته باشیم و آرزوی پریدن به بیرون از اینجا را در خور تقویت کنیم نگهبانان بیرونی چیزی نیستند."

 رائول آمریکایی هم آنها را سخت تمرین می دهد و با استفاده از سکوهای لاستیکی پرتاب کننده ، مرغ ها به توانایی های بیشتر می رسند . در این میان دو نفر سمسار فرانسوی هم هرازگاهی پیدا می شوند که در فکر معامله با آنها هستند و به پریدن هایشان می خندند و کارشان را دیوانگی می نامند.

 رائول آمریکایی در قسمت دوم آماده سازی آنها را به رقص وا می دارد. در کارخانه دستگاه جدیدی آورده اند . با تصمیم ارباب یکی از مرغ ها را برای امتحان کردن دستگاه می برند تا از آن پیراشکی مرغ تهیه کنند . قرار است به زودی بقیه مرغ ها هم به داخل ماشین ( کوره های آدم سوزی هیتلری که از روغن اسیران صابون می ساختند) ریخته شوند. را کی ( قهرمان فیلم های آمریکایی که در راه آرمان ها از جان خود می گذرد) به کمک مرغ در درون ماشین افتاده می شتابد . ماشینی با چرخ دنده های زیاد ‏‏‏‏‏‎‎‎, پرس های قوی  با گاز روشن . او چرخ دنده ها را از کار می اندازد وموفق می شود مرغ را به میان مرغ ها بازگرداند . راکی و رائول آمریکایی از چرخ دنده ها هواپیما می سازند ودر اقدامی جمعی هواپیمایشان را که همه درداخل آن نشسته اند به پرواز می آورند. سگ های نگهبان  و صاحب کارخانه و مباشر او کشته می شوند. مرغ ها سرانجام به ( سرزمین موعود) که چمنزاری پرصفاست می رسند و زیبایی آنجا را برتر از تصوراتشان می یابند .

اسپیلبرگ با پشتیبانی ساخت فیلم سینمایی انیمیشن و با استفاده از سه مرجع یاد شده پیشین روایت صهیونیستی از تاریخ را برابرچشمان کودکان و نوجوانان قرارمی دهد . انیمیشین که ازساخته های شرکت انحصاری سازنده انیمیشن های مرسوم ‏ کمپانی والت دسینی گامی به جلوتر برداشته و نه تنها به عنوان اسناد از آن ها بهره می برند بلکه ضمن زنده نمودن آن سه مرجع در اذهان روایت خود را نیز تا رسیدن به " سرزمین  موعود " تلقین می کند .

استراتژیست های صهیون با هدف قرار دادن اذهان کودکان و نوجوانان آنها رادر جهت امیال خودشان قرار می دهند . کودکان و نوجوانانی که در صورت متاثر شدن از هنر صهیونیستی  در بزرگسالی هم مصرف کننده های دروغ های بزرگ تر صهیونیست ها  خواهند شد.

سینمای به شدت سیاسی هالیوود در همه زمینه ها با جلب رضایت تماشاگران علاوه بر سودهای میلیارد دلاری ، بیش از هرچیز تبلیغ و گسترش اندیشه را دراولویت دارد . این حقیقت که سینما بعد از جنگ افزار دومین محصول صادراتی آمریکا به جهان محسوب می شود, این نکته را یاد آور می شود که سینما حتی کار آمد تر از جنگ افزار عمل می کند . یاد آوری این که شوروی و اردوگاه شرق با موشک های بالستیک از بین نرفت بلکه با تهاجم فرهنگی گسترده متلاشی شد تائیدی بر این کارکرد است.  در مورد افغانستان و عراق تولید دهها فیلم سینمایی و ارسال آن به وسیله شبکه های ماهواره ای و بر روی پرده سینما ها زمینه یورش های فاشیستی  و اشغال را فراهم آوردند . 

