بسمه تعالي
این مطلب قبلا در سایت علمی پژوهشی یهود آمده بود و کاری از گروه پژوهشی و نقدفیلم شهید آوینی بوده است که اکنون به شما تقدیم می شود.
سحرسامري
(تلاش صهيو نيسم بين الملل براي تسخير سينماي جهان)
مقدمه:
شناخت صهيونيسم جهاني و توطئههاي آن، امروز يكي از ضروريا.ت است. چه اين كه صهيونيسم اكنون در بسياري از كشورهاي اروپايي و آمريكايي با صرف هزينههاي هنگفت، داراي قدرت پنهاني است كه ادارة امور آن كشورها را به دست گرفته است. (1)
غولهاي رسانهاي جهان ، سينما ، كارخانجات تسليحاتي ، شرکتهاي تجاري و صنعتي ، بانکها ، دانشگاهها ، مراکز فرهنگي و بسياري دولتهاي جهان از مواردي است كه رد پاي سرمايهداران صهيونيست در آن به وضوح مشاهده ميشود.
در اين نوشته بر آنيم تا رابطة صهيونيسم و سينما را بررسي نماييم. در نوشته هاي قبلي به تفصيل و بااستناد به متون مذهبي و رسمي يهود در مورد انحرافات در دين يهوديت و کتب مقدس آن صحبت کرديم و پروتکلها را هم از نظر گذرانديم. بعضي در حجيت پروتکلها خدشه مي کنند. ما خواهيم گفت که اولا استدلالها و مؤيدات و عملکرد عيني صهيونيسم و يهود را هم نظاره گر هستيم و براي اثبات وجود برنامه هاي مدون اينها براي تسخير جهان مي توان حتي با صرف نظراز پروتکلها به اعترافات رهبران مذهبي يهود و عملکرد سياسي صهيونيستها در فلسطين اشغالي و ساير نقاط دنيا و ساير کتابهاي مستند آنها چون تلمود و تورات و و قباله (کابالا) و نامه هاي رهبران آنها و فيلمها و کتابها و روزنامه ها و مجلاتشان در کشورهاي مختلف استناد کرد. به علاوه در اين زمينه مي توان به محتويات کتاب «کاهال» که در صحت استنادش خدشه اي نيست مراجعه کرد و برنامه هاي وحشتناک آنها را براي تسخير دنيا پيگيري کرد. در هر صورت بايد هوشياري خود را حفظ کنيم.
براي بررسي نفوذ صهيونيسم بر رسانه بسيار مهم سينما که صهيونيستها آن را ساحل نجات خود ميدانند لازم است که ابتدا تعريفي از صهيونيسم و شيوه هاي نفوذ آن در جهان مسيحي غرب داشته باشيم تا در کاين نکته که حدود90% سينماي آمريکا (هاليوود) يهودي– صهيونيستي است برايمان راحت تر شود. قطعا چون در اين رسانه شيوه هاي تبليغي - رواني براي تأثيرگذاري بر مخاطب اتخاذ مي شود بايد آشنايي اجمالي با روشهاي جنگ رواني هم داشته باشيم و تاريخچه هاليوود را هم بدانيم تا بتوانيم بحث سينما و صهيونيسم را موشکافانه تر بررسي کنيم. انشاءا... تا آخر ما را همراهي خواهيد کرد تا بتوانيم خود را از جادوي سينماي معاصر برهانيم و از قيد کيد سامري عصر مدرنيته و ولايت طاغوت در امان بمانيم و بتوانيم سرباز خوبي براي امام عشق آخر الزمان باشيم.
البته توجه داشته باشيد که در اين جزوه خطوط کلي نقد فيلمهاي صهيونيستي داده شده که قابل بسط و تعميم است و مجال ضيق ما اجازه نمي دهد که تمام آثار را به نقد بکشيم بلکه اين انتظار از شما خواننده فهيم و فرهيخته است که خودتان با تعمق و تأمل در آثار سينمايي – تلويزيوني و سمبلهاي صهيونيستي پيام زهرآگين آنها را بشناسيد و ساحت انديشه خويش را از سم آتشين اين تيرهاي شيطاني برهانيد و ديگران را هم در اين راه مقدس همياري کنيد.
صهيونيسم و يهود:
«صهيونيسم» پديده اي سياسي و تفکري افراطي برگرفته از دين يهود است. صهيونيسم نماد نژادپرستي يهود است. اين جنبش ، حرکت جديد خود را با عنوان صهيونيسم ، در اوائل قرن نوزدهم، به دنبال موج يهود ستيزي (كه به صورت ساختگي به وجود آمده بود) آغاز کرد. «صهيون» نام كوهی در جنوی غربی بيت المقدس (اورشليم) است كه ظاهراً آرامگاه داود نبي عليهالسلام در آن قرار دارد. واژة صهيون به تدريج سمبل عظمت يهود و سرزمين مقدس آنان شد. بنابر نظر صهيونيستها، يهوديان خارج از فلسطين، در تبعيد زندگي ميكنند و زندگي كامل فقط در آنجا ممكن است.
بنيانگذار جنبش صهيونيزم يك روزنامه نگار اتريشي به نام تئودور هرتصل (1860 – 1904) است. هرتصل با نوشتن كتاب «دولت يهود» نظريه خود را مبتني بر لزوم ايجاد يك دولت يهودي در فلسطين عرضه كرد. هرتصل، صهيونيسم را از يك واژة مذهبي به يك استراتژي بلندمدت سياسي تبديل نمود ؛ و با طرح اين نظريه ، عقيدة ديرينه و سنتي يهوديان را (مبني بر انتظار ظهور يك پيامبر منجي و ايجاد دولت الهي در ارض موعود) زير پا گذاشت؛ زيرا او خواستار دولتي سكولار در فلسطين بود. او معتقد بود با وجود فشارهاي خارجي، يهوديان مجبورند ايجاد يك دولت ملي در فلسطين را بپذيرند و زندگي آرامي را در آنجا سپري كنند و بر اساس همين نظر، اشغال فلسطين آغاز شد.اشغال بخشي از سرزمين فلسطين تا زمان اعلانِ تشكيل اسرائيل (1948) و گسترش تدريجي آن تحت پوشش جنگهاي اعراب و اسرائيل (از جمله1948 و1967) نه تنها سبب اشغال كامل فلسطين شد بلكه موجب غصب بلنديهاي جولان از سوريه ، صحراي سينا از مصر، قسمتهايی از اردن و بخشي از جنوب لبنان گرديد. اين تصرفات وجنگ عراق را مي توان در راستاي تحقق شعار از نيل تا فرات ارزيابی كرد که صهيونيستها با استناد به بعضي فرازهاي کتاب مقدس اين منطقه را ملک شخصي يهوديان دانسته اند.(2) اما بايد هوشيار باشيم که اين شعار مقدمه اي براي تصرف تمام جهان است.
البته در ميان يهوديان هستند منصفاني که با صهيونيسم مخالفند مثل بسياري از هموطنان يهودي خودمان که قرباني توطئه هاي صهيونيسم بين الملل هستند يا گروههاي ضد صهيونيسم. ( بايد توجه کنيم بعضي مواضع ضد صهيونيستي هم براي خام کردن مخاطب بي اطلاع است ؛ بايد اعمال افراد ملاک قضاوت باشد.)
نفوذ تفكرات يهود در مسيحيت:
1-پولس يا پاولس قديس ( Paulus Aziz) که به گفته کتاب مقدس (3) از علماي يهود بود و از تهديد و کشتار پيروان مسيح عليه السلام هيچ کوتاهي نميکرد و نام حقيقي او شائول بود، بعدها مسيحي شد و تاثير عميقي بر مسيحيت گذاشت و تثليث ( سه خدايي ) را او در دين مسيح تعبيه کرد . به علاوه او روانشناسي « تسليم محض » را هم وارد مسيحيت کرد که ايستادگي و استقامت را حتي در مقابل حکام جورهم غلط ميدانست . روژه گارودي در آخرين کتاب خود ( Avons nous besoin de Dieu?) اين سخنان پولس را عامل نهادينه شدن استعمار ودر خدمت ظا لمين قرار دادن مردم مسيحي عنوان مي کند. پولس اختلافات زيادي با پطرس که جانيشن واقعي حضرت عيسي عليه السلام بود ، داشت که در کتاب مقدس به بعضي از اين اختلافات اشاره شده است. امروزه قسمت اعظم انجيل به نامه هاي پولس اختصاص دارد و ازپطرس کمترسخن به ميان آمده است.
2- اواخر قرون وسطي و اوائل رنسانس(حدود قرن پانزدهم ميلادي ) ، نهضتي در دل مسيحيت به وجود آمد كه پروتستانيسم نام گرفت. اين نهضت ـ كه اكنون شاخهاي از آيين مسيحيت محسوب ميشود ـ به وضعيت موجود در مسيحيت معترض بود. دقت در نوع نگرش مذهب پروتستان به جهان آفرينش ما را به اين نتيجه رهنمون ميسازد كه اين نهضت، نتيجة تفسيري يهودي از مسيحيت است كه باعث به وجود آمدن تمدن كنوني در غرب شد. (4) پايه گذار پروتستانيسم ( پيرايشگري ) مارتين لوتر ، به عقيده برخي يهودي بوده است مانند دايره المعارف يهود (5) . او ضربه ويرانگري بر کليساي کاتوليک وارد کرد وکليسا اورا يک« نيمه يهودي » ناميده بود و يهودياني چون آبراهام فاري سول او را يک يهودي « پنهان کار متجدد » ميدانند و نو آوريهاي اورا اقدامي در راستاي بازگشت به يهوديت اعلام مي کنند .
فردي چون آبراهام ب. اليزهالوي خاخام کابلاييست گفته که لوتر در پنهان خويش يهودي بود و تلاش مي کرد مسيحيان را آرام آرام به يهوديت متمايل کند. (6)
مارتين لوتر روانشناسي ذلت پذير « تسليم محض » را هم در مسيحيت نهادينه کرد و هرگونه مخالفت با نظامهاي حکومتي ستمگر را هرچه قدر هم که انحرافي باشند ، عصيان و شورش عليه خداوند تلقي مي کرد . او بحث « انتظار بهشت دنيايي »را که بسيار به عقايد يهوديان نزديک است ، در مسيحيت تبليغ کرد و نقش روحانيت را در تفسير دين بسيار کمرنگ کرد و باعث شد تفاسير بسيار انحرافي در مسيحيت به وجود بيايد ؛ تا حدي که امروزه مسيحيان صهيونيست يا پروتستانهاي راست گراي افراطي (مثل بوش و هيئت حاکمه فعلي آمريکا) به وجود آمده اند که ارتباطات عقيدتي ، مالي ، سياسي و امنيتي بسياري با صهيونيست ها و يهوديان دارند (7). البته لوتردر اواخر عمر مواضعي يهود ستيزانه گرفت تا خود را از ارتباط با يهوديان تبرئه کند ولي واقعيات زندگي و افکار و تعليمات او به ما مي فهماند که اين مواضع هم از روي حيله و فريب بود .
3-غلبه انسان بر خدا و ضعيف جلوه دادن خدا از مهمترين اصول جهان بيني يهود است كه به برخي فقرات موجود در تورات تحريف شده بر ميگردد. مثلا: اينكه انسان در مبارزه با خداوند پيروز ميگردد(8) يا اينکه خد اوند از وحدت مردم می ترسد(9) يا مثلاً پشيمانی خداوند از کرده خويش (10) . اين جهانبيني بعد از رنسانس به اومانيسم (انسان پرستی) انجاميد.