در این میان بهترین بازار مصرف که سودی دوچندان و در طول زمان پایدار را تامین می کند ذهن کودکان و نوجوانان سراسر کره خاکی است . فتح این بازار مصرف در کشورهای مخالف صهیون اهمیت بیشتری دارد . کودکانی که امروز با فیلم های سینمایی و انیمیشن های تولیدی منطقی منطبق بر تفکر صهیونیسم پیدا می کنند فردا با صاحب این تفکر مخالفت نخواهند کرد .

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 22:59 توسط محقق |

 

خيلي ها هستند كه شعار هنر براي هنر را پذيرفته اند، غافل از اينكه هاليوودي ها نه تنها اين شعار را زير پا گذاشته اند؛ بلكه سال هاست كه بارها آن را نقض كرده اند. بسياري از فيلم هاي  هاليوود از ابتدا تا اكنون در خدمت جنگ رواني و تبليغات سياست مداران و نظاميان دغل حاكم بر آمريكا بوده است. (اصطلاحا اين قبيل فيلم ها را پروپاگاند گويند.) مقاله زير در تلاش است اين مطلب را با دادن شواهد عيني ثابت كند؛ گر چه نگاهي نه چندان عميق به فيلم هاي غربي هر بيننده اي را به اين مطلب رهنمون مي كند. فكر مي كنم ديگر زمان اين نيست كه به فيلم ها صرفا به ديده سرگرمي (پاپ كورني) بنگريم كه در آن صورت فقط خود را فريب داده ايم.  

 

پروپاگاند يا پاپ كورن !

 

     11 نوامبر سال 2001 ، بورلي هيلز، دو ماه از حادثة يازده سپتامبر گذشته و قرار است جلسة مخفيانه اي در«هتل پننسولا» با آن معماري باشكوه « نو استعماري اش» صورت بگيرد. يك طرف ميز، كارل گرو، مشاور و در واقع متخصص ماست مالي هاي جرج بوش نشسته (متخصص ماست مالي، كسي است كه رويدادهاي سياسي را به نفع ارباب يا حزب خود تعبير و تفسير مي كند) و طرف ديگر، چهل نفر از قدرتمند ترين دست اندركاران هاليوودي نشسته اند؛ بهانة ملاقات آنها اين است كه ببينند صنعت سينماي آمريكا چه كار مي تواند بكند تا به پيروزي در «جنگ با تروريسم»‌كمك كند. ميزان قدرت و نفوذ اين « نقشه چينان»‌خودش حكايتي جداگانه دارد. كارل گرو- كه به «مغز بوش»‌نيز شهرت دارد- نه يك ماهي كوچك، بلكه از آن كوسه هاي بزرگ حوضچة‌ كاخ سفيد است. و از طرف هاليوود نيز تقريبا همه سران استوديوها و دفاتر توليد فيلم حاضرند؛ از مدير « وياكام» گرفته تا جفري كتزنبرگ يكي از بنيانگذاران « دريم وركز». دود سيگاري كه فضاي تالار را پر كرده، حتما خفه كننده بوده است. پس از پايان جلسه، شري لنزينگ، مدير كمپاني «پارامونت» گفت:‌« اين نشست دربارة جنگ و سياستي كه بايد در پيش گرفت، نبود؛ صرفا گردهمايي عده اي آدم بود كه عليه دشمني مشترك، متحد شده اند.» ولي ديگران با اين گفتة لنزينگ موافق نبودند و « پيچك» هاي بلند قدرت را مي ديدند كه از واشنگتن كشيده شده و دنبال داربست و تكيه گاهي در هاليوود مي گردد. آنها ادعا مي كردند كه سر و كلة «پروپاگاند»‌ دوباره پيدا شده است. اشتباه مي كردند: واقعيت اين است كه « پروپاگاند» جايي نرفته بوده كه حالا برگردد!

 

ارتباط سینمای هالیوود و سیاست مداران

هاليوود و واشنگتن، با وجود يك قاره فاصله، هميشه با هم ارتباط داشته اند. در نخستين سال هاي قرن بيستم، وقتي صحبت از مسائل آدم بزرگ ها- مثل سياست- به ميان مي آمد، مقامات حكومتي هميشه از صنعت سينماي نوپا انتظار داشتند كه فقط « ديده » شود و«‌صدايش » در نيايد. در سال1915 ، حكمي كه از سوي دادستاني كل ايالات متحده صادر شد، حق آزادي بيان را در مورد فيلم ها،‌منكر شد. اين ممنوعيت كه تا سال1948 ادامه داشت توسط روساي غالبا يهودي استوديوها نيز كه نمي خواستند سر و صدايي در يك جامعة اساسا ضد يهود ايجاد كنند، مورد اعتراض قرار نگرفت. در تمامي سال هاي دهة 1920 و1930 و در پي انقلابي كمونيستي در خارج از كشور و بحران اقتصادي در داخل، هاليوود سرش را پائين انداخته بود و مسوولانه، خدمت اش را انجام مي داد. در سال1921 صاحبان كمپاني هاي سينمايي بيانيه اي به تصويب رساندند كه بر اساس آن از پخش صفحه يا داستان هايي كه طي آن مقامات دولتي، قانون گذاران، ارتش آمريكا، نيروي دريايي يا ساير مقامات دولتي، مسخره يا تحقير مي شوند، جلوگيري مي شد. مثلا صحنة جمعيتي كه در فيلم چرخ و فلك واشنگتن (جيمز كروز،1932) جلوي كنگره جمع شده اند و سياستمداري را اذيت مي كنند، خطرناك تشخيص داده شد و بنابراين حذف گرديد. از طرف ديگر، در همان سال ها، استوديوها جلوي پخش فيلم هايي را كه امكان داشت بر نتيجة انتخابات تاثير بگذارند، مي گرفتند و پذيرفتند از ترس «پائين آوردن شان و اعتبار» مقام رياست جمهوري از بازيگران شبيه اش استفاده نكنند.

وقتي در اواخر دهة 1930 فرانكين.د.روزولت (يا در واقع كاخ سفيد) به اين نتيجه رسيد كه جنگ با ژاپن و آلمان، غير قابل اجتناب است، به كمك هاليوود نياز داشت تا مردم «انزوا طلب» آمريكا را مجاب كند كه مجبورند وارد جنگ شوند؛ به همين منظور و براي به دست آوردن دل استوديوها، در سال 1940 ديوان عالي كشور، قانون ضد « تراست» اش را كه استوديوها را از داشتن سينماهاي زنجيره اي شان محروم مي كرد، پس گرفت. همكاري هاليوود كه جلب شد، در همان سال قبل از حملة ژاپني ها به پرل هاربر، چهل فيلم سينمايي ساخته شد كه آمادگي نظامي را تبليغ مي كرد، حال آن كه يك سال قبل ترش هيچ خبري از اين گونه فيلم ها نبود. در واقع، توليدات هاليوودي آن قد جنگ طلبانه شدند كه مجلس سنا- كه حكم ترمزي براي تندروي هاي كاخ سفيد را دارد- تحقيقاتي را آغاز كرد تا معلوم شود آيا استوديوها عامدانه خيال دارند ملت را به سوي جنگ سوق دهند يا خير. جنگ با «متحدين»، ناگزير تاثير شگرفي بر صنعت سينماي آمريكا گذاشت. البته با اين تفاوت كه بر خلاف اتحاد آلمان/ايتاليا/ ژاپن، پيوند بين هاليوود و واشنگتن در نهايت، به واسطة وقوع بعضي اتفاقات محكم شد. هاليوود- همان طور كه در دوران جنگ جهاني اول چنين كرده بود- عملا خود را در خدمت برطرف كردن نيازهاي دولت گذاشت. ستاره هاي سينما به فروش « اوراق قرضه» جنگ كمك مي كردند و فيلم هاي بلند، كوتاه، آگهي، فيلم هاي آموزشي و خبري بي شماري ساخته شدند كه همگي مردم را فرا مي خواندند كه خود را براي جنگي طولاني آماده سازند. روزولت علنا اعلام مي كرد كه نمي خواهد هيچ سانسوري بر هاليوود تحميل شود ولي به طور محرمانه بر « اداره فيلم هاي سينمايي» نظارت داشت كه كارش بررسي فيلمنامه ها و ارائه « توصيه » هايي به كمپاني هاي سينمايي بود. در سال1943 اين اداره تعطيل شد ولي جاي خود را به « ادارة مميزي» داد كه «‌توصيه» هاي آن يكي را به«دستور» تبديل كرد. فيلم هاي جنگي مثل جزيره بيداري(1942) و مقصد توكيو(1943) بر تنوع فرهنگي دموكراسي آمريكايي و كارآيي « كارهاي گروهي » تاكيد داشت و فيلم هاي ديگر مثل كازابلانكا(1942) و باتان(1943) به نياز بر ايثار و از خود گذشتگي تاكيد مي كردند. با اين حال فيلم هايي نيز بودند كه تصويري اهريمني از دشمن ارائه مي دادند: مثل سري فيلم هاي مستند فرانك كاپرا تحت عنوان چرا مي جنگيم؟ يا فيلم هاي ديگري كه كمپاني «وارنر» ساخت و در آنها تصوير زشتي از ژاپني ها به بيننده منتقل مي شد؛ البته هاليوود هم مسئله اي برايش نبود كه فرمانبردار واشنگتن شده است. هاليوود هم به همان اندازه واشنگتن مي خواست كه فاشيسم مقهور شود و سينماي آمريكاي زمان جنگ هم با آن توليدات ملي- ميهني اش، نود ميليون مشتري هفتگي داشت كه محصولات اش را هورت مي كشيدند. كسب و كار حسابي بر وفق مراد بود.