4 - سكولاريسم (جدايی دين و دنيا) ناشي از تاريخ اجتماعي يهود است، چرا كه در ابتدا پيامبران الهی، پادشاهان بنياسرائيل بودند (مانند حضرت داود و سليمانعليهما السلام ) ولي در مرحلة بعد پادشاهاني بر اين قوم حاكم شدند كه پيامبر نبودند اما اينگونه پادشاهي به صورت يك اصل در قوم بنياسرائيل درآمد كه در تورات هم از آنان بسيار سخن رفته است(11) .
5- يكي از ابعاد تمدن غرب، حسگرايي(آمپريسم) ، تجربهگرايي و اثباتگرايي( پوزيتيويسم) است كه موجب حاكميت بينش تجربي بر تمام دانشهاي بشري (خصوصاً در دورة مدرنيسم) شد و اين ناشي از فرهنگٍ حسگرايي يهوديان بوده است. به طور مثال در قصة ذبح گاو(12) ، تمامي مشخصات ريزٍ حسي گاو را از حضرت موسيعليه السلام ميخواستند و يا اين كه ميخواستند خداوند را آشكارا ببيند و يا گوسالة سامري را گرفتند تا به عنوان مظهر خدا بپرستند(13) . در تورات هم خدا يك امر حسي است كه بر انسان ظاهر ميشود و با او سخن ميگويد.
6- بعدُ ديگر تمدن غرب، ناسيوناليسم يا ملی گرايي است كه به تبع حسگرايي(ماده گرايي اومانيستي ) زاده شد. و اين هم نقطه مقابل مذهب است که عامل وحدت را عقيده می داند، نه قوميت ومرز جغرافيايي. در حالي كه يهوديت يك مليت است. به عبارتي هر كه از نژاد يهود باشد، يهودی محسوب می شود، هرچند مقيد به آداب دين نباشد. به همين دليل نام قوم خود را بر دينشان هم گذاردند. ، نژادپرستي كه در تمدن غرب به وجود آمده و هنوز هم وجود دارد بي ارتباط با نژادگرايي يهود نيست .
7- ادعای آزادي خواهی غرب( ليبراليسم ) گوش فلک را کر کرده است اما اين آزادی در عمل نمودی جز بی بند وباری جنسی و گسترش فحشا نداشته است ؛ لذا حکومتهای پر مدعای لائيك مستقيماً به حجاب حمله مي کنند. فساد اخلاقی غرب از نظر نئوريک می تواند ريشه در داستانهای تحريف شده تورات داشته باشد. از جمله می توان به ماجرای روابط نامشروع جنسي که حتی به پيامبران هم نسبت داده می شود(14) اشاره کرد. (جهت حفظ حرمت انبيای عظام الهی از توضيح بيشتر خودداری می شود.)
8- اسرائيل زاده تمدن غرب و تجسم اعلای آن است. به همين دليل دولتهاي غربي در خدمت آن هستند. بنابراين تجددگراها و مدرنيست ها، نميتوانند با اسرائيل مخالفتي داشته باشند. چون مخالفت با اسرائيل، مخالفت با تجسم انديشة خودشان است. به همين دليل اكثر مدرنيست هاي غرب، يا پروتستان بودهاند يايهودي (مثل کارل ماركس و باروخ اسپينوزا در فلسفه،زيگموند فرويد در روانشناسی، آدام اسميت و ديويد ريکاردو در اقتصاد،کارل پوپر در فلسفه سياسی، ، اميل دورکهايم در جامعه شناسی).
9- فراماسونري ( ماسوني ) جنبشي است که در مسيحيت طرفداران کثيري دارد و بسياري از مهمترين انديشمندان و سياست مداران وعلماي مسيحيت و حتي بعضي پاپ ها و بلند مرتبگان کليساهم در لژهاي فراماسونري عضويت داشته اند وچيزي که اصلا قابل خدشه نيست ارتباط آداب و رسوم و عقايد فراماسونري و يهوديت است .( فراماسونري بر گرفته از عرفان تحريف شده يهوديت خصوصا کتاب کابالا است) بعضي از اين بزرگان مسيحيت حتي يهودي هم بوده ا ند و با عوض کردن اسم خود مسيحيت را به سمت دلخواه زرسالاران يهودي ( مادي گرايي و ماترياليسم ) رانده اند مانند کاردينال به . آ. ، پاپ وستر يشر ، پاپ باعوم، هوشع بالوا (1852-1772)که يهودي و باني کليساي اونيور ساليست است و .. .(15)
شيوه هاي جنگ رواني
يکي از ا بزارهاي صهيونيسم بين الملل در تسخير دنيا جنگ رواني و سايبرنتيک است که سينما و مطبوعات و رسانه ها و مراکز علمي- فرهنگي مهم ترين ابزار اين نوع جنگ هستند؛ لذا بر ماست تا با شناخت شگردهاي اين طريقه نبرد در مواجهه باصهيونيستها در اين عرصه هم پيروز و سربلند شويم. بعضي تکنيک هاي جنگ رواني که قرآن کريم هم مفصلا در بحث از شياطين به آن پرداخته است از اين قرار است :
1. زينت بخشي به طرح ها و علوم وزندگي غير خدايي و مادي گرايانه و اغواي بندگان خدا (16). 2. تخويف و ترساندن از هيبت و زرق و برق برنامه هاي خود و در نتيجه خود باختگي سايرين (17) .
3. سعي در القاي محبت خود در دل مخاطب و بدين طريق گمراه کردن وي (18) .
4. رجز و وسوسه به شر وظلالت و به لغزش افکندن انسانها (19) .
5. فريب و حيله و گفتن سخنان آراسته( زخرف القول ) و گول زننده (20) .
6. ارتباط برقرار کردن با عوامل خود فروش و فريب کار خود در صفوف دشمنانشان (21) .
7. استفاده از شعر و ادبيات وهنر براي بازي با احساسات مردم و گمراهي آنها(22) .
8. ترويج غفلت و بسط سرگرمي هاي بي فايده و سوء استفاده از عنصر زمان و وقت کشي (23) .
9. نسيان و فراموشاندن مطالب از ذهن مردم (24) .
10. توسعه کفران نعمات الهي و ناديده گرفتن امکانات و توانايي ها در جوامع و افراد (25) .
11. فخرفروشي و اميد به دارايي هاي مادي و مالک حقيقي پنداشتن خود و فراموشي خدا (26) .
12. دادن وعده هاي پوچ و توخالي و بي اساس مانند وعده به فقر و تشويق حرص در افراد (27) .
13. امر به فحشاء و فساد و آزادي هاي شيطاني (28) .
14. تشويق مردم به سرنهادن برآستان ولايت طاغوت و تواضع در برابر راه و علم طاغوتي (29) .
15. پيروي از ظن وگمان و حق دانستن پنداشته هاي خود يا قوم خويش (30) .
16. حق دانستن پيروي از اکثريت (31) .
17. ترويج تقليد و پيروي کوراز پيشينيان گمراه و نژاد گرايي و قبيله پرستي (32) .
18. دادن اميدها و آرزوهاي واهي (33) .
19. دشمني و وهن و تمسخر مقدسات(34) .
20. شبهه افکني و خوض و بازي در آيات الهي (35) .
21. ترويج روحيه نفاق ودورويي (36) .
22. تشويق استفاده ازفرهنگ بيگانه ازراه الهي(سمبلها و لباسها و آداب و رسوم وکلمات و واژه ها ومدها) (37)
23. ترويج سحرو جادو گري و شعبده بازي (38) .
24. تحريف عمدي کلمات ديگران و خداوند متعال (39) .
25. پنهان کردن حقايقي که به زيان آنها ست (40) .
26. انکار و لاپوشاني حقي که فهميده اند ولي به نفعشان نيست (41) .
27. افزون طلبي و تکاثر بي مورد (42)
28. سست بودن درمسير حق (43) .
29. تشويق به همنشيني با انسانهاي شيطان صفت (44) .
30. ترغيب به گوش ندادن ونديدن و نگفتن و تفکر نکردن در حقيقت (45) .
مهمترين نکته براي در امان ماندن از تيرهاي مسموم جنگ رواني توکل به خداوند متعال است که «من يتوکل علي الله فهو حسبه » . در اين راه پر فراز و نشيب تلاش و کوشش در جهت گسترش و تعميق آگاهي ها و اطلاعات و علوم مفيدما را بيمه خواهد کرد . کسب شناخت از محيط اطراف و مرد زمانه بودن و نهراسيدن از مشکلات و ايمان و ايقان به هدف از مهمترين نکاتي است که در طي اين طريق صعب ما را ياري خواهد رساند .بايد مرد خدا بود و جز او را ضعيف شمرد که خدا بزرگ تراز آن است که حتي در وصف ما هم آيد .و ديگران همه مخلوقات و مملوکات اويند و او صاحب اختيار همه چيز و همه کس است .بايدتوحيد را به تمام و کمال بفهميم و داشته باشيم که توحيد نه تنها درخلقت که درربوبيت و عبادت هم جريان دارد پس هرکس اميدش اوباشد او هم اوراکفايت خوا هد کرد مانند بسياري از پيامبران خدا که تنها وبي چيز ايستادن وبه همه چيز رسيدند. و خداي آنها هنوز هم خداي جهانيان است .
هاليوود؛ جايگاه امن يهوديت صهيوني
هنگامي که اروپاييان استعمار گر و جاه طلب به وجود منابع سرشارسرزميني و آب و هوايي و ثروت زياد قاره آمريکا (مخصوصاً طلا) پي بردند، مهاجرت غاصبانه و برتري طلبانه آنها به سوي اين قارة ثروتمند آغاز شد. استخراج منابع سرشار و بكر اين سرزمين نياز به نيروي انساني زيادي داشت ؛ لذا تجارت سوداگرانه مردمان مظلوم و ستمديده آفريقا( برده داري در عصر مدرنيسم ) به آمريکا توسط پول پرستان سفيد پوست رونق خاصي گرفت و چندين ده ميليون سياه پوست از خانه وکاشانه خود دزديده شده و به آمريکا برده شدند وبراي هميشه به دوراز وطن خويش با زور اسلحه اربابان خود برتربين درآمريکا ماندگار شدند. چند ميليون نفر از آنها از شدت بد رفتاري و گرسنگي در بين راه مظلومانه جان باختند و بقيه به عنوان انسانهاي درجه دو که به اندازه حيوانات اربابان خويش هم ارزش نداشتند به زندگي نکبت بار در آمريکا تن دادند . اروپاييان طماع زيادي هم به اين قاره غصب شده جديد سرازير شدند . در اين ميان سرمايهداران يهودی مستقر در آمريكا مانند: «ياكوب شيف» و «آگوست بلمونت» و غيره كه نبض سياست و اقتصاد در دستشان بود، دريافتند كه تعداد اندك يهوديان، متناسب با قدرت عظيم مالي و سياسي آنها نيست. اما در ديگر گوشة جهان، يعني روسيه و اروپاي شرقي، جمعيت انبوهي از يهوديان زندگي ميكردند كه تعدادشان در پايان سده نوزدهم حدود پنج ميليون نفر بود. از سوي ديگر، دولت روسيه مباشري املاك كشاورزي و فروش مشروبات الكلي ـ كه از حرفههاي سنتي يهوديان بود ـ را براي يهوديان ممنوع كرده بود و يهوديان براي رسيدن به ثروتهاي كلان و پيشرفت به بنبست رسيده بودند. زر سالاران يهودي آمريكا نياز داشتند تا از اين نيروي بالقوة يهودي، براي نفوذ در همة شئون آمريكا استفاده نمايند. حملاتي كه از سال 1881 تا 1921 به يهوديان روسيه شد و به پوگرومها شهرت يافت و عاملين آن هم تا كنون شناخته نشدهاند( برخي از انديشمندان و تاريخ نويسان اين حملات و قضايايي مشابه آن را درسرزمينهاي ديگر از جانب خود زرسالاران يهودي مي دانند که حتي حاضرند هم کيشان مستضعف خويش را هم براي رسيدن به مال و منال دنيا به سلاخي بکشند ) ، باعث مظلوميت نمايي يهوديان شد و زمينة حضوربيشتر آنها را در سرزمين آمريكا فراهم ساخت.