به محض اتمام جنگ جهاني دوم، « جنگ سرد» شروع شد و دوباره از هاليوود خواسته شد كه ميهن پرستي خود را اثبات كند؛ ولي اين بار زوركي. در آغاز دهة 1950 ديوان عالي كشور سرانجام، كمپاني هاي سينمايي را مجبور كرد از خير سينماهاي زنجيره اي شان بگذرند و تنور « كمسيون فعاليت هاي ضد آمريكايي» سناتور مك كارتي- كه پستوها را به دنبال كمونيست ها مي گشت و به پاي ميز محاكمه مي كشاند- به شدت داغ بود. روي هم رفته، نام 500 نويسنده، بازيگر، كارگردان و تهيه كننده در « فهرست سياه» قرار گرفت و تازه در همين حال و فضاي پارانويايي و در بحبوحة بحران اقتصادي صنعت سينما بود كه دست اندركاران هاليوودي دريافتند كه يك ارباب ديگر هم دارند كه بايد به او پاسخگو باشند: «ارتش».

پنتاگون و سینمای هالیوود

اين كه فيلمسازها از وسايل و ابزار نظامي استفاده كنند، تازگي نداشت: نخستين فيلمي كه اسكار بهترين فيلم سال را برد، بال ها(1927)- ملودرامي جنگي در مورد جنگ جهاني اول- بود كه به خاطر نبردهاي هوايي واقع گرايانه اش مورد توجه قرار گرفته و فيلمبرداري اش با استفاده از هواپيما هاي جنگي نيروي هوايي امكان پذير شده بود. ولي در سال هاي پس از پايان جنگ جهاني دوم و با تعطيل دفتر مميزي، نظامي ها نه تنها وسايل خود را در اختيار فيلمسازها مي گذاشتند بلكه« اصلاحيه» هايي نيز به فيلمنامه هايشان سنجاق مي كردند.

در دهه 1950 در مقابل استفادة مجاني از آلات و ادوات جنگي پنتاگون و بنابراين، توليداتي ارزان تر و واقع گراتر، تهيه كننده ها بايد طوري  فيلمنامه هاي خود را « تنظيم» كنند كه فيلم هايشان نتواند توسط پروپاگاند كمونيست ها مورد سوء استفاده قرار گيرد. يعني به عبارت ديگر، هاليوود يك بار ديگر بخشي از ماشين پروپاگاند حكومت شد. حكايت هاي قهرمانانه از دوران جنگ جهاني دوم از ترس و بزدلي، نژاد پرستي يا خشونت آمريكايي خالي شد. فيلم هاي دوران جنگ سرد مانند فرماندهي استراتژيك نيروي هوايي (1955) و گردهمايي عقاب ها(1963) از نيروهاي نظامي آمريكا تجليل مي كردند و بر تهديد كمونيسم تاكيد داشتند. براي ارتش، اين نه تنها به معناي تاكيد بر بالا نگاه داشتن بودجه دفاعي و گوشزد اين موضوع به سياست گذاران و مردم بود بلكه باعث مي شد داوطلبان ورود به ارتش نيز كماكان پشت درها صف ببندند.

اما فروپاشي نظام استوديويي و ظهور فيلمسازان «‌ضد فرهنگ» در اوايل دهه 1970، باعث توليد فيلم هاي ضد جنگي شد كه همگي بدون كمك ارتش ساخته شدند؛ البته اين مساله و بعد، تشكيل دو كميسيون تحقيق درباره دخالت نظامي ها در توليد فيلم ها، باعث قطع شدن رابطه پنتاگون با هاليوود نگرديد. به گفته ديويد راب كه كتابي در مورد ارتباط پنتاگون با هاليوود نوشته: «امروزه، جنگ سرد تمام شده و اتحاد شوروي نيز از هم فرو پاشيده است ولي نوعي سانسور، كمافي السابق، ادامه دارد. تاپ گان، پرل هاربر يا حتي پارك ژوراسيك3 جزو فيلم هاي پرفروشي هستند كه همگي با همكاري پنتاگون ساخته شده اند.»

به گفته اوليور استون كه هرگز نتوانسته از كمك هاي نظامي بهره بگيرد: « مي خواهند از ما موجودات هرجايي بسازند، نمي خواهند به جنبه هاي منفي جنگ پرداخته شود. آنها به فيلم هايي كه در تلاش اند تا حقيقت را بگويند، كمك نمي كنند؛ بنا براين اكثر فيلم هاي جنگي در واقع،‌پوستر هاي تبليغاتي براي جلب داوطلباني جديد براي ارتش هستند.» به قول راب: « چيزي كه هاليوود بيشتر از يك فيلم خوب دوست دارد، يك معامله خوب است؛ بنابر اين از آنجا كه مي توانند با استفاده  از آلات جنگي پنتاگون، ميليون ها دلار صرفه جويي كنند، برايشان معامله خوبي است.»

فيليپ استراب، مدير روابط سينمايي پنتاگون، اين معامله ها را به عنوان كمكي براي « جذب افراد جديد و حفظ شان» تلقي مي كند. ساير يادداشت هاي رسمي پنتاگون فيلم هايي چون پرل هاربر را به عنوان« فيلم هاي تبليغاتي» براي ارتش مي بينند. فيلمسازها و نيروهاي ارتش ضمنا صحبت از واقع گرايي اي به ميان مي آورند كه اتحاد مصلحتي شان براي فيلم ها به ارمغان مي آورد. مثلا ريدلي اسكات در مورد سقوط شاهين سياه گفته است: «مي توانستيم فيلم را بدون كمك ارتش بسازيم، ولي در آن صورت اسم اش مي شد سقوط گنجشك سياه.» (شاهين سياه/HAWK BLACK نام يكي از معروف ترين هلي كوپترهاي جنگي آمريكايي است.) طرفه آن كه تغييراتي كه ارتش خواست در فيلم اسكات صورت بگيرد، باعث گرديد چند مورد حياتي در زمينه غافلگير شدن نيروهاي آمريكايي در سومالي حذف يا تغيير و بخشي از بلاهاي وحشتناكي كه به سر نيروهايشان آمده، ناديده گرفته شد. همان طور كه استراب مي گويد: «هر فيلمي كه از ارتش تصويري منفي ارائه دهد، به نظر ما واقع گرايانه نيست.»