مهاجرت يهوديان به آمريكا با حمايت سرمايهداران يهود آغاز شد و مهمترين حرفههاي سنتي يهوديان نيز به آمريكا منتقل شد كه شامل ايجاد شبكه گسترده تجارت مشروبات الكليوعتيقه جات و مواد مخدر ، فحشا، قمار ، بانک داري ربوي وتبهكاري سازمان يافته بود. در ميان نخستين نسل مهاجرين يهودي كه توسط لرد روچيلد و بارون هريش ( سرمايه داران يهودی) به آمريكا اعزام شدند، بنيانگذاران صنعت سينماي آمريكا و هاليوود قرار داشتند. مانند لويي ماير، برادران شنك، شموئل گلب فيش (كه بعداً نام خود را به ساموئل گلدوين تغيير داد) لويي زلنيك، برادران وارنر، سام اشپيگل، الجانسون اسرائيل بالين (ايروينگ برلين) و غيره.
يهوديان ابتدا سالنهاي سينما را در اختيار گرفتند. آنها به سرعت سالنهاي سينما را گسترش دادند و سپس به توليد فيلم هم پراختند. آنها در فيلم« ملكه اليزابت» از بازيگر مشهور تئاتر سارا برنار (كه يهودي بود) استفاده كردند تا آمريكائيان سنتي را جذب كنند. بالاخره با تلاش يهوديان انحصار فيلم سازي كه متعلق به اديسون و ساحل شرقي بود، لغو شد و يهوديان عازم ساحل غربي شدند تا« هاليوود» را بنيان گذارند.
استوديوهاي 6 گانه آمريكايي در دهه 1920، هاليوود را در حومه شهر لسآنجلس تشكيل دادند و تا حدود 30 سال حاكم مطلق بودند. صاحبان اين كمپانيها، يهودي و از مهاجرين اروپاي شرقي بودند. اين عده شامل برادران وارنر (به ويژه جك وارنر)، ساموئل گلدن، لويي ماير، كارل لمله، ادولف زوكر، ويليام فاكس ميشدند كه استوديوهاي برادران وارنر، متروگلدن ماير، يونيورسال، پارامونت، كلمبيا و فوكس قرن بيستم را تأسيس كردند. اولين استوديو توسط كارل لمله تأسيس شد كه نامش يونيورسال بود. آنها از هر چيزي براي موفقيت فيلمهايشان استفاده كردند همانند استفاده ابزاری از زنان، سيستم ستارهسازي، موضوعات غيراخلاقي، خشونت، اسطوره سازی، ترويج خرافات و جادو و…
تهيه كنندگان يهودي، حاكم مطلق بودند و كارگردانان و هنرمندان، تحت فرمان آنها. اما با نياز به يك فرهنگ و جريان فراگير براي رسوخ در قلب مردم عادي، اسطورههاي رويايي را براي مردم ساختند و آنها را در تخيلات شيرين فرو بردند. يهوديان ضمن توجه به اختلافات طبقاتي، با بيان ارزشهاي طبقه مرفه و متوسط براي كارگران و توجه به زنان، جوانان و خانواده و در مجموع ارائه ديدگاههاي ليبرالي، توانستند در ميان عوام مردم ، نفوذ كنند. (هرچند آنچه كه در آن فيلمها مطرح ميشد تصويري واقعي از آمريكا نبود و بيشتر تخيلاتي بود كه آرزوهاي مردم عادي را شكل ميداد)
75 درصد آمريكائيان دست كم هفتهاي يك بار به سينما ميرفتند و سينماها مانند كليساها اهميت يافت. مردم احساس كردند مذهب جديدي وارد زندگيشان شده است كه هنرپيشگان آن نقش الههها و بتها را داشتند و مراسم «اسكار» توسط «لويي ماير» مرد اول هاليوود و براي ايجاد شوري همگاني برپا شد…
يهوديان براي ادغام شدن با مردم و تحت پوشش قرار دادن آنان از هيچ تلاشي دريغ نكردند و استوديوها يهوديان را در فيلمهايشان طوري نشان دادند كه دلسوزي مردم برانگيخته شود. از سوي ديگر، رؤياي زندگی شيرين آمريكايي با فيلمهاي موزيكال كه اختراع استوديوها بود، به اوج خود رسيد كه خود مروج ارزشهاي ليبرالي بود. «آيروينگ برلين» يهودی با ساخت موسيقي فيلم و سرودهاي ملي و ميهني امريكايي، از رييس جمهور آيزنهاور جايزه مخصوص گرفت.
اين گونه يهوديان ، با برنامه حساب شده اي خود را مشتاق فراموش كردن ريشههاي خويش و ادغام در جامعه آمريكا نشان مي دادند تا مردم به آنها بدبين نباشند. «لويي ماير» که ميگفت روز تولد واقعياش را نميداند، جشن تولد خود را در چهار ژوئيه (روز استقلال آمريكا) گرفت و خود را يك يانكي نمونه در چشم مردم معرفي كرد. قهرمان فيلم «يانكي دودل، دني» نيز كه سمبل آمريكا بود درچهار ژوئيه متولد شده بود. فرزندان اين يهوديان ميگويند كه هيچ نشانهاي از يهوديت در خود نميبينند. هنر پيشگان يهودي براي آن كه با نامهاي نامأنوسشان، مردم را از سينماها نرانند، نامشان را عوض كردند. به اين ترتيب زنان بازيگر يهودي، سمبل زنان آمريكا شدند. استوديوهاي فيلمسازي، براي يهوديان نيويورك كه سنتي بودند فيلمهاي مخصوص ساختند كه درست جهت عكس ديدگاههاي ليبرالي هاليوود بود و هم چنين براي سياهان و… و با اين شرائط، تا حدود يك دهه، بالاترين درآمد دنيا متعلق به «لويي ماير» بود.
با روي كار آمدن نازيها در آلمان، سينماگران يهودي آمريكا با انتشار بيانيهاي تلاش داشتند تا آمريكا را وادار به اقدام عليه نازيها كنند. اما سياستمدار آمريكايي جوزف كندي (پدر جان. اف. كندي) در ملاقاتي مخفي با سران كمپانيها، با اين استدلال كه اگر آمريكا وارد جنگ شود مردم، يهوديان را مسؤول خواهند دانست، آنان را متقاعد به عقبنشيني كرد.
يهوديان، قهرماناني اسطورهاي نظير« سوپرمن »اختراع كردند كه در ظاهر روزنامهنگاري روشنفكر، اما در واقع قهرماني است كه دولتها و نيروهاي خبيث را با قدرت خويش سرِ جايشان مينشاند. و همچنين چارلي چاپلين يهودي فيلم «ديكتاتور بزرگ » را در هجوِ هيتلر ساخت و… سرانجام پس از ورود آمريكا به جنگ جهاني، هاليوود و دولت در يك اتحاد بيسابقه براي تبليغات و رواج ميهنپرستي شريك شدند. يهوديان اعتقاد داشتند همة اختلافات نژادي در آمريكا بايد كنار گذاشته شود تا نازيهاي ضد يهود شكست بخورند و به بركت شور جنگيِ ضد نازي، يهوديان هاليوود براي نخستين بار جرأت كردند مسأله يهودستيزي و ظلم به يهود را در سينما مطرح كنند، مانند فيلم «توافق آقايان» كه برنده اسكار بهترين سناريو شد…
کم کم غولهاي هاليوود مثل لويي ماير از دور خارج شدند و ردههاي ديگري از يهوديان كنترل را به دست گرفتند.امروزه کمپانيهاي « يونايتد آرتيس» و« کانون » آمريکا و« فالکون » انگليس (46) هم از آن صهيونيستهاست . آنها سعي مي کنند با بلعيدن شرکتهاي کوچکتر سيطره خود را در کشورهاي ديگر هم کاملتر کنند . اهداف مهم صهيونيستها از به دست گرفتن شرکتهاي سينمايي از اين قرار است :
1- بسط ارزشهاي مادي گرايانه که امروزه در ارزشهاي آمريکايي متبلور است و شامل انحرافات جنسي ، خشونت ، وهم انگاري و جادوگري ، علوم تجربي و پوزيتيويستي وشکاکيت مي شود .
2- جهاني کردن اسطوره ها و خرافات و دروغهاي صهيونيستي – يهودي مثل افسانه فتح بي رحمانه و قساوت گونه فلسطين(!) توسط يوشع بن نون عليه السلام ، اسطوره هاي قوم برگزيده و سرزمين موعود و آوارگي و مظلوميت هميشگي يهوديان در طول تاريخ و ظهور منجي يهود( مسيح راستين! ) در آخرالزمان وبهشت زميني يهوديان. فيلم« ده فرمان » در راستاي تثبيت همين اسطوره هاست .صهيونيستها براي باوراندن دروغ هاي بزرگي چون شش ميليون کشته يهودي درجنگ جهاني دوم و دادرسي دادگاه نورمبرگ و فاشيسم ستيزي يهوديان . فيلمهايي چون « اردوگاه آشويتس » ، « فهرست شيند لر» ، « هولوکاست (اتاقهاي گاز) » ، « شوآ» و « سلام آلمان » (47) را دقيقا در همين راستا ساخته اند .
3-جلو گيري از اعتراض و فشار افکار عمومي داخلي و جهاني به سياستهاي اشغال گرانه و توسعه طلبانه صهيونيستها و غربي ها در کشورهاي مختلف خصوصا فلسطين اشغالي در عرصه سينما .
4-بي تمدن و عقب مانده و تروريست جلوه دادن و تحقيردشمنان واقعي و خيالي خود خصوصا مسلمانان. فيلمهايي چون « محاصره » و « دروغهاي حقيقي » در همين راستاست .
5- الگودهي و آموزش نسل جديدکشورهاي مختلف همان گونه که خودمي پسندند . بسياري ازفيلمهاي قهرمان پرور غربي مانندفيلمهاي«آرنولدشوارتزينگر »و« فرانکي»(48) با همين هدف ساخته شده اند.