سازمان سيا و سينماي هاليوود

ولي رابطه « سيا» با دست اندركاران سينما، همه چيز بوده مگر صميمانه! علت اش هم اين است كه سيا تانك و ناو هواپيمابر ندارد كه در برابر تصوير خوبي كه از آن سازمان ارائه مي دهند، در اختيار استوديوها بگذارد. ولي خب اوضاع، هميشه بر اين منوال نبوده. در دهه1950 و فضاي پر التهاب ضد كممونيستي آن زمان، در حالي كه هاليوود سرش به كار ساختن فيلم هاي ضد كمونيستي اش گرم بود، سيا مي توانست كوشش هاي خود را روي تلاش هاي تبليغاتي اش در كشورهاي خارجي متمركز كند. و بدين ترتيب ميليون ها دلار براي توليد چنين فيلم هايي در ايتاليا خرج شد و حتي در بريتانيا، فيلم هايي چون مزرعه حيوانات(1954) با پول سيا ساخته شد. در خود آمريكا، قتل جان. اف. كندي، جنگ ويتنام و رسوايي واترگيت، تصوير عمومي سيا را به شدت ضايع كرد؛ و در سال1994 وجهه اين سازمان آن قدر بد شد كه بالاخره مجبور شدند فردي به نام چيس براندون  را به عنوان رابط خود با هاليوود، منصوب كنند.

ديري نگذشته بود كه براندون متوجه تفاوت اهرم هاي فشاري شد كه در اختيار سازمان اش و ارتش قرار دارد: در حالي كه او فقط مي توانست مشاور، سياهي لشكر و احيانا چندتايي دكور در اختيار فيلمسازها قرار دهد، فيليپ استراب مي توانست به آنها بگويد: « ما مي خواهيم شش- هفت صفحه فيلمنامه كاملا حذف شود اگر نه از ناو هواپيمابرها نمي توانيد استفاده كنيد!» اين ها به كنار، براندون به هر حال سرش خيلي شلوغ بود. فيلم هايي چون مادر همه ترس ها (2002) و عضو جديد (2003) كه با كمك سيا ساخته شده اند، پيامي را كه او انتظار داشت، منتقل كرده بودند. فيلم اخير-كه براندون شخصا روي فيلمنامه اش كار كرده- در بيننده شكي باقي نمي گذارد كه سيا دارد جنگ درستي را پيش مي برد و اين كه آمريكا، « در همه جا»‌ دشمن دارد. براندون، حتي با ظاهر شدن در بخش ضميمه هاي دي وي دي اين فيلم، به پيام اش اعتبار مي بخشد. به جز مواردي چون جاسوس بازي (2001)- كه حرف فيلم با آنچه آنها مي خواهند  جور در نمي آيد- فيلمسازها كافي است سوت بزنند و « سازمان» به كمك شان بيايد؛ ولي به گفته براندون: «‌ اگر كسي بخواهد به ما افترا بزند، به نفع ما نيست كه همكاري كنيم.»

رئيس جمهورهاي آمريكا نيز مثل مردم عادي، عاشق فيلم ديدن اند. كلينتون از زيبايي آمريكايي خوش اش آمده بود؛ بوش، آستين پاورز را ترجيح مي دهد. آنها ستاره هاي سينما را براي صرف شام به كاخ سفيد دعوت مي كنند و در گردهماي هاي انتخاباتي كنارشان روي صحنه مي ايستند و در محبوبيت آنها شريك مي شوند و اميدوارند كمي از آنها هم به خودشان برسد. ولي كاري كه يك رئيس جمهور دوران معاصر انجام نمي دهد دخالت در « بازي هاي قدرت» در هاليوود است. البته يكي دو استثنا هست كه حتي در دوران معاصر، قدرتي اجرايي در مسائل هاليوودي دخالت كرده [كلينتون در سال1997 درخواست كرد كه نمايش تنگناي سرخ عقب انداخته شود تا رئيس جمهور چين را موقع ديدارش از آمريكا ناراحت نكند] و اين روال به هر حال ادامه داشت تا اين كه جرج بوش، « كارل گرو» را به كاليفرنيا فرستاد تا سران استوديوها را براي شوراي جنگ اش بسيج كند.