6-کسب و تجارت سود آور گيشه ها به هر بهايي و به وجود آوردن مصرف کنندگان منفعل و تنبل. 7-ترويج و تقويت روحيه دروني قوم بني اسرائيل مثل تقويت زبان عبري و نمادهاي توراتي چون شمعدان هفت شاخه،عقاب،خروس، شير،شاخه زيتون ،تاج، ستونهاي معبدسليمان عليه السلام ، ستاره داوودي، عرقچين مخصوص يهوديان ،کلاه شاپو و کت و شلوار سياه رنگ ، بلندگذاشتن موهاي بنا گوش (کلاله) در مردان(49)
8-برتر جلوه دادن يهوديان و قوانين آنها درتمام عرصه ها و تحقير ديگراديان . فيلم « غريبه اي درميان ما » تصويربسيارزيبايي از زندگي يهوديان در محله خودشان در نيويورک ارائه مي دهد که با رعايت دستورات شرعي دين يهود، مانند: جدايي زن و مرد حتي با پرده در اتوبوس و سر ميز غذا و ادب بزرگتر را رعايت کردن و خصوصا ولايت پذيري بي چون و چرا از حاخامها زندگي آرام و خوشي را دارند . فيلم « دختر راهبه » هم با دقت ، دين مسيحيت را بد جلوه مي دهد و فيلمهايي که عليه مسلمانان مي سازند از حد شمارش خارج است مانند فيلم «کشتي هاي بلند » و« ماه » « سحر» و « هديه » (50)در بسياري از فيلمها هم با فردي کردن دين زمينه را براي بسط اديان سکولار و بي تفاوت مهيا مي کنند.
9-در دست گرفتن جشنواره هاي بين المللي فيلم و دادن جايزه به فيلمهاي مورد نظر خود . (51)
10-جذب وخريد هنرمندان و سينما گران کشورهاي مختلف و خط دادن به اين صنعت در اقصي نقاط جهان و کمرنگ کردن تلاشهاي معدود سينماگران متعهد جهان در افشاي چهره حقيقي آنها .
هاليوود پس از فراز و نشيبهاي گوناگون به وضيعت امروزين خود رسيد فيلم «روز استقلال» مثال خوبي از وضعيت كنوني است. از نازيها و جنگ سرد با شوروي ديگر خبري نيست و مردم آمريكا اكنون با دشمني ديگر يعني موجودات فضايي مهاجم رو به رو هستند. حملة اين مهاجمان هنوز ما را به ياد كشتار و پوگروم عليه يهوديان و آوارگي آنان مياندازد. اما اين بار يك حاخام و يك مهندس يهودي با يك استفاده از تجربيات تاريخي يهود، به رئيس جمهور جوان آمريكا اعتماد به نفس ميبخشد و اين كشور و تمام بشريت را از شر مهاجمين نجات ميدهند به طوري كه 4 ژوئيه روز استقلال جهانيان ميشود. فرهنگسازي هاليوود براي آمريكائيان، به اين ترتيب فرهنگسازي براي همة جهانيان ميشود.
صهيونيسم و سينما:
سينما از بدو پيدايش (در آستانة آخرين سده از هزاره دوم ميلادي) تا امروز غالباً برآورندة خواستهها و نمايانگر سياستهاي جهاني صهيونيسم بوده و اين گفتار نه از روي تعصب و تقليد؛ كه به پشتوانة پژوهش و تحقيق ابراز شده و قابل اثبات است.
امروزه حتي هاليوود هم منكر اين واقعيت نيست كه بسياري از مهرههاي كليدي در سينماي آمريكا (صرف نظر از هر تخصصي در زمينة سينما) صرفاً به دليل يهودي يا يهوديزاده بودن از ميان اقران خود برگزيده شده و مدارج ترقي را پيمودهاند. هرچند پيروي از آئين حضرت موسي به معناي صهيونيست بودن نيست و دو واژة يهودي و صهيونيست را نميتوان مترادف يكديگر دانست، ولي صهيونيسم از بدو پيدايش بنا بر مشي سياسي خود، همواره پشت نقاب يهوديت پنهان شده و به همين دليل بيشتري اعضاء باشگاه سري خود را از ميان يهوديان برگزيده است. و نتيجه اين كه: در تمام شئون اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مغرب زمين، ظاهراً هميشه يهوديان (و در حقيقت همواره صهيونيستها) مقدم بودهاند و هاليوود نيز كه از مظاهر هنر و تكنولوژي غرب است از اين قاعده مستثني نيست و تلاشي نيز در جهت انكار آن ندارند. اصولاً در نظام اداري پيچيدة هاليوود قوانين نانوشتة بسياري وجود دارد كه يكي از آنها رُجحان يهوديان در تمامي زمينههاي هنري، رسانهاي و تخصصي است. قاعده بازي آن است كه يهوديان همواره در اولويتاند و اگر يك يهودي از مرام سياسي صهيونيسم نيز جانبداري كند، طبعاً مدارج ترقي در هاليوود را با سرعت بيشتري خواهد پيمود. اما اگر همين هنرمند يهودي بيطرف باقي بماند يا ندرتاً بر خلاف نظام تبليغاتي صهيونيسم گام بردارد، به سهولت حذف شده و به سرعت از گردونة هاليوود بيرون خواهد افتاد كه نمونة روشن و آشكار آن «چارلي چاپلين» است و سرنوشت باورنکردني او گواهي است بر اين مدعا.
سرگذشت تلخ چارلي چاپلين
«چارلز اسپنسر چاپلين» يهوديزادة فقيري بود كه دوران كودكي را در عسرت و تنگدستي گذراند و در نخستين سالهاي شكوفايي سينما در آمريكا، با تكيه بر خلاقيت و استعداد خود به اوج شهرت رسيد. او به عنوان يك هنرمند يهودي، در اكثر نقشهاي سينمايي آغازين خود، تصويري بديع و جذاب از يك يهودي سرگردان به نمايش گذاشت و اين همان الگوي مطلوب سياستگزاران هاليوود محسوب ميشد. به تدريج چاپلين به محبوبترين هنرمند تاريخ سينما تبديل شد و تهيه كنندگي آثارش را نيز بر عهده گرفت. اكنون اين فرصت براي او پديد آمده بود تا پس از سالها به دل مشغوليهاي خود بپردازند و فارغ از نظام مافيايي حاكم بر هاليوود، حرف دل خود را به زبان تصوير بيان كند. ولي لابي صهيونيسم در هاليوود اين روال را نميپسنديد و از همين جا بود كه دشمنيها آغاز شد. چارلي چاپلين كه تا كنون در نقش يك فقير خانه به دوش، تمثيلي از مظلوميت جهاني يهوديان بود، اكنون از قالب يهودي سرگردان بيرون آمده و در نقشهايي متفاوت (همچون: انساني ماشيني، ثروتمندي عياش يا ديكتاتوري زورگو) نظام ارزشي غرب را به مسخره ميگرفت و اين روالي نبود كه صهيونيستهاي هاليوود آن را تحمل كنند. لذا ماشين سانسور هاليوود به كار افتاد و چاپلين را نيز همچون بسياري ديگر از هنرمندان مستقل هاليوود (به جرم واهي كمونيست بودن) براي هميشه از عرصة بازيگري كنار گذاشت. ناگزير چاپلين به اروپا رفت و همزمان با ترك هاليوود بازگشت او به آمريكا ممنوع اعلام شد!! و اين گونه بود كه پروندة هنري مشهورترين بازيگر يهودي تاريخ سينما به جرم عدم تمكين از مرام صهيونيسم بينالملل براي هميشه بسته شد و او واپسين سالهاي عمر خود را در عزلت و گمنامي سپري كرد. به طوري که بسياري از ما اگر عکس واپسين سالهاي عمر او را ببينيم او را نخواهيم شناخت در اين حق کشي «چاپلين» تنها نبود و تا به امروز اين روند در هاليوود ادامه دارد مثلا «ايزابل اجاني» ، فرانسوي که جايزه بهترين زن را در کن 1994 گرفته بود ، جايزه را از او گرفته و به ديگري دادند و حتي تهمت ايدز به «ايزابل اجاني» زدند چون حاضر نشده بود عرب بودن پدرش را منکر شود و يا مثلا در مورد «آلن دلون» و «ژان پل بلموند» ، فرانسوي «سوفيا لورن» ، ايتاليايي «اما تامسون» ، انگليسي و «کوين کاستنر» ، آمريکايي «ونسي رادرگريف» ، انگليسي هم چنين حق کشي هايي را روا داشتند. درمقابل، بسياري از گمنامان عرصه بازيگري به دليل برخورداري از حمايت لابي صهيونيسم، ره صد ساله را يك شبه پيمودند و… حكايت همچنان باقي است…
يهوديانِ هاليوود:
شبكه جهاني اينترنت اخيراً فهرست 28 صفحهاي از 1500 يهودي شاغل در هاليوود (اعم از بازيگر، كارگران، تهيه كننده و…) منتشر كرده است كه شامل بسياري از مشاهير سينما ميشود و به اعتراف تهيهكنندگان آن هنوز كامل نيست و بسيارند يهوديان گمنامي كه در هاليوود مشغول به كار هستند. از ميان تهيهكنندگان يهودي هاليوود: آدولف زوكر، ساموئل زنتسر، جوئل سيلور و رابرت مردوخ از شهرت بيشتري برخوردارند.
در فهرست كارگردانان يهودي با اسامي مشهورتري مواجه ميشويم كه برخي از آنها تهيه كنندة آثار خود نيز محسوب ميشوند؛ اريك فون اشتروهايم، ژوزف فون اشترنبرگ، ارنست لوبيچ، استنلي كوبريك، ماكس افولس، ديويد كروننبرگ، فريتس لانگ، ويليام شاتنر، رومن پولانسكي، سيدني لوست، بيلي وايلدر، استيون اسپيلبرگ، وودي آلن، سيدني پولاك، راب راينر، كلودللوتش، ژان لوك گدارد، مل بروكس، پيتر باگرانوويچ، ساموئل گلدوين، اندي اكرمن، مايك نيكولز، تيم برتون، ران سيلور، توني راندال و…
فهرست بازيكنان يهودي هاليوود آنچنان طولاني و مفصل است كه جز انتخاب اسامي مشهور، گريزي نيست. اسامي تعدادي از بازيگران مرد يهودي اين چنين است؛ جري لوئيس ، جک لمون ، داگلاس فيربنكس، كرك داگلاس ، مايكل داگلاس ، هريسون فورد، ريچارد گر، داستين هافمن، رابرت رد فورد، رابرت دويزو، پيتر لوري، جان گارفيلد، جرج سيگال، پل نيومن، الي والاش، چارلز برانسون، ارنست بورگنابن، هورست بوخهلست، ژان گلود ون دام(فرانکي) ، تلي ساوالاس، ليكاب، جان استيوارت، جف گولد بلوم، پيتر سلرز، توني كريتس، برادران ماكس، يول براينر، ران ريفكين، ادوارد جي رابينسون، مارتين شين، چارلي شين، باب هاپكينز، ريچارد دريفوس، فرد آستر، رابرت داوني جونيور، والتر ماتائو، آلن آلداء، رابين ويليامز، روژه هني، كوين پولاك، اندي كافمن، انتوني شه، رود استايگر، باب هاسكينس، مايكل وايزه و …
و در فهرست بازيگران زن يهودي نيز اسامي آشنا فراوانند از جمله؛ ميشل افايفر، ريتا هايورث، سيلويا سيدني، سارا برنارد، هدي لامار، اليزابت تيلور، مريلين مونرو، لورن باكال، آن نيكرافت، آدري هيپورن، باربارا شرلي، جودي هاليدي، جنيفر رابين، سالي فيلد، سارا جسيكا پاركر، ليز تيلور، كري فيشر، شلي وينترز، دايان وست، سارا بولاك و …
علاوه بر آنچه ذكر شد در فهرست يهوديان مشهور، اسامي آشنايي چون؛ هري هودين، الويس پريسلي، مايكل جكسون، رينگو استار، ديويد گاپرفيلد و مادونا (كه به مكتب صوفيانه كابالا پيوست و در مؤسسه نارالتوراه اسرائيل تعليم ديده است) ، جلب نظر ميكند … صرفنظر از مضامين سياسي ـ صهيونيستي رايج در سينماي آمريكا، همچنان اين سؤال به قوت مطرح است كه تعداد اندك يهوديان مقيم آمريكا و اروپا، چگونه اين راكم معنيدارِ سينماگرانِ يهودي را در هاليوود و سينما توجيه ميكند؟ مگر شايستگي هنرمندان يهودي در نظام طبقاتي هاليوود چه اندازه است كه اينگونه مشاغل كليدي را در عرصه سينما قبضه كردهاند و سؤال ديگر آنكه آيا به راستي هاليوود يهودي است؟
صهيونيسم و برنامههاي كودكان
لابي (گروه فشار) صهيونيسم در هاليوود، در عرصه توليد فيلمهاي كودكان نيز تا كنون بسيار مؤثر و فعال عمل كرده است. امروز در سراسر دنيا «والت ديزني» نامي آشناست و بيشتر كودكان شخصيتهاي كارتوني والت ديزني را به خوبي ميشناسند. بد نيست بدانيم اولين شخصيت مشهور آثار والت ديزني: «ميكي ماوس» نمادي از همان يهودي سرگردان و بي کس است كه مدام از سوي رقيبان قويتر تهديد ميشود و او صرفاً با اتكا به زيركي و چالاكي خويش، بر تمامي دشمنان فايق ميآيد. امروز هم تداوم اين شخصيت كارتوني را در انيميشن «تام و جري» ميتوان مشاهده كرد که موشي بد جنس و فريب کار با تکيه بر شيطنتها و ناجوانمردي هايش به طرز اعجاب آوري هميشه بر گربه اي نادان و احمق پيروز مي شود. اين قبيل آثار در دادن حس اعتماد به نفس به مخاطبان يهودي ( که دقيقا مفهوم سمبل « موش » را مي فهمند) و همچنين در دادن الگويي دغل و بدجنس به کودکان و نوجوانان بي گناه جهانيان تأثير بسزايي دارند.
هميشه در اين فکر بوده ام که جواب کودکان معصومي را که مي پرسند: «چرا بر خلاف عالم واقع در اين قبيل فيلمها هميشه موش برنده مي شود؟» چگونه بدهم و هيچ گاه پاسخي جز همين تحليل به ذهنم نرسيده است.
مورد ديگر، شخصيتهاي كارتوني مطرود و گوشهگيري هستند كه به دليل زشترويي توسط ديگران تحقير ميشوند ولي در نهايت اين ناتواني و زشتي با توانايي و زيبايي جايگزين ميگردد و آنها بر تمامي مشكلات غلبه ميكنند و غبطه رقيبان را بر ميانگيزند. انيميشن «دامبو، فيل پرنده» در زمره اين گروه از آثاراست. در اين فيلم شاهديم که مادر دامبو بر خلاف ساير فيلها که کلاهي زنگوله دار بر سر دارند ، كلاه عرقچين مانند مخصوص يهوديان را بر سر دارد و به جرم دفاع از فرزندش در اسارت به سر ميبرد! و خود دامبو هم طي عملياتي در سيرك پرچمي را كه به پرچم رژيم اشغالگر قدس بيشباهت نيست به اهتزاز در ميآورد. کارتون «جوجه اردك زشت» هم که شخصيت گوشه گير و آواره و زشت روي فيلم نامه تبديل به قوي زيبايي مي شود و در پايان فيلم به سمت خورشيد مي رود ، از همين کليشه پيروي مي کند و نماد يهودي تنها و مطرودي است که با رفتن به سمت سرزمين موعودش به سعادت رسيده است. « عبارت رفتن به سمت خورشيد در تورات آمده و در بين يهوديان رايج است که منظور از آن بازگشت به سرزمين موعود است(51).»
کارتونهاي بسياري هم مروج زندگي و اخلاق غربي هستند و سعي دارند خصوصا شرقي ها را شيفته و هضم شده در روشهاي غربي نشان دهند و با اين الگودهي مخاطبان را به سمت ارزشهاي دنيوي يهودي-آمريکايي بکشانند ؛ مثلا در سري جديد كارتون سند باد (افسانه هفت دريا) شاهد آنيم كه فضاي شرقي مجموعه هاي پيشين مبدل به فضايي خشونت بار و پر زد و خورد شده است.مثلا در صحنه اي كه سند باد از پشت سكان كشتي كنار مي رود،با هفتاد ضربه شمشيرو خون ريزي بسيار ، كنترل كشتي را به دست مي گيرد . شدت خشونت در اين فيلم آن چنان زياد است كه حتي دريا با خون افراد سرخ مي شود و مثل بسياري از فيلمهاي جديد غربي لشگري از شيطانكها و ديوها با سند باد و نامزد خشن و مبارزطلب او «ماريا» و دوست وفادارش «کيل» مي جنگند. حتي ديالوگها هم خشونت بار است. جالب است كه نويسنده اين فيلم«جان لوگان» در كارنامه خود اثري پر برخورد چون «گلادياتور» را دارد. در اين محصول والت ديزني هم «ميشل افايفر» يهودي به جاي«اريس» خداي جنگ صحبت مي كند.در اين فيلم سند باد بر خلاف گذشته ظاهري كاملا غربي و بي هويت گرفته که در نقش يک دزد دريايي قهار بايد از هفت دريا عبور کند وکتاب صلح را از خداي جنگ (اريس) بدزدد و شهر و شاهزاده را از خطر نابودي نجات دهد. جريان در شهر «سيراکيوس» که شاهزاده عادلي به نام «پروتئوس» در آنجا حکومت مي کنداتفاق مي افتد. در اين فيلم از علاء الدين وعلي بابا هم خبري نيست. (52)
در کارتون «لوک خوش شانس» گانگستري سفيد پوست که نماد کلانتر و قانون اومانيستي آمريکايي است وهميشه ورد زبانش تنهايي و غريبي و آوارگي خودش مي باشد ، با چهره و اخلاقي نيکو (که با وجود اسب بذله گويش « سالي» و سگ خنده رويش «بوشويک» جذابيت دوچنداني مي يابد) هميشه در جستجوي مجرمان و تبهکاران است و هيچگاه با شکست روبرو نمي شود. در بعضي از قسمتهاي آن شاهديم که لوک متمدن و مهربان فرشته نجات سرخپوستان ساده لوح و مردمي از فرقه هاي مذهبي خرافي مي باشد و اگر نبود لوک جنگ قبيلگي و ظلم تبهکاري همه جا را فرا مي گرفت. بالاخره براي ما هنوز جاي اين سوال باقي است که خانه لوک کجاست؟ و چرا هميشه در پايان غرور انگيز پيروزيهايش در غروبي زيبا به سمت خورشيد (نماد سرزمين موعود درکتاب مقدس) مي رود! بالاخره فسادها و جرمهاي فراوان و رو به رشد موجود در غرب را ببينيم يا حرف کارگردان «لوک» را گوش بدهيم.
در بسياري از فيلمها و کارتونهاي پليسي هم جاي اين سوال باقي است.
در کارتون «گاليور» هم مي بينيم سفيد پوست بزرگي با سمبلها و مدلهاي مو و لباس نژاد انگليسي-آمريکايي به جزيره آدم کوچولوها (جهان شرقي) مي رود و اين کوچولوهاي بي دفاع بر قدرت مادي و مغز پرجولان گاليور تکيه کرده و دشمنان خود را شکست مي دهند و بدون حضور گاليور شکست آنها قطعي بود. (53)
در فيلم «رابينسون کروزوئه» هم شاهديم سفيد پوستي انگليسي تبار که کشتي اش شکسته و در جزيره اي تنها مانده است با سياه پوستاني بي تمدن و وحشي و آدم خوار رو برو مي شود که يکديگر را قرباني کرده و مي خورند؛ اما رابينسون پرعاطفه و دل نازک يکي از اين بي تمدنها را به نام «جمعه» از دست قبيله آدم خوار و سبک مغزش نجات مي دهد و جمعه در اثر همنمشيني با اين يار مهربان « با سواد» مي شود و به سمت تمدن و پيشرفت حرکت مي کند و به تدريج تمام آن مردم عقب مانده به شيوه هاي زندگي و معاشرت رابينسون ايمان آورده و آن قهرمان بزرگ را به عنوان رهبر و منجي عزيز خود مي پذيرند و به سبک او زندگي مي کنند. آيا غلوآميزتر از اين هم مي شد تمدن غرب را به عنوان تنها سرور و راهبر جهانيان توسعه نيافته و به اصطلاحِ غربي ها «جهان سومي» ، معرفي کرد يا نه؟
نگره صهيونيستي حاكم بر آثار والت ديزني، بعضاً به توليد انيميشنها و فيلمهاي تاريخي در خصوص زندگي انبياي الهي منجر شده كه سه كارتون: «كشتي نوح، زندگي حضرت موسي و زندگي حضرت يوسف» عليهمالسلام از آن جملهاند. در تمامي اين آثار، بر اساس قصص تورات، روايات تحريف شدهاي از زندگي انبياي اولوالعزم ارائه شده است که شأن و منزلت و عصمت اين بزرگ مردان را در ذهن مخاطب پائين مي آورد و رواج سکولاريسم (جدايي دين و دنيا) و مادي گرايي را تسريع مي کند. جالب توجه آنكه در برخي از اين آثار، شخصيتهاي اصلي انيميشن با صداي مشهورترين ستارگان يهودي سينما سخن ميگويند! مثلاً در انيميشن «پرنس مصر» كه روايتگر زندگي حضرت موسي عليهالسلام است، «وال كيلمر» به جاي موسي عليهالسلام، «ميشل اِفايفر» به جاي همسر و «ساندرا بولاك» به جاي خواهر او صحبت ميكنند. همچنين در تيتراژ پاياني اين انيميشن پر هزينه اسامي مشهور ديگري (از بازيگران يهود هاليوود) ميتوان ديد كه صداي آنها براي بسياري از تماشاگران غربي خاطرهانگيز و آشناست.
علاوه بر انيميشن، در عرصه فيلم كودك نيز هاليوود از تعدي صهيونيستها مصون نمانده و كليشههاي خاصي در قالب فيلم كودكان، طي چند دهه اخير مدام تكرار شدهاند. مثلاً كليشه كودك محروم مانده از ميراث اجدادي يا جدا افتاده از آغوش گرم مادر كه هر يك به نوعي تداعيگر يهودي مظلوم و به دور مانده از سرزمين مادري خويشاند در اين قبيل داستان ها از پيام هايي که در کتب مقدس يهوديان آمده است ومخاطب يهودي و بسياري از غير يهوديان به راحتي مي فهمند که منظور از آن چيست استفاده مي شود يهوديان اسراييل را مادر قوم خويش مي دانند و اينکه شهر يا منطقه اي به انسان تشبيه شود، درجاي جاي تورات آمده است.«داستان سيندرلا»مثال خوبي براي اين كليشه نخ نما وتكراري است.
داستان « هاچ زنبور عسل » هم به کودک يهودي مي فهماند که بايد به دنبال مادرزيبا و نوراني خويش باشي و همه غير يهوديان موجوداتي مخوف ، بدجنس و حتي بد بو هستند که مي خواهند او را از بين ببرند . اين داستان به بچه هاي غير يهودي هم اين پيام را القاء مي کند که ديگران دشمنان و موانع رسيدن او به هدفش هستند و در مجموع حس اعتماد به ديگران را در کودک از بين مي برد (54).
كليشه كودك شيطاني كه با زيركي بر دشمناني كه قصد تجاوز به خانه و كاشانه او را دارند، فايق ميآيد و آنها را به سختي مجازات ميكندهم شبيه مورد قبلي است . مجموعه طنز «تنها در خانه» بر اساس همين كليشه پديد آمده و با نگاهي ساده به مضامين آن، ردپاي چهار جنگ اعراب و اسراييلي و شكست اعراب در هر چهار جنگ را ميتوان ديد.
برخي از آثار انيميشن نيز محملي براي پيامهاي سياسي هستند. مثلاً در كارتون «شير شاه» ردپاي نزاع دو ابرقدرت طي سالهاي جنگ سرد و آشتي مجدد نسلهاي آتي بعد از فروپاشي نظام كمونيستي در شوروي سابق به وضوح مشهود است. توضيح اينکه شير نماد سلطه جهاني يهود است و در تورات آمده است : « وبقيه يعقوب ، در ميان امتها و قومهاي بسيار مثل شيردر ميان جانوارن جنگل و مانند شير درنده در ميان گله هاي گوسفند خواهند بود که هنگام عبور پايمال مي کند و مي درد و کسي نمي تواند مانع او شود . قوم اسراييل دربرابر دشمنانش خواهد ايستاد و آنها را نابود خواهد کرد . » (55) .
خرافات ديني:
«خداوند به ما امت برگزيدهاش آوارگي را به مثابه يك نعمت الهي عطا كرده است و اين مسأله كه همه آن را ضعف ما پنداشتهاند در واقع قوت ماست. همين آوارگي اكنون ما را در آستانه سلطه جهاني قرار داده است.»
آنچه بيان شد فرازي از سخنان يکي از بزرگان يهود است كه به وجود نوعي نظام تقديريو از پيش تعيين شده در ساحت عالم اشاره دارد. نگاه تقديري به نظام هستي از مشخصههاي آيين يهود است و صهيونيسم بينالملل همچون طراري كه چهره در وراي نقاب دين پوشانده، همواره اين نگاه تقديري و اسطورهاي آيين يهود را به نفع خويش به كار گرفته است. با مرور اجمالي «اسناد و مکتوبات و اعمال صهيونيستها » به سهولت ميتوان دريافت كه صهيونيسم بينالملل به هدفي كمتر از تصاحب كامل دنيا و تشكيل حكومت واحد جهاني نميانديشد و براي نيل به اين مقصود، ترويج خرافات ديني را به عنوان يكي از راهكارهاي اساسي خود برگزيده است. سوء استفاده از برخي فرازهاي تحريف شده كتاب تورات و ترويج اين خرافات از طريق فيلمهاي سينمايي از همان آغاز دستور كار صهيونيسم بينالملل قرار داشته و همين امر حجم گستردهاي از فيلمهاي ظاهراً ديني (ولي در باطن: خرافي) را در تاريخ سينماي جهان پديد آورده است.
مقصود از خرافات ديني شوائبي است كه آدمي بر مبناي تخيل نفس اماره به ساحت لايزال دين منتسب ميدارد و اين شوائب خيالي را عين حقيقت ميانگارد. حال آنكه دين، جلوهاي از حقيقت رحمان است و خرافات، زاييده مكايد شيطان. انگار تقدير عالم اينگونه است كه همواره در كنار هر اعجاز موسايي، سامري طراري به ساحري برخيزد و دعوي قادري كند. امروز در اردوي صهيونيسم، هيچ ساحري برتر از سينما و هيچ سحري مهيبتر از خرافات ديني نميتوان يافت.
خرافات ديني يهود متكي بر چند ركن است كه هر يك تا كنون بارها دستمايه آثار سينمايي گوناگون قرار گرفته و بعضاً به اديان ديگر (از جمله آيين مسيحيت) نيز تسري يافتهاند.
ركن اول: نگاه خرافي نسبت به شيطان
بر اساس اين نگرش، شيطان مفهومي اهريمني است كه با قدرتي مخوف و ويرانگر در برابر اراده پروردگار قد علم ميكند و با كمك پيروانش ، نسل آدمي را در معرض نابودي قرار ميدهد. در آن گروه از آثار سينمايي كه شيطان را از اين منظر به تصوير كشيدهاند، انسان بره بيپناهي است كه به چنگال شيطان اسير شده و هيچ امدادي از جانب پروردگار به او نميرسد. لاجرم آدمي در نبرد نابرابر با شيطان يكه و تنهاست و اميدي هم به امداد الهي ندارد و اگر دارد سرانجام به نوميدي بدل خواهد شد. در اين مهلكه، اراده خود او يا انسانهاي ديگر تنها سرمايهاي است كه ميتوان به آن اميدوار بود.(56) .
در سينماي كلاسيك، شيطان بر اساس تقديري ازلي در زماني معين از زندان دوزخي خود رها ميشود و براي انتقام گرفتن از نسل بشر معمولاً در كالبد يك انسان حلول ميكند. و آن انسان را به انجام اعمال شيطاني وا ميدارد. به تدريج پيروان شيطان، گرد ميزبان شيطان صفت جمع ميشود و حلقه شيطان پرستان شكل ميگيرد. بر اساس اين باور خرافي، شيطان براي انجام شرارت محتاج كالبد آدمي است و هرگاه انسان ميزبان كشته شود يا اينكه به صورت داوطلبانه خودكشي كند، شيطان كالبد انساني خود را از دست خواهد داد و ناگزير دستش را آزار آدميان كوتاه خواهد شد.
در اين صورت شيطان دوباره به زندان باستاني خود باز ميگرد و در انتظار فرصتي ديگر براي نابودي نسل بشر باقي ميماند. در اين فيلم ها شيطان گاهي كودكان معصوم و خردسال را به عنوان ميزبان خود بر ميگزيند و زماني جسم سياستمداران يا كشيشان را تسخير ميكندتا سازندگان موذي اين فيلم ها از طرفي سياست را عين نهوست و پليدي نشان دهند و بتوانند سياست را از ديانت جدا کنند و حکومت ها را به سمت لائيسم و بي ديني سوق دهند و از طرفي کشيشان را هم، هرچه بيشتر خراب کنند و نسل جوان معصوم و حتي خرد سال را با الگوهاي کم سن و سالي که تبديل به مرکب شيطان شده اند به سمت بي بند وباري و هرزگي و پوچ گرايي سوق دهند و هرچه بيشتر به اهداف استعماري و امپرياليستي خود دست يابند . در بسياري از اين قبيل فيلم ها محل آزاد شدن و فرو رفتن شيطان در زندان دوزخي خود، کليساي مسيحيت است .
اين باور خرافي و كودكانه تا كنون دستمايه آثار سينمايي متعددي قرار گرفته كه فيلمهايي نظير: «جنگير»، «طالع نحس»(57)، «پايان روزگار»، «وكيل مدافع شيطان» ، « موميايي » و « ارباب حلقه ها » از آن جملهاند. اين فيلم ها غالبا همراه با خشونت ،برهنگي ،ياس ،نوميدي ،جادوگري ، اسطوره سازي ،خون آشامي، وحشت و ترس هستند،مثلا فيلم« شركت هيولاها»ويا داستان «شيطان كوچولو»تصوير خوب وجذابي از ديوها و شياطين ارائه مي دهند.
فيلم هايي چون «هري پاتر» و « ديويد کاپرفيلد» مخاطبان نوجوان وبزرگسال خود را به سمت سحر و شعبده وافسانه پيش مي برندو اثاري چون و«دراكولا»با حاكم كردن وحشت ونااميدي بر مخاطبان انها را قسي و سنگدل مي كنندو در مجموع روح انسان ها را به سياهي وتباهي مي كشانند.
اين قبيل آثار سمبل ها و نمادهاي شيطاني وفرقه جديدالتاسيس شيطان پرستي(!؟) را ترويج و تبليغ مي كنند ؛مظاهري چون: «خفاش، مار، عقرب، عنکبوت ، شغال، كلاغ، بزوحشي،جمجه و استخوان ، شمشير خون آلود، صليب وهلال وارونه،ستاره پنج پر و شش پر ،نيزه سه سر،صورتك هاي شيطاني، غول و جن و روح هاي وحشتناك و بعضا مهربان،جارو و عصا و ساير ابزار سحر و جادو،مدل هاي مو و لباس خاص،رنگ هايي چون سياه،قرمز وآبي روشن،ادبيات و شعر هاي نفرت برانگيز وزننده،اعدادي چون 6و 666 ،اشكالي مثل مثلث و دايره هاي ناقص وانواع موسيقي هاي شيطاني.(البته بايد توجه داشت که اين سمبلها همه جا نماد شيطان نيستند و در ترکيب با مضموم و ادبيات و موسيقي نفرت انگيز شيطاني اين معنا را مي رسانند. و نبايد بابي خيالي از کنار اين نمادها گذشت ؛ چراکه ده ها سال است که در لواي همين علائم و نشانه ها غرب فرهنگ خودرا به ساير نقاط جهان صادرکرده است و در فقه اسلامي داريم که تشبه به کفار حرام است .)
متاسفانه بسياري از توليد كنندگان محصولات فرهنگي هم به توسعه اين نمادها كمك شاياني را مي كنندو داخل نشريات وروي لباس ها وانواع لوازم التحريروماسكها وعروسكها وتابلوهاي تبليغاتي و... (حتي در کشور خودمان ) اين سمبل ها وتفكرات خطرناك وضد خدا را رواج مي دهند؛ بر ماست كه بصير باشيم واز غرق شدن خود و جامعه در اين منجلاب تباهي جلوگيري كنيم و بر مسئولان فرهنگي و سياسي و امنيتي است که اين سر نخهاي نمايان را پيگيري کنند وپايگاههاي صهيونيسم بين الملل در کشوررا منهدم کنند ، همانطور که در مصربا بازجوئي از بعضي جوانان شيطان پرست ارتباط مستقيم آنها با سفارت رژيم صهيونيستي مشخص شد .
نقد شيطان پرستي
راستي اگر شيطان آن همه قدرتمند است كه ميتواند در مقابل اراده الهي سركشي كند نسل انسان را براندازد، پس براي انجام شرارتهاي خود چرا اينگونه که اين فيلم ها به نمايش مي گذارند، محتاج كالبد آدمي است؟ البته سينما براي اين سؤال پاسخي ندارد. همه مي دانيم که بزرگ شياطين يعني «ابليس » آنقدر ضعيف است که نتوانست حرف خالقش را اجرا کند و در مقابل اشرف مخلوقات سجده کند . کبراو تبلور خلأ شخصيتي و روح ناتوانش بود . خود پرست بود و بي عرضه که با يک نافرماني زحمات چندين هزار ساله خود را به باد داد. در حقارت شيطان همين رابس که براي انحراف انسانها ، از راه پست ترين خواسته هاي نفس آدمي وارد مي شود و هرجا نور و آگاهي و علم و بصيرت و دقت باشد جايي براي او نيست .شيطان پرستي فرقه اي ساختگي است وهيچ وجود حقيقي و عيني فراي فيلم هاي صهيونيستي ندارد و از کمترين پشتيباني منطقي برخوردار نيست و در تعارض کامل با فطرت عاشقانه و زيبايي طلب و عقل و استدلال و برهان است . اين فرقه فقط در موهومات قدرت طلبان جهان آن هم صرفا براي «استحمار» و« استثمار » سبک مغزان و شهوت پرستان عالم وجود دارد. به همين دليل در کشورهاي اسلامي و کلاً شرقي و هرجا بويي از نور و طراوت باشد خبرچنداني ازاين نحوستها نيست . (58)براي نيل به اين مقصود (تسلط بر ذهن و دل جوانان دنيا و سپس استعمار آنها) ، نخستين گام بزرگنمايي قدرت شيطان است. ترس از قدرت شيطان مقدمه شيطانپرستي است و هر كه از شيطان در هراس باشد در حقيقت بندگي او را گردن نهاده است. قرآن مجيد در اين باب ميفرمايد: «همانا شيطان ياران خويش را ميترساند، پس اي مؤمنان، اگر به خدا ايمان داريد از شيطان نهراسيد و تقواي مرا پيشه سازيد» راز غلبه بر شيطان نترسيدن از اوست و صهيونيسم با ترساندن مخاطبين سينماي خود از شيطان در حقيقت پرستش خود را رواج ميدهد! همانگونه كه سامري در ميقات چهل روزه موسي، ساحري پيشه كرد و گوساله پرستي را رواج داد… خدا كند موساي عقل زودتر از اين ميقات چهل روزه باز گردد و كيد سامري بر ملا سازد.
رکن دوم: نگاه اسطوره اي به آخرالزمان
از ديگر خرافههاي صهيونيستي كه به سينما راه يافته: «افسانه آخرالزمان» و پيشگوييهاي مربوط به آن است كه در فيلمهايي نظير: «نوستراداموس»، «آرماگدون» و «روز استقلال»، رد پايي از آن ميتوان يافت. بر اساس اين افسانه فاجعهاي عظيم حيات بشري را تهديد خواهد كرد و آخرين نبرد خير و شر در جغرافياي خاصي از زمين ( تپه آرماگدون يا حارمجيدون در نزديکي بيت المقدس )به وقوع خواهد پيوست . وسعت فاجعه آن همه است كه انسانهاي زيادي کشته مي شوند و بقيه از مقابله با آن در ميمانند و نااميدانه به هوشمندترين و شجاعترين نژاد بشري (يعني آمريكاييها) پناه ميبرند!
آمريكاييهاي خوش قلب هم معمولاً با راهنمايي يك دانشمند يهودي به كام خطر ميروند و با عمليات متهورانه خود زمين را از خطر نابودي ميرهانند. گاهي هم در راه انجام اين مأموريت مقدس يك يا چند شهيد تقديم جامعه بشري ميكنند! حاصل آنكه در پايان اكثر اين فيلمها بيننده از همه جا بيخبر، هم صدا با تمامي اقوام و پيروان اديان، خداوند را به واسطه نعمت حضور آمريكاييهاي شجاع و يهوديان دانا بر روي كره خاكي سپاس ميگويد! چرا كه آنان فرشتگان نجاتاند و اگر نباشند، نسل آدمي از صحنه گيتي بر خواهد افتاد!اين باور اسطوره اي الآن به شدت توسط صهيونيست هاي مسيحي حاکم بر ايالات متحده و يهوديان تبليغ مي شود و به وسيله رسانه ها با سوء استفاده از اديان مسيحيت و يهوديت و فرازهايي از کتاب مقدس (59) مجوز کشتار حدود سه ميليارد نفر از ساکنان زمين خصوصا مسلمانان ساکن در خاورميانه را از افکار عمومي غفلت زده جهانيان مي گيرند تا هر گاه واقعا از اسلام احساس خطر جدي کردند ، به هر عملي خواستند دست بزنند.
مهمترين تأثير اين گروه از فيلمهاي خرافي آن است كه حس اعتماد به نفس را در مخاطبين جهان سومي نابود ميسازد و همزمان اعتماد و انقياد نسبت به صاحبان اصلي دنيا را (كه به زعم اين فيلمها آمريكاييان و يهوديان هستند) ترويج مينمايد. در صورت مشاهده مكرر اين قيل فيلمهاي خرافي، مردم جهان سوم ظاهراً به آمريكا و باطناً به صهيونيسم بينالملل حق ميدهند كه چند صباحي در اين عالم فاني حكومت و سروري كنند! زيرا فاجعه عظمي بروز كند، همينها هستند كه بايد به داد مردم دنيا برسند و نسل انسان را از خطر نابودي برهانند!
بد نيست بدانيم همين پيام سياسي در پارهاي از فيلمهاي طنز سينماي هاليوود نيز لحاظ شده است. مثلاً در فيلم «مريخ حمله ميكند» مريخيها كه موجودات مسخره و در عين حال سنگدلي هستند، كره زمين را به اشغال خود در ميآورند و از آنجا كه هيچ سلاح بشري بر آنها كارگر نميافتد، به سهولت تمامي تمدنها را بر مياندازند و حتي ريسجمهور آمريكا را طي اقدامي ناجوانمردانه ميكشند! در همين اوضاع آشفته، يك بازيگر يهودي هاليوود (سيلو يا سيدني) در نقش پيرزني فرتوت و از كار افتاده كه در آسايشگاه سالمندان بستري است، به همراه نوه خود راه حل جالبي پيدا ميكنند. آنها به فراست در مييابند كه مريخيها طاقت شنيدن نوع خاصي از موسيقي را ندارند و به محض شنيدن آن مغزهايشان منفجر ميشود! لذا موسيقي را در اختيار ارتش آمريكا ميگذارند و سربازان آمريكايي هم با همين سلاح، دشمن را نابود ميكنند و تمدن بشري را از خطر نابودي ميرهانند. يادمان باشد كه همين مضمون ظاهراً پيش از اين نيز در سينماي هاليوود تكرار شده و در يكي از موارد، صداي «الويس پريسلي» يهودي، مهاجمين فضايي را نابود كرده است! حاصل آنكه: هميشه يهوديان ناجي بشريتاند و ساير اقوام و ملل طفيل هستي آنان محسوب ميشوند.
رکن سوم و چهارم: ظهور منجي و سفر به سرزمين موعود
خرافه ديگري كه صهيونيستها آن را در قالب سينمايي مصادره به مطلوب كردهاند، مسأله «ظهور ناجي» و «سفر به سرزمين موعود» است. اما ناجي اين قبيل فيلمها نه آن منجي است كه بشريت در انتظار اوست. صهيونيستها در سيري تاريخي، نخستين ناجي خود را «داود نبي»عليه السلام ميدانند كه به زعم ايشان پهلوان اسطورهاي قوم يهود است و هم اوست كه عشيره بنياسراييل را از ستم جالوت سنگدل ميرهاند. به همين دليل نيز ستاره شش پر منتسب به او را به عنوان علامت مقدس و سمبل خويش برگزيدهاند. دومين ناجي قوم يهود «موساي نبي»عليه السلام است كه احكام ده گانه شريعت يهود را از جانب خدا براي قوم بنياسراييل آورده و آنها را از رنج بردگي فرعون نجات داده است. ارادت صهيونيستها به انبياي بني اسرائيل عليهم السلام نه به خاطر مقام نبوت، كه به دليل احراز مقام منجي و يا پادشاهي بر «قوم بنياسراييل» است. لذا ازايشان نيز با رويكردي نژادپرستانه ياد ميكنند.
از نظر صهيونيستها، يهوديان پيش از آنكه پيروان يك آيين الهي تلقي شوند، يك اَبرنژادند و به همين دليل نيز در مواقع عسرت و سختي، ناجي ديگري از ميان آنها ظهور ميكند و ايشان را به «سرزمين موعود» ميبرد. از آنجا كه فرزند اولين ناجي قوم يهود (سليمان فرزند داود نبي عليهما السلام) تمام دنيا را به تسخير خود درآورد، صهيونيسم بينالملل نيز فرمانروايي بر ملك سليمان را حق طبيعي خود ميداند و به همين دليل هم داعيه سلطنت بر تمامي دنيا را دارد در صورتي که حکومت حضرت يک حاکميت الهي بود و اينان دنبال حکومتي دنيوي و طاغوتي هستند. لذا افسانه «نيل تا فرات» تنها مقدمهاي بر نقشههاي جهاني صهيونيسم و قوم يهود است. موسي عليهالسلام نيز (به عنوان دومين ناجي)، قوم بنياسراييل را از ستم فرعون رهايي بخشيد و از دريا عبور كرد. از آن تاريخ، يهود در انتظار سومين ناجي خويش است که معتقدند بعد از جنگ بزرگ آخرالزمان سومين نجات بخش (مسيح) ظهور خواهد کرد و پادشاهي يهود را بر فلسطين کامل مي کند و بهشت زميني را ايجاد مي کند.
البته از آن تاريخ تا امروز منجيان كوچكتري نيز ظهور كردهاند. مثلاً ويل دورانت در مجموعه «تاريخ تمدن»: «كريستف كلمب» را يك يهودي پرتغاليالاصل (60) ميداند كه] ظاهرا[ به منظور كاستن از مصايب يهوديان در اروپاي قرن پانزدهم، سفري مقدس را در جستجوي ارض موعود آغاز كرد و در نهايت به آمريكا رسيد و به اصطلاح کاشف آمريکا است! به همين دليل صهيونيستها آمريكا را سرزمين موعود خود ميدانند و شهر نيويورك نيز از ديرباز به عنوان پايتخت صهيونيسم بينالملل شناخته شده است. اما آيا به راستي چنين است؟
آمريکائي که قبلا نقشه آن در آسياي صغير يعني در مرکز تمدن اسلامي در دوره جنگهاي صليبي توسط مسلمانان ترسيم شده بود (61) و کلمب بعد ازفتح آندلس با دزديدن نقشه مسلمانان و با همکاري دربار اسپانيا به سمت آمريکا حرکت کرد. (62) به عقيده استاد «جلال الدين همايي» ، «ابوريحان بيروني» چند قرن قبل از کلمب نقشه اي از راه رسيدن به اين قاره تهيه کرده بود. (63) در صورتي که طوري از کشف (!) آمريکا توسط کريستف کلمب تبليغ مي شود که انگار انسانهاي متمدني که آنجا بودند و قبل از ورود غاصبانه جناب کلمب در آنجا زندگي مي کردند و داراي تمدني پيشرفته چون «ماياها» بودند (که ساختمانها و جاده هاي پيشرفته اي حتي در منماطق صعب العبور کوهستاني ، آن هم حدود 500 سال پيش مي ساختند) ، اصلا انسان نبودند و حضرت کلمب بايد رفته و بر وجود آنها مهر تأييد بزنند! البته او و ياران مستکبرش نه تنها مهر تأييد نزدنند که اکثر مردم بومي آمريکا را به سلاخي کشيدند و تعداد زيادي را به بردگي کشيدند و دخترانشان را مورد تجاوز و تعدي قرار دادند و براي مردم آنجا حتي شأن يک حيوان دست آموز را هم رعايت نکردند.
کلمب خود انساني حيوان صفت و شهوت ران و طلا پرست بود و پسر حرامزاده اي هم از خانمي به نام «بئاتريس» داشت (64) و در سفر دوم خود طي 13سال از 250،000بومي يک منطقه از آمريکا فقط 60000 نفر را زنده گذاشت و بسياري از باقي مانده ها را نيز به روسبي گري و بردگي مجبور کرد و 50 سال بعد بيش از 500 بومي باقي نماندند (65) اما بسياري از غافلان يا مغرضان ابا هدف ترويج فرهنگ يهودي- غربي از کلمب چهره اي انسان دوست و قهرمان ساخته اند مثل ويل دورانت و کتاب کريستف کلمب از انتشارات فرانکلين.
بر مبناي همين الگوي اساطيري، هاليوود تا كنون سفرهاي اسطورهاي بسياري را به تصوير كشيده و سينماي اروپا نيز به رقيب آمريكايي خود تأسي كرده است. فيلمهايي نظير: مجموعه «ايندياناجونز»، «دنياي آب»، «سفر به غرب وحشي»، «دون فيتز كارالدو» و «خوشههاي خشم» بر مبناي همين الگويروايي ساخته شدهاند. همچنين فيلمهايي که سرخپوستان و مالکان اصلي آمريکا را انسانهايي وحشي و بي تمدن و ساده نشان مي دهند در همين راستا ارزيابي مي شوند.
نقد فيلم ماتريکس:
فيلم مشهور «ماتريكس» با رويكردي نمادين به اساطير كهن قوم يهود، قصه ظهور منجي و سفر به آرمانشهر يهود (ZAYAN يا ZION) را به تصوير ميكشد. ناگفته نماند كه «زايان» يا همان «صهيون» نام كوهي مقدس در بيرون از شهر اورشليم است كه صهيونيستها نام آن كوه را بر آيين خويش نهادهاند. در فيلم «ماتريكس» دنيا اسير تاريكي است و تنها چند انسان آزاديخواه در يك زيردريايي اسرارآميز كه به كشتي نوحعليه السلام نسب ميبرد، با اين دنياي تاريكي در سيتزاند. مقصد زيردريايي همان آرمانشهر «زايان» است كه فقط ناخدا و رهبر گروه «كاپيتان مورفي» نشان دقيق آن را ميداند. مورفي خود نيز از نيروهاي فرمانروايان شهر زايان است. ولي مورفي بدون امداد يك منجي نميتواند بر امپراطوري ماتريكس غلبه كند و اين بار منجي يا پيامبر جديد را از بين متخصصين كامپيوتر برميگزيند!
«نئو» در حقيقت همان « New christ» يا «مسيح جديدي» است كه بر خلاف عيسي مسيح عليهالسلام، (66) نه از ميان پارسايان، كه از بين تكنيسينها انتخاب ميشود! در نتيجه پيامبر آخرالزمان به جاي آنكه: «تئوريسين» باشد، يك «تكنيسين» است. در ادامه فيلم، مورفي طي آموزشهاي سخت، تمام تكنيكهاي نبرد با ماتريكس را به پيامبر جديد خود ميآموزد و از او يك ماشين كشتار جمعي ميسازد و اينها همه نماد مادي گرائي و تسلط فلسفه حس گرايي و کنار زده شدن عقل و دين که در فلسفه و زندگي غربي است. در پايان فيلم، هنگامي كه مورفي توسط اسميت (كه تمثيلي از شيطان مدرن است) اسير شده و براي افشا كردن نشاني شهر «زايان» تحت شكنجه قرار گرفته، منجي قهرمان به همراه دستيار مؤنثش با كولهباري از سلاحهاي آتشين از راه ميرسند و در نبردي سخت و نابرابر، طومار امپراطوري ماتريكس را در هم ميپيچند. در قسمتهاي دوم و سوم فيلم با ترويج شکاکيت و حيراني و به هم ريختن مرزهاي دنياي واقع و مجازي بنيان فکري مخاطبان ظاهر انديش را از هر ايدئولوژي و استحکامي خالي مي کند.
كلام آخر آن كه صهيونيسم بينالملل با ترويج خرافات و افسانه هاي دروغ از طريق سينما، به نوعي جهاني سازي اسطورهاي دست زده و قصد آن دارد تا باورهاي خرافي خود در زمينه: «شيطان»، «پايان دنيا»، «ظهور منجي يهود»، « سفر به سرزمين موعود» ، «تشكيل امپراطوري جهاني» و «اسطوره هاي بنيانگذار سياست اسرائيل» را به ساير اقوام و اديان و ملل نيز تسري ميدهد.
رواج فساد:
«بگذار ملت آمريكا براي يك بار بفهمند كه اين نه يك انحطاط طبيعي، بلكه توطئه حساب شده و ويرانگري است كه ما را احاطه كرده است…»
اين جملهاي است كه «هنري فورد» آمريكايي قريب هشتاد سال پيش در روزنامه مشهور «ديربورن اينديپندنت ـ Dear Born Indipendent» نوشت و آمريكاييان را از سقوط در منجلاب فساد مادي و انحطاط اخلاقي بر حذر داشت. او در سلسله مقالات معروف خود از جريان سازماندهي شده و نظاممندي سخن گفت كه تدريجاً با ترويج ليبراليسم اخلاقي و تساهل اعتقادي، جامعه آن روز آمريكا را به سمت فساد و تباهي سوق ميداد. در حقيقت هدف او آن بود كه ملت آمريكا را از خطر شكلگيري امپراطوري فرهنگي و اقتصادي يهود در اين كشور آگاه سازد و بر اين باور بود كه يهود بينالملل به حكومت بر آمريكا اكتفا نكرده و در صدد برپايي حكومت جهاني است. «هنري فورد» با تيزبيني خاص خود دريافته بود كه مسأله يهود در آمريكا به قلمرو سياست و اقتصاد محدود نميشود و ساحت فرهنگ و هنر و رسانههاي جمعي را نيز در بر ميگيرد. فورد، سينماي آمريكا را ماهيتاً يهودي ميدانست و آن را مهمترين و مؤثرترين ابزار تبليغي يهوديان بر ميشمرد. او بر اين باور بود كه يهوديان از طريق سينما سعي در تخريب و انهدام ارزشهاي اخلاقي و مباني اعتقادي جامعه آن روز آمريكا دارند.
«هنري فوردِ» در كتاب معروف خود تحت عنوان «زندگي و كارمن» اينگونه مينويسد:
« در اين كشور جريانهاي مشخص و صاحب نفوذي مشاهده ميشوند كه به نحو محسوس در ادبيات، سرگرميها و رفتار اجتماعي، كاستي و فساد به بار ميآورند. تجارت از سلامت ذاتي خويش دور مانده و كوچك شمردن معيارها و اصول اخلاقي به نحو فراگير در همه جا احساس ميشود. اين كه اين اعمال نفوذهاي مخرب همگي به سرچشمه نژادي واحدي باز ميگردد، واقعيتي است كه بايد آن را جدي تلقي نمود. ما مدعي آن نيستيم كه حرف آخر را در خصوص يهوديان مقيم آمريكا بيان داشتهايم، بلكه صرفاً نفوذ كنوني يهود را در اين كشور توصيف ميكنيم. مخالفت ما صرفاً با انديشههاست. انديشههاي دروغيني كه بنيه اخلاقي ملت ما را تضعيف ميكنند اين انديشهها از منابعي سرچشمه ميگيرند كه به سهولت قابل شناسايياند و صرفاً از طريق افشاگري و آگاهساختن افكار عمومي جامعه ميتوان از پيشرفت آنها جلوگيري كرد. تأثيرگذار بر محيط خويش را بازشناسند. بگذاريد ملت آمريكا براي يك بار بفهمند كه اين نه يك انحطاط طبيعي، بلكه توطئه حساب شده و ويرانگري است كه هم اكنون ما را احاطه كرده است.»
هنري فورد در كتاب خود بر سنتها و سجاياي اخلاقي و اعتقادي نژاد آنگلوساكسون تأكيد ميورزد و آن را پايگاه مطمئني براي مقابله با توطئه جهاني يهود ميداند. شكي نيست كه «فورد» با طرح اين مسأله همان خطايي را مرتكب ميشود كه خود او يهود را به آن متهم ساخته است. اما چنين به نظر ميرسد كه تأكيد او بر نژاد انگلوساكسون در واقع دفاع از سنن و فضايل اخلاقي و اعتقادات مثبت و سازندهاي است كه وي در اين نژاد بشري متبلور دانسته و بر اين باور است كه در روند مقابله با ترويج فساد، فحشاء، بيبند و باري و در يك كلام مبارزه با ليبراليسم اخلاقي يهود، ميتوان بر اين ارزشهاي نهادينه شده در نژاد انگلوساكسون تكيه كرد.
امروز قريب هشتاد سال از انتشار مقاله افشاگرانه «هنري فورد» در جرايد آمريكا ميگذرد و معالاسف بسياري از پيشبينيها و هشدارهاي او به جامعه آمريكا محقق شدهاند. (67)
دولت اسراييل در سرزمين اشغال شده فلسطين ايجاد شده و عملاً زمام سياستهاي داخلي و خارجي آمريكا را در دست گرفته است. آنگونه كه ميتوان مدعي شد آمريكا به عنوان بازوي قدرتمند صهيونيسم در سطح جهان عمل ميكند. اخلاقيات ملت آمريكا آنچنان رو به زوال رفته است كه صاحبنظران اجتماعي و انديشمندان ديني به كلي از آينده اين ملت قطع اميد كردهاند. موسيقي جاز و بيريشه كه برخي كارشناسان آن را برگرفته از موسيقي ييديش (YIDISH) يهوديان ميدانند، در تمامي زواياي جامعه آمريكا (و از جمله سينماي هاليوود) رخنه كرده و روان پريشان جوانان غربي را به تسخير خود درآورده است. گروههاي موسيقي جاز و راك كه زماني با چند ستاره يهودي (نظير: «الويس پريسلي» و «رينگو استار») به دنياي غرب معرفي شدند، با گذشت چهار دهه به چنان شهرت و اعتباري دست يافتهاند كه هم اكنون نسل جوان آمريكا «مايكل جكسون» يهودي را از تمام مقدسين كليسا برتر ميدانند. در دهه شصت ميلادي گروه موسيقي بتيلها از سر مزاح اعلام كرده بود كه « از خدا نيز معروفتر است» و امروز گروههاي موسيقي شيطان پرست عملاً بيرق جنگ با خدا را برافراشتهاند.
اشتياق جنونآميز نسل جوان آمريكا به اين نوع خاص از موسيقي را در فيلم «ديترويت شهر موسيقي راك» به وضوح ميتوان ديد. انگار سرشته تمامي امور از دست متصديان فرهنگ عمومي جامعه رها شده و از والدين آمريكايي و اروپايي و حتي شرقي هم كاري ساخته نيست. (البته اگر بخواهند مي توانند با تکيه بر فرهنگ و عرفان غني ديني در مقابل اين سيل بنيان برافکن سدها ي مستحکمي بزنند ؛ چرا که تمدن مادي غرب ، پوشالي و پوک و توخالي است و هيچ حرف جدي براي گفتن ندارد) براي درك عمق اين فاجعه، كافي است فيلمهاي چند دهه قبل هاليوود را در كنار توليدات امروز آن قرار دهيم و با يك مقايسه كوتاه زوال ارزشهاي اخلاقي انسان غربي را به وضوح ببينيم. در سينماي امروز هاليوود، روابط جنسي ميان نوجوانان آمريكايي و به تبع آن تولد فرزندان نامشروع و مشكلات اجتماعي ناشي از اين پديده سوژهاي جذاب و در عين حال كاملاً طبيعي تلقي ميگردد. در اين قبيل فيلمها، حتي والدين نوجوانان فريب خورده نيز از رفتار فرزندانشان چندان متعجب نميشوند و بيشتر نگران هزينه نگهداري از نوههاي نامشروع خويشاند.
امروز صهيونيسم حاكم بر هاليوود هيچ حريمي را محترم نميشمارد و مقدسترين شئون اجتماعي را «حتي در حوزه دين و كل