دقيقا چه حرف هايي در آن روز نوامبر سال2001 رد و بدل شده، هنوز مشخص نيست. ولي بعضي مسائل شناخته شده اند: كميته اي توسط جك والنتي- رابط كهنه كار هاليوود/ واشنگتن و در واقع رئيس دست اندركاران صنعت سينماي آمريكا- بر پا شد تا تلاش هاي سينماگران را در اين زمينه هماهنگ نمايد. (در سال2000، جايزه نقدي تحت عنوان« شهروند ميهن پرست» از سوي وزارت دفاع به جك والنتي تقديم شد) و فهرستي از هفت « ايده آل» تصويب شد كه فرستادن فيلم هاي جديد براي نيروهاي نظامي در كشورهاي خارجي، تهيه آگهي و تبليغ براي جلب داوطلب و حمايت از نيروهاي ارتش، از آن جمله بودند.

اما قضاياي « پروپاگاند» چه؟ رابرت ايگور، از گردانندگان كمپاني والت ديزني، منكر مي شود كه چيزي به نام« پروپاگاند كه مورد حمايت كاخ سفيد هم هست»، مطرح شده باشد. ولي ناظران اين ادعا را باور ندارند. به قول لري گيلبرت، خالق سريال تلويزيوني مش: « اگر سفر او درباره محتواي فيلم ها نبوده پس براي چه اين زحمت را به خود داده؟ براي اين كه بيايد و درباره شركت هيولا ها حرف بزند!»

به هر تقدير، هر بار آمريكايي ها احساس خطر كرده اند، هاليوود توي سنگر پريده و پرچم اش  را بالا برده است. البته شكي نيست كه تروريسم بن لادن و نطق هاي ملي- ميهني جرج بوش، احساس آسيب پذيري را به آن ملت انتقال داده است؛ ولي از آنجا كه ساخته شدن و به نمايش درآمدن يك فيلم-از فكر اوليه تا آماده شدن اش- معمولا چند سالي به طول مي انجامد، هنوز خيلي زود است گفته شود آيا هاليوود واقعا از ته دل به صداي شيپور « جنگ عليه تروريسم» واشنگتن جواب داده يا خير. برخي به فيلم هايي چون  اشك هاي آفتاب (فيلم ناموفق بروس ويليس كه از آمريكا تصوير يك پليس بين المللي را ارائه داده) و يا نردبان49 و مضمون « قهرمان ها، بين خود ما هستند»، اشاره مي كنند. ولي اسكات لوكاس، نويسنده و متخصص رسانه اي آمريكايي بعيد مي داند كه مثل دوران جنگ جهاني دوم، سيل اين گونه فيلم ها به راه بيفتد. به گفته او، سبك و كار سينما فرق كرده و ربطي به دوران غول هاي نظام استوديويي ندارد. امروزه، هاليوود بسيار متنوع تر و رقابتي تر شده است. اين كه بخواهي روي فضا و حس و حالي سرمايه گذاري كني كه همين فردا امكان دارد خبري از آن نباشد، ريسك بزرگي است.

سقوط شاهين سياه همراه با حمله آمريكا به افغانستان به نمايش درآمد ولي از آن استقبال نشد. به قول لوكاس:‌« فكر نمي كنم كسي در هاليوود پيدا شود كه بخواهد فيلمي درباره آزادسازي عراق بسازد، چون مردم به هر حال به ديدن اش نخواهند رفت.»

منظور از همه اين حرف ها اين است كه مرز بين يك فيلم « تبليغاتي» و يك فيلم سرگرم كننده («پاپ كورن» اي به اصطلاح) آن قدر محو و نامشخص شده كه وقتي دفعه ديگر به سينما مي رويد، حيران مي مانيد كه اين فيلم، « پروپاگاند» است يا صرفا «پاپ كورن». فقط مواظب باشيد حين اين تاملات پاپ كورن توي گلوي تان گير نكند!

منبع: دنياي تصوير، شماره139،‌دي 1383،ص64 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 16:33 توسط محقق